تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم

اِلهى عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفآءُ وَ انْکَشَفَ الْغِطآءُ

وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ وَ ضاقَتِ الاَْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ

وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَ عَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ

فِى الشِّدَّةِ وَ الرَّخآءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد

اُولِى الاَْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنا بِذلِکَ

مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ

اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى

فَاِنَّکُما کافِیانِ وَ انْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِب

الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى

السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ

یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّد وَ الِهِ الطّاهِرینَ.

زندگی نامه امام علی بن حسین ع
شرح مختصری از زندگانی امام سجاد و بیان حقایقی از تاریخ حیات ایشان

حقوق و وظايف انسان از منظر امام سجاد(ع)

 

خدايت بيامرزد! آگاه باش كه پروردگار را بر تو حقوقى است كه سراپاى وجودت را فراگرفته است: در هر جنبش و آرامشت در هر جايگاهى كه به آن درآيى و در هر اندامى كه آن را حركت دهى و در هر ابزارى كه آن را به كارگيرى، از او بر تو حقى واجب است.

برخى از اين حقوق، بزرگتر از برخى ديگر است و ولاترين حقوق الهى، حق خود حضرت اوست كه پاس‏داشت آن را بر تو واجب كرده است؛ و اين حق، بن‏مايه ديگر حقوق است و هر حقى از آن ريشه مى‏گيرد.

سپس حقوقى است كه نسبت به اندامهاى گوناگونت بر تو واجب كرده و از سرتا قدمت را فراگرفته است؛ چنانكه هريك از اندامهاى هفتگانه چشم و گوش و زبان و دست و پا و شكم و آلت كه كارها بدانها صورت مى‏بندد، بر تو حقى دارد.

خداوند بزرگ، گذشته از اندامها براى كارهايت نيز حقوقى بر گردنت نهاده است، از اين رو، نماز و روزه و صدقه و قربانى و ديگر كارهايت بر تو حقى دارد.

پس از اينها، حقوق ديگر حق‏مدارانى است كه بر تو حق واجب دارند و از همه واجب‏تر، حقوق فرادستان توست، سپس حقوق فرودستان و پس از آن حقوق خويشاوندانت.

اينها حقوقى است كه از هريك از آنها حقوق ديگرى برمى‏آيد: حق رهبران بر سه بخش است كه واجب‏ترين آنها، حق كسى است كه به نيرو تو را رهبرى مى‏كنند. پس از آن حق كسى است كه پيشواى علمى توست و سپس حق كسى است كه امور مالى تو را اداره مى‏كند. هر پيشوا و رهبرى، امام به شمار مى‏رود.

حق زيردستان تو نيز سه بخش است: از همه واجب‏تر حق كسانى است كه بر آنها چيرگى دارى. سپس حق كسانى است كه از تو مى‏آموزند؛ زيرا جاهل، زيردست عالم است و پس از آن حق كسانى چون زنان و خادمان است كه در اختيار تو هستند. حقوق خويشاوندان بسيار و چونان سلسله نسب پيوسته و هركه نزديك‏تر باشد حقش بيش‏تر و مقدم بر همه حق مادر است. بعد به ترتيب، پدر و فرزند و برادر و ديگر خويشان نيز هريك كه نزديك‏تر است حقوق بيش‏ترى دارد.

سپس به ترتيب، حق آن‏كه آزادت كرده است، آن‏كه آزادش كرده‏اى، آن كه به تو احسان كرده است، مؤذن نماز، پيشنماز، هم‏نشين، همسايه، رفيق، مال، بدهكار، طلبكار، معاشر، كسى كه بر تو ادعايى دارد، آن كه بر او ادعايى دارى، كسى كه با تو مشورت مى‏كند، آن‏كه با او مشورت مى‏كنى، كسى كه از تو اندرز جويد، آن‏كه به او اندرزگويى، بزرگ‏تر، كوچك‏تر، كسى كه درخواستى دارد، آن كه از او درخواستى دارى، آن‏كه با حرف يا عمل به تو بد كرده و يا با گفتار يا كردار ـ آگاهانه يا ناخودآگاه ـ خشنودت كرده است، عموم هم‏كيشان، اهل ذمّه و سرانجام، حقوقى كه لازمه پيامد حالتها و مناسبت‏هاى گوناگون است.

خوشا به‏حال كسى كه خداوند او را در اداى حقوقى كه بر گردنش نهاده است يارى كند و به او پيروزى و پايدارى بخشد. (و اينك تفصيل حقوق):

حق خدا

1. حق خداى بزرگ آن است كه او را بپرستى و چيزى را با او شريك نسازى. اگر با اخلاص چنين كنى، خدا تعهد كرده است كه كار دنيا و آخرتت را اصلاح و آنچه در دنيا دوست دارى برايت فراهم كند.

حق خود و اندامت

2. حق خودت اين است

 كه وجودت را وقف اطاعت خدا كنى و حق زبان، گوش، چشم، دست، پا، شكم، عضو جنسى را به جا آرى و در اين راه از خدا كمك بخواهى.

3. حق زبان اين است

 كه با خوددارى از گفتار زشت حرمتش را نگه‏دارى، به گفتار نيك عادتش دهى، آن را جز در موارد نياز و منافع دين و دنيا به كار نيندازى، آن را از سخنان بيهوده و زشت و بى‏ثمر كه احتمال زيان دارد و سود چندانى ندارد، بازدارى. زبان، شاخص عقل و زيب و زينت فرد و نشانه‏ى نيك‏سيرتى است. ـ ولاقوه الاّ باللّه العلّى العظيم.

4. حق گوش

دور داشت آن از شنيدن سخنان است، مگر آنچه كه در دل خيرى پديد آورد، يا خوى ارجمندى به آن بيفزايد. در واقع گوش دريچه‏ى ورود سخن به قلب است كه مفاهيم گوناگون و نيك و بد را به آن مى‏رساند ـ ولاقوة الاّباللّه.

5. حق چشم اين است

 كه آن‏را به حرام ندوزى و جز آنجا كه عبرتى در كار باشد يا بصيرتى بيفزايد يا علمى به دست آورد، به‏كار نگيرى؛ زيرا چشم دريچه‏ى عبرت است.

6. حق پا آن است

 كه با آن راه ناروا نپويى و آن را به راهى كه پويندگانش خوار و بى‏مقدارند مركب خود نسازى. پا جابه‏جا كننده توست و تو را به راه دين و پيشرفت مى‏برد ـ ولاقوة الاّ باللّه.

7. حق دست آن است

 كه با آن به آنچه بر تو روا نيست دست نبرى تا فردا به كيفر خدا، و امروز به سرزنش نكوهشگران گرفتار نشوى. ديگر آنكه آن را از كارهايى كه خداوند واجب كرده است بازندارى و با دست كشيدن از بسيارى از نارواها و دست زدن به بسيارى از آنچه كه بر او واجب نيست عزيزش دارى. چون چنين شود خردمندى كرده‏اى و بزرگى دنيا و پاداش آخرت دست مى‏يابى.

8. حق شكم اين است

 كه آن‏را جاى حرام ـ چه كم و چه زياد ـ نگيرى و در حلال نيز ميانه‏روى و آن را از حدّ پرورش به حدّ سستى و پستى نبرى و هنگام گرسنگى و تشنگى بر آن مسلط باشى. پرخورى و سيرى بيش از اندازه كسالت، خيز و همت‏سوز و محروم ساز از هر خير و كرامت است. بر نوشى و لبريزى هم، زارى و نادانى و خوارى زايد و مرادنگى را از بين مى‏برد.

9. حق عضو جنسى اين است

 كه آن‏را از آنچه بر تو روا نيست بازدارى و براى اين كار از ديده فروبستن كه بهترين وسيله است و نيز مرگ را فراوان ياد كردن و خود را به خدا تهديد كردن و از او ترساندن، يارى بگيرى. حفظ و تأييد از خداست ـ ولاحول ولاقوة الاّ باللّه.

حقوق كارها

10. حق نماز اين است

 كه بدانى نماز، درآمدن به پيشگاه خداوند است؛ تو در حال نماز در حضور پروردگار ايستاده‏اى. چون اين را دانستى، شايسته است كه چونان بنده‏اى ذليل، نيازمند، بيمناك، ترسان، اميدوار، درمانده و زار بايستى، بنده‏اى كه براى اداى احترام و تعظيم حق، با آرامش، سربزيرى، افتادگى، فروتنى، دردل با او راز و نياز مى‏كند و مى‏خواهد كه از بار خطاهايى كه او را فرا گرفته است و نيز گناهانى كه او را به پرتگاه نابودى كشانده رهايى بخشد ـ ولاقوة الاباللّه.

11. حق روزه آن است

 كه بدانى، روزه پرده‏اى است كه خداوند در برابر زبان و گوش و چشم وشهوت شكمت آويخته است تا تورا از آتش بپوشاند. چنان‏كه در حديث آمده است: «روزه سپر آتش است». اگر اعضاى خود را در پس اين پرده نگه‏دارى، اميد است كه در امان باشى، و اگر اعضايت را وانهى در پس پرده آرام نگيرند و آن را كنار زنند و به آنجا كه نبايد، نگاه شهوت‏انگيز كنند و در آنجا كه نشايد نيروى فروتر از حد خوددارى براى خداوند را به كار گيرند، دور نيست كه پرده دريده شود و از آن بيرون افتى. ـ ولاقوة الاّ باللّه.

12. حق صدقه آن است

 كه بدانى اندوخته تو در نزد پروردگار و امانتى است كه آزمند گواه نيست. اگر اين را باور كنى، به امانت‏هايى كه نهانى بسپارى اميدوارتر خواهى بود تا امانت‏هاى آشكار؛ و سزاوار است آنچه را كه مى‏خواهى آشكار كنى، پنهانى به خدا بسپارى و در هرحال، اين رازى باشد ميان تو و او، بى‏آنكه به شهادت گوشها و چشمها دلگرم باشى، در غير اين صورت گويى اطمينان تو به شاهدان بيش از اميد تو به بازگشت سپرده‏ات است. براى صدقه‏ات بر كسى منت منه، كه صدقه بواقع از آن تو و به سود توست و با منتى كه مى‏نهى دور نيست كه همال آن كسى شوى كه بر او منت نهاده‏اى، چه منت نهادن نشان آن است كه تو صدقه را براى خود نيندوخته‏اى و گرنه بر ديگرى منّت نمى‏گذاشتى.

13. حق قربانى

 آن است كه آن را با نيت ناب به جا آرى و رحمت خدا و پذيرش او را بجويى، در پى خشنودى و جلب توجه ديگران نباشى كه اگر چنين كنى خودنما و رياكار نيستى و تنها خدا را مى‏خواهى. بدان‏كه خدا را با سادگى و سهولت بايد خواست نه با تكلّف و سختى؛ چنان‏كه خدا نيز بر بندگان آسان گرفته، نه دشوار. فروتنى براى تو از خان‏منشى بهتر است، زيرا خان‏منشان پرتكلف و پرخرج‏اند؛ اما فروتنى نه رنجى دارد و نه خرجى؛ چراكه مقتضاى فطرت، و در گوهر انسان موجود است ـ لاحول ولاقوة الاّ باللّه.

حقوق فرادستان

14. حق حاكم آن است كه بدانى خدا تو را وسيله‏ى آزمايش او قرار داده است و او نيز با تسلّطى كه بر تو دارد، گرفتار توست. بايد از سر خيرخواهى پندش دهى و چون بر تو مسلط است، با او درنيفتى كه خود و او را هلاك كنى. تا آن‏مايه كه از شر او در امان باشى و به دينت زيان نرسد، با نرمش و سازش در پى خشنودى او باشى و از خدا بخواهى كه تو را در اين راه يارى دهد. با او دشمنى نكن كه اگر چنين كنى او و خود را خوار كرده‏اى و خود را گرفتار رفتار ناپسند او، و او را به هلاكت رسانده‏اى و با او بر ضدّ خود همكارى كرده‏اى و در آنچه عليه تو مى‏كند، شركت جسته‏اى ـ ولاقوة الاّ باللّه.

15. حق پيشواى علمى و معلم

 آن است كه او را بزرگ‏دارى و مجلسش را محترم شمارى و درست به گفتارش گوش‏سپارى و دل به او دهى و وى را در آموزش دانشى كه به آن نيازمندى، يارى دهى؛ يعنى فكر و فهمت را در كف او نهى و حضور ذهن داشته باشى و با وانهادن لذت‏ها و كاستن شهوت‏ها قلبت را براى او پاك كنى و ديدگانت را جلادهى و بدانى كه در آنچه به تو مى‏آموزد پيك او هستى. به هر نادانى برمى‏خورى بايد پيام استاد را خوب به او برسانى و چون اين رسالت را پذيرفتى بر توست كه در ابلاغ و انجام آن خيانت نورزى ـ ولاحول ولاقوة الاّ باللّه.

16. حق ارباب

مانند حق حاكم است؛ مگر اينكه ارباب مالك آن چيزى است كه او واجد آن نيست؛ از اين رو، اطاعتش در هر خرد و كلان رواست، مگر اين‏كه بخواهد تو را از به جا آوردن حق خدا بازدارد و ميان تو و حق خدا و حقوق خلق حايل شود. بر توست كه حق خدا و خلق را به جاى آرى آنگاه به حق او بپردازى ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حقوق فرودستان

17. حق شهروندان اين است كه بدانى توانمندى تو و ناتوانى و زبونى آنان باعث فرادستى تو و فرودستى آنها شده است؛ پس كسانى كه ناتوانى و ذلّت، آنان را زيردست تو قرار داده و حكم تو را در حقّشان روا ساخته است، دادرسى جز خدا ندارند و سزاوار رحم و حمايت و بردبارى فراوان تو هستند و هرگاه كه به فضل و احسان خدا، به اين عزّت و قدرتى كه به تو داده است پى بردى سزاوار است به درگاهش سپاس گويى. هركه سپاس‏گزار باشد، خداوند نعمتش را بر او مى‏افزايد ـ ولاقوة الاّ باللّه.

18. حق فرودست علمى و شاگردت

 آن است كه بدانى علمى كه خدا به تو داده و خزانه‏ى حكمتى كه به تو سپارده است، براى خدمت‏گزارى به آنهاست. اگر كارى را كه به عهده‏ات نهاده است درست انجام دهى و چونان خزانه‏دار مهربانى رفتار كنى كه خير ارباب را در ميان فرودستانش پاس مى‏دارد و شكيبا و مخلص است و چون نيازمندى را ببيند، از اموالى كه در دست دارد در اختيارش مى‏گذارد، ره‏يافته و خدمت‏گزار و با ايمان خواهى بود، وگرنه خائن به خدا و ظالم به خلق هستى، و سزاوارى كه خدا علمش را از تو باز گيرد و قاهرانه با تو رفتار كند.

19. حق همسر،

 كه با پيوند ازدواج زيردست و به فرمان توست، آن است كه بدانى خدا او را آرام جان و راحت بخش و انيس و نگه‏دار تو كرده است. هريك از شما دو نفر بايد نعمت وجود ديگرى را به درگاه خدا شكر بگويد و بداند اين نعمتى است كه خدا به او داده است و بايد با نعمت خدا خوش‏رفتارى كند و او را گرامى دارد و با او بسازد. حق تو بر زن بيش‏تر واطاعت تو براو لازم‏تراست ـ بخواهد يا نخواهد ـ مگرآن‏جا كه نافرمانى از خدا باشد. حق زن بر تو اين است كه با او مهربانى كنى و همدم و آرام‏بخش وى باشى و حقوق جنسى او را ـ كه براستى بزرگ است ـ پاس بدارى ـ ولاقوة الاّ باللّه.

20. حق خادم زيردست

 اين است كه بدانى او هم آفريده خداى تو و در گوشت و خون، بسان تو است. تو مالك او هستى نه آفريننده‏ى وى، نه چشم و گوشش را آفريده‏اى و نه به او روزى داده‏اى. همه‏ى اين كارها را خدا كرده و او را گوش به فرمان تو ساخته و به امانت به تو سپرده است. او وديعه‏اى است كه بايد پاسش بدارى و با روشى خداپسندانه با او رفتار كنى و از هرچه مى‏خورى به او بخورانى و از هرچه خودت مى‏پوشى به او بپوشانى و كار بيش از توان به او وانگذارى و اگر او را نخواستى، خود را براى خدا از بار مسئوليت او رها سازى و او را عوض كنى و آفريده خدا را شكنجه ندهى ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حقوق خويشاوندان

21. حق مادر اين است كه بدانى او تو را حمل و در جايى جابه‏جا كرده است كه هيچ‏كس، كسى را در چنين جايى حمل و جابه‏جا نمى‏كند. از ميوه‏ى دلش به تو خورانده است كه هيچ‏كس از آن به ديگرى نخوراند. گوش و چشم و دست و پا و مو و پوست و همه‏ى اعضايش را با شادمانى و خرّمى، سپر جان تو ساخت و همه‏ى ناگواريها و دردها و سختى‏ها و غم‏هاى دوران باردارى را به جان خريد، تا آنگاه كه دست بارى تو را بر زمين آورد. مادر دلخوش بود كه تو را سير كند و خود گرسنه بماند، تو را بپوشاند و خود برهنه باشد، تو را سيراب كند و خود تشنه بماند، بر تو سايه افكند و خود در آفتاب به سر بَرد، خود سختى بكشد و تو را به ناز پرورد، خود بيدار بماند و تو را به خواب نوشين كند. درون او جايگاه وجود تو و دامنش آرامگاه و پستانش مشك آب و جانش سپر بلايت بود و سرد و گرم جهان را براى تو به جان خريد. تو بايد به همين اندازه از او تشكر كنى، و اين حق‏شناسى را جز به يارى و توفيق خدا نمى‏توانى به جا آورى.

22. حق پدر اين است كه بدانى او ريشه است و تو شاخه. اگر او نبود، تو نيز نبودى، پس هرگاه در وجود خود چيزى خوشايند ديدى، بدان‏كه اين نعمت را از او دارى؛ به اندازه‏ى حقى كه بر تو دارد از او سپاس‏گزارى و قدردانى كن ـ و لاقوة الاّ باللّه.

23. حق فرزند اين است كه بدانى او پاره‏اى از وجود توست و در دنيا با خوب و بدش به تو منسوب است. تو در تربيت نيكو و راهنمايى او به خدا و كمك به او در پيروى از خود، و ايجاد روح فرمان‏بردارى در او مسئولى و در اين باره پاداش نيك يا بد دارى؛ پس با وى چنان رفتار كن كه در دنيا آثار نيك داشته و زيب و زينت تو باشد، و بر اثر حسن انجام وظيفه نسبت به او، در پيشگاه خدا معذور باشى ـ ولاقوة الاّ باللّه.

24. حق برادر اين است كه بدانى او دستى است كه آن را مى‏گشايى، ياورى است كه به او پناه مى‏برى، عزّتى است كه بر او اعتماد مى‏كنى، نيرويى است كه با آن هجوم مى‏برى؛ پس او را وسيله‏ى نافرمانى خدا و ابزار ظلم به خلق قرار نده، از يارى او درباره‏ى خودش، كمك به او در برابر دشمن، حايل شدن بين او و شيطان‏ها، نصيحت و خيرخواهى او، توجه به او در راه خدا كوتاهى نكن؛ البته تا آن‏جا كه برادرت سر به فرمان پروردگار باشد؛ وگرنه بايد خدا را مقدم بدارى و از برادر عزيزتر بشمارى.

حق آن‏كه از بندگى آزادت كرده

25. حق آن كه تو را آزاد كرده، اين است كه بدانى مالش را در راه تو خرج كرده، تو را از خوارى و وحشت بردگى به آزادگى و آرامش آن رسانده و از اسير و مملوك بودن رهانيده و زنجير بردگى‏ات را گسسته و نسيم عزّت را به تو رسانده و تو را از زندان خوارى بيرون كشيده و سختى را از تو زدوده و زبان دادگرى برايت گشوده و همه‏ى دنيا را برايت مباح كرده و تو را مالك خودت ساخته و بند بندگى را از تو برگرفته و براى عبادت پروردگار رهايت كرده و در اين راه از مال خود كاسته است؛ پس بايد بدانى كه او پس از خويشان، در زندگى و مرگ از همه به تو سزاوارتر، و از همه‏ى مردم به يارى و همدستى با تو در راه خدا شايسته‏تر است و اگر نيازى به تو پيدا كرد خود را بر او مقدم مدار.

حق آن‏كه آزادش كرده‏اى

26. حق آزاد كرده‏ى تو اين است كه بدانى خدا تو را پشتيبان و نگه‏دار و ياور و پناه او قرار داده و او را ميان تو و خود واسطه ساخته و سزاوار است كه تو را از آتش بازدارد. اين پاداش آخرت توست و در دنيا نيز اگر خويشاوندى ندارد، در برابر مالى كه براى آزادى‏اش پرداخته‏اى و وظايفى كه از آن پس انجام داده‏اى، ميراثش از آن توست. اگر حقش را رعايت نكنى، بيم آن مى‏رود كه ميراثش براى تو ناگوارا افتد ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حق احسان‏كننده

27. حق احسان‏كننده به تو اين است كه از او تشكر كنى و احسانش را به زبان آورى و درباره‏اش به نيكى سخن بگويى و مخلصانه در حقش دعا كنى، تا در نهان و عيان از او قدردانى كرده باشى، و اگر مى‏توانى بايد محبّتش را تلافى كنى وگرنه در پى فرصت و آماده‏ى جبران باشى.

حق مؤذن

28. حق مؤذن اين است كه بدانى او ياد خدا را در تو زنده مى‏كند و تو را به بهره‏بردارى فرا مى‏خواند و بهترين ياور تو در انجام فريضه‏ى الهى است. بايد بر اين خدمت از او تشكر كنى چنان‏كه از هر احسان كننده‏اى تشكر مى‏كنى. اگر تو در خانه‏ات به او بدبينى، نبايد در كار او كه براى خداست بدبين باشى. بدان كه مؤذن، بى‏شك نعمتى خدايى است. با نعمت خدا خوش‏رفتارى كن و در همه‏حال خدا را براى نعمت سپاس‏گو. ـ و لاقوة الاّ باللّه.

حق پيشنماز

29. حق پيش‏نماز اين است كه بدانى او سفيرى ميان تو و خدا و نماينده تو را در پيشگاه پروردگار است. او از جانب تو سخن مى‏گويد نه تو از طرف او، او براى تو دعا مى‏كند، نه تو براى او، او درباره‏ى تو طلب مى‏كند نه تو درباره‏ى او، امر مهّم ايستادن در پيشگاه خدا و درخواست و دعا را او به جاى تو انجام داده است. تو براى او كارى نكرده‏اى، اگر در هريك از اين امور كوتاهى شود او مقصر است نه تو. اگر گنهكار باشد تو شريك او نيستى و بر او برترى هم ندارى. پس او خودش را سپر تو و نمازش را سپر نمازت ساخته است؛ بايد براى اين كار از او قدردانى كنى ـ و لاقوة الاّ باللّه.

حق هم‏نشين

30. حق هم‏نشين اين است كه با او نرم باشى و در گفت‏وگوى با وى خوش‏رفتارى كنى و دادورزى، يكباره ديده از او برنگيرى و در گفت‏وگوى با او در پى فهماندن به وى باشى. اگر تو بر او وارد شوى مى‏توانى برخيزى، و اگر او بر تو وارد شود اختيار با اوست، روا نيست بدون اجازه‏ى او برخيزى ـ و لاقوة الاّ باللّه.

حق همسايه

31. حق همسايه اين است كه چون نباشد او را پاس بدارى و چون باشد بزرگش شمارى و در حضور و غيبت يار و مددكارش باشى و در پى زشتى او برنيايى و براى يافتن بدى‏هايش ريزنكاوى و اگر ناخواسته و بى‏كنجكاوى به كاستى‏اى برخوردى، بايد سينه‏ات چونان دژى استوار و پرده‏اى ناگسستنى باشد تا با سرنيزه هم نتوان بدان راز دست يافت. پنهانى سخنان او را گوش مگير و او را در سختى‏ها وانگذار و در نعمت بر او رشگ نورزى و از لغزشش بگذرى و گناهش را ناديده انگارى و اگر نادانى كرد بردبار باش و با او مدارا كن و زبان بدگويان را از او بازدار و فريبكارى خيرخواه دروغين را بر او فاش ساز و با وى خوش‏رفتار باش ـ لاحول ولاقوة الاّ باللّه.

حق همراه

32. حق همراه اين است كه تا مى‏توانى به او نيكى كن و اگر نمى‏توانى با وى دادگر باش و آن مايه كه بزرگت مى‏دارد، بزرگش بدار و آن چنانكه از تو نگهدارى مى‏كند نگاه‏دارش باش و نگذار در كرامت و بزرگوارى بر تو پيشى جويد و اگر پيش‏دستى كرد تلافى كن و در دوستى چنانكه در خور اوست كوتاهى نكن و خيرخواه و نگهدار او باش. در اطاعت از خدا ياريش كن و در ترك گناه دست‏گير او باش. يارى براى او رحمت باش نه عذاب ـ و لاقوة الاّ باللّه.

حق شريك

33. حق شريك اين است كه در نبودش كار او را انجام دهى و با بودنش با او برابر باشى و خودسرانه تصميم نگيرى و بى‏مشورت با او كارى نكنى. مالش را نگه‏دارى و در هيچ ريز و درشتى به او خيانت نورزى كه در حديث آمده است: «تا دو شريك به يكديگر خيانت نكرده‏اند، دست خدا بر سر آنهاست» ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حق مال

34. حق مال اين است كه آن را جز از حلال به دست نياورى و جز در حلال به كار نگيرى و نابه‏جا هزينه نكنى و به راه نادرست نبرى و چون دارايى از خداست بايد براى او و در راه او به كارش‏گيرى و كسى را كه اى بسا كه تو را سپاس نگويد در آن مال بر خود مقدم ندارى، كه او پس از تو نيز جانشين خوبى در مرده ريگت نخواهد بود و آنها را به راه طاعت خدا به كار نخواهد برد، درنتيجه، تو خود در اين كاربردهاى نارواى ثروتت دست او را گرفته‏اى، و چنانچه وارث به حال خود بينديشد و مرده ريگ تو را در طاعت خدا به كار برد، او غنيمت مى‏برد و گناه و حسرت و پشيمانى و كيفر، گريبان تو را مى‏گيرد ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حق طلبكار

35. حق بستانكار اين است كه اگر دارى حقش را بپردازى و كارش را روا كنى و بى‏نيازش سازى و اين دست و آن دست و امروز و فردا نكنى، كه پيغمبر(ص) فرمود:

«پشت هم‏اندازى بدهكار توانگر، ستم است»، و اگر ندارى با خوش‏زبانى دلش را به كف آرى و مهلت بخواهى و با لطف و مدارا او را بازگردانى، نه اين‏كه هم مالش را ندهى و هم با او بدرفتارى كنى، كه فرومايگى است ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حق معاشر

36. حق كسى كه با او نشست و برخاست دارى اين است كه او را نفريبى و با او نيرنگ نورزى و به‏وى دروغ نگويى و از او سوءاستفاده نكنى و بازييش ندهى و چونان دشمن سنگ‏دل با او رفتار نكنى و اگر در كار و دادوستدى به تو اعتماد كرد تا آن‏مايه كه مى‏توانى كارش را نيك به جا آرى و بدانى كه فريفتن آن‏كه به تو اعتماد كرده، گويى رباست ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حق مدّعى

37. حق مدّعى اين است كه اگر حق مى‏گويد، دليلش را رد نكنى و در رد ادّعايش نكوشى، بلكه تو نيز همنوا با او دشمن خويش باشى و به سود و زيان خود داورى كنى و بى‏نياز از شاهد، خود براى او شهادت دهى، كه اين حق خداست بر تو. اگر دعوى باطل دارد، با او بسازى و تهديدش كنى و به دينش سوگند دهى و خدا را به يادش آرى و از تندى او بكاهى و ژاژ نخوايى و ناروا نگويى چرا كه از دشمنى او با تو نمى‏كاهد و به گناه او آلوده مى‏شوى و تيغ عداوت او نيز تيزتر مى‏شود؛ زيرا كه سخن نابهنجار شر برانگيزد و گفتار بهنجار شربراندازد ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حق مدعى‏عليه

38. حق كسى كه ادعايى بر او دارى اين است كه اگر حق مى‏گويى، به نرمى بگويى، چرا كه ادعا هميشه در گوش طرف مقابل سنگين مى‏آيد. بايد با نرمى بر او دليل آورى و از روشن‏ترين بيان و لطيف‏ترين روش بهره‏گيرى. دليل را رها نكن و به كشمكش و قيل و قال نپرداز؛ زيرا حرف حسابت هم پايمال مى‏شود و ديگر جبران نمى‏پذيرد ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حق مشورت‏كننده

39. حق آن‏كه با تو مشورت مى‏كند اين است كه اگر رأى صحيحى دارى در خير خواهى‏اش بكوشى و چيزى را به او پيشنهاد كنى كه اگر خود به جاى او بودى مى‏كردى، البته با مهربانى و ملايمت؛ كه نرمش، وحشت را مى‏زدايد و خشونت بر وحشت مى‏افزايد؛ و اگر رأى و نظرى ندارى، او را نزد كسى كه به رأيش اعتماد دارى و ديدگاهش را مى‏پسندى راه‏نمايى كن تا در خيرخواهى‏اش كوتاهى و در نصيحتش فروگذار نكرده باشى ـ ولاحول ولاقوة الاّ باللّه.

حق مشاور

40. حق مشاور اين است كه اگر ديدگاهى جز ديدگاه تو عرضه كرد، متّهمش نكنى، كه ديدگاهها گوناگون است و تو در به‏كار بستن ديدگاه ناموافق او آزادى و چنانچه شايسته‏ى مشورتش مى‏دانى، نبايد بر او تهمت روا دارى، بلكه بايد براى اظهارنظر و پذيرش مشورت او را سپاس گويى. اگر رأى موافق داد، بايد خدا را شكر بگويى و از برادرت با تشكر بپذيرى و آماده و گوش به زنگ باشى كه اگر روزى با تو مشورت كرد جبران كنى ـ لاقوة الاّ باللّه.

حق اندرزجو

41. حق آنكه از تو پند مى‏خواهد اين است كه او را به راه صحيحى كه مى‏دانى خواهد پذيرفت، رهنمايى كنى و سخن را نرم و فراخور درك او بگويى؛ زيرا هر عقلى توان ردّ و قبول هر سخنى را ندارد، و بايد با مهربانى رفتار كنى ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حق اندرزگو

42. حق اندرزگو اين است كه در برابرش نرم باشى و دل به او دهى و گوش به او سپارى و سخنش را نيك بكاوى، اگر درست بود و سازوار، خدا را شكر گويى و بپذيرى و قدردانى كنى، و اگر آن را نادرست يافتى، متّهمش نسازى و بدانى كه او در خيرخواهى كوتاهى نكرده؛ بلكه ديدگاهش اشتباه است؛ مگر اين‏كه سزاوار تهمتش بدانى، كه در اين صورت هرگز نبايد به او اعتنا كنى ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حق سال‏خورده

43. حق سال‏خورده اين است كه حرمت پيرى‏اش را پاس بدارى و اگر پيشينه‏ى فضيلت در اسلام دارد، او را بزرگ و مقدم بدارى. در اختلافات با او نستيزى و در راه بر وى پيشى نگيرى و پيشاپيش او نروى. او را نادان نشمارى و اگر سبك‏سرى كرد، بردبارى كنى و به مقتضاى پيشينه‏ى مسلمانى و سالمندى او را گرامى دارى؛ زيرا حق سنّ و سال بسان حق اسلام است ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حق خردسال

44. حق خردسال اين است كه با وى از در مهر درآيى و در تعليم و تربيتش بكوشى و از لغزشهايش بگذرى و پرده‏پوشى كنى و با او بسازى و ياورش باشى و بزه‏هاى كودكانه‏اش را ناديده انگارى كه اين خود سبب بازگشت اوست. بايد با كودك مدارا كرد و با او درنيفتاد، اين روش براى رشد و هدايت او مناسب‏تر است.

حق سائل

45. حق دريوزه اين است كه اگر مى‏دانى كه راست مى‏گويد و مى‏توانى، حاجتش را برآورى و براى رهايى از آنچه در آن گرفتار شده است دعا كنى و در راه رسيدن به خواسته‏اش ياريش كنى. اگر در راست‏گويى او شك دارى بايد مواظب باشى كه مبادا اين بى‏اعتمادى وسوسه‏ى شيطان باشد كه مى‏خواهد از اين راه تو را بى‏نصيبت سازد و نگذارد به پروردگارت تقرّب بجويى. اگر نخواستى به او چيزى بدهى، پرده‏ى آبرويش را مدرى و با زبان خوش او را بازگردانى، و اگر بتوانى بر نفست چيره شوى و با وجود اين وسوسه‏اى كه به دلت راه يافته است حاجتش را برآورى، كارى پسنديده است.

حق كسى كه چيزى از او درخواست مى‏كنى

46. حق كسى كه چيزى از او درخواست مى‏كنى اين است كه اگر داد، بپذيرى و سپاس‏گويى و ارج‏نهى و اگر نداد، عذرى برايش بجويى و خوش‏گمان باشى و بدانى كه مال خود را دريغ كرده است و نبايد كسى را براى منع مالش سرزنش كرد، گرچه ستمكار باشد، كه «انسان بسيار ستمگر و ناسپاس است».

حق خشنودكنندگان

47. حق كسى كه خدا به دست او تو را خشنود كرده اين است كه اگر منظورش خشنودى تو بوده است، خدا را شكر گويى و آن مايه كه سزد به او پاداش دهى و در فكر تلافى باشى و مزيّت پيش‏قدم شدنش را نيز جبران كنى و اگر چنين منظورى نداشته است، باز خدا را سپاس گويى و از او تشكر كنى و بدانى كه اين شادى از جانب خداست؛ و چون او واسطه‏ى نعمت خدا بوده است، دوستش داشته باشى و خيرش را بخواهى؛ چرا كه اسباب نعمت هرجا باشد بركت است، گرچه او قصدى نداشته است ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حق بدى‏كنندگان

48. حق كسى‏كه با دست و يا زبانش به تو بد كرده اين است كه اگر آگاهانه بوده، بهتر است از او درگذرى تا هم ريشه‏ى شر برافتد و هم به ادب رفتار كرده باشى اين گذشت بهره‏هاى اخلاقى بسيار ديگرى نيز دارد. خداوند مى‏فرمايد: «بر آنها كه چون ستم بينند و انتقام جويند، راه تعرضى نيست... اين نشان كارهاى بسنده است». و نيز مى‏فرمايد: «اگر مى‏خواهيد انتقام بگيريد، بايد به قدر ستمى باشد كه بر شما رفته است و اگر صبر كنيد، البته براى صابران بهتر است»؛ و اگر آگاهانه نبوده است، نبايد در فكر انتقام باشى و آگاهانه، كارناآگاهانه را كيفر دهى، بايد با او مدارا كنى و تا مى‏توانى با لطف و نرمش او را بازگردانى(2) ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حق هم‏كيشان

49. حق هم‏كيشان اين است كه به فكر آزارشان نباشى و براى آنها مايه‏ى رحمت باشى و با بدرفتاران مدارا كنى و با آنها الفت‏گيرى و آنان را اصلاح كنى و از نيك‏رفتاران ـ به تو احسان كرده باشند يا نه ـ تشكر كنى، كه اگر به خود هم احسان كنند، به تو احسان كرده‏اند؛ زيرا آزارشان را از تو بازداشته و زحمتى برايت فراهم نكرده و خود را از تو نگه داشته‏اند؛ پس به همه دعا كن و يارى برسان و مقام هريك را رعايت كن. بزرگان را پدر و كودكان را فرزند و ميان‏سالان را برادر خود بشمار و با هركسى كه نزدت آمد به لطف و مهربانى رفتار كن و حقوق برادرى را در حقّش به‏جا آور.

حق ذمّيان

 

50. حق «ذميّان» (يهود و نصارى و مجوس كه در پناه اسلام‏اند و به شرايط ذمّه عمل مى‏كنند) اين است كه آنچه را خدا از آنها پذيرفته است، بپذيرى و پيمان خدا را در حقشان رعايت كنى و آنچه را از آنها خواسته‏اند و مجبورند عمل كنند از آنها مطالبه كنى و در معاشرت‏ها حكم خدا را درباره‏ى آنان اجرا كنى و به احترام پيمان الهى و به موجب عهد خدا و رسول، آنها را نيازارى، كه از پيغمبر(ص) روايت شده است: «هركه به كافرى كه در پناه اسلام است ستم كند من دشمن اويم»، پس خدا را در نظر داشته باش. ـ ولاقوة الاّ باللّه.

اين پنجاه حق تو را احاطه كرده است؛ و در هيچ حالى از (حلقه‏ى محاصره‏ى) اين حقوق بيرون نيستى، بايد همه را رعايت كنى و در اداى آنها بكوشى و از خداوند «جل ثناؤه» مددبخواهى ـ و لاقوة الاّ باللّه. والحمدللّه رب العالمين.



1. الحرّانى، ابومحمد حسن على. تحف‏العقول، ترجمه احمد جنتى، ص309ـ291، تهران: انتشارات علميه اسلامية، 1363؛ قابل ذكر است كه اين ترجمه را آقاى بهروز رفيعى تصحيح و بازنويسى و ويرايش كرده است.

2. اين قسمت حديث در «مواعظ العدديه» به نحو ديگرى نقل شده است كه مى‏تواند، به روشنى، جاى عفو و انتقام را بيان كند و تفسير آياتى باشد كه در اين زمينه وارد شده‏اند و اما ترجمه آن: حق كسى كه به تو بد كرده اين است كه از او بگذرى، و اگر مى‏دانى كه عفو به حالش زيان دارد، يعنى موجب چيرگى و دليرى او و گسترش بيش‏تر ظلم است، انتقام بگيرى، كه خداوند مى‏فرمايد: «آنها كه چون ستم بينند انتقام گيرند راه تعرّضى بر آنها نيست». (اين مضمون اين شبهه را كه دستور عفو باعث توسعه‏ى ظلم و تربيت افراد ستم‏كش است، به خوبى دفع مى‏نمايد).

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 0:7  توسط خادمین اهل بیت | 

شاگردان برجسته

 

شاگردان برجسته

شیخ طوسی در کتاب رجال خویش، ص 81، یکصد و هفتاد نفر از شاگردان و یاران حضرت سجاد علیه السلام را نام برده است که نام برخی از آنان بدین شرح است:

1 . سعید بن مسیب

2 . ابوحمزه ثمالی (ثابت‏بن دینار)

3 . سعید بن جبیر

4 . ابوخالد کابلی

5 . یحیی بن ام‏طویل، که حجاج بن یوسف ثقفی او را در شهر واسط عراق شهید کرد .

6 . فرزدق، معروف به ابوفراس شاعر

7 . طاووس یمانی

8 . حماد بن حبیب عطار کوفی

9 . زرارة بن اعین شیبانی

10 . حبابه والبیه

11 . جابر بن عبدالله انصاری

12 . محمد بن جبیر بن مطعم

13 . فرات بن احنف

14 . سعید بن جبهان کنانی، مولی ام‏هانی

15 . قاسم بن عوف

16 . اسماعیل بن عبدالله بن جعفر

 

تربیت‏شاگردان مجاهد

پس از این که امام حسین(ع) به شهادت رسید، خفقان شدیدی‏بر جامعه حاکم گشت. به گونه‏ای که «مسعودی‏» می‏نویسد: «علی بن‏الحسین(ع)، امامت را به صورت مخفی و با تقیه شدید و در زمانی‏دشوار عهده‏دار گردید.» به این جهت امام(ع) به تربیت‏انسانهایی همت گمارد که بتوانند با روشنگری و توضیح معارف‏الهی مسیر اسلام راستین و تشیع سرخ علوی را استمرار بخشند. یکی‏از این شاگردان «یحیی بن ام طویل‏» است که در مسجدپیامبر(ص)، در مدینه، برای مردم سخن می‏گفت و طرفداران ستمگران‏را این چنین مخاطب قرار می‏داد:

 

«ما مخالف شما و منکر راه و روش شما هستیم. میان ما و شمادشمنی آشکار و همیشگی است. هر کس به امام علی(ع) دشنام دهد،لعنت‏خدا بر او باد و ما از آل مروان و آنچه غیر خدامی‏پرستید، بیزاریم به همین جهت «حجاج ابن یوسف‏» دستهاو پاهای او را قطع کرد و این شاگرد مکتب عشق با شهادت، که هنرمردان خدا است، دنیا را وداع کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 23:50  توسط خادمین اهل بیت | 

سیمای سعید بن جبیر

 

شاگردان مکتب امامان معصوم علیهم‏السلام مانند قلّه‏هایی‏اند که از فراز آن، پرتو دین، دیانت و تقوا رخ می‏نماید. آنان همانند چشمه سارانی هستند که فیض چشمه فیضشان، دامن طبیعت را طراوت بخشیده و هم بهار تلاوت را غنا داده است.

فضل بن شاذان می‏گوید:

سعید بن جبیر از شاگردان برجسته و از ستارگان آسمان امامت و ولایت امام همام علی بن الحسین علیهماالسلام که در رأس سلسله اصحاب خمسه1 امام زین العابدین قرار داشت.

امام صادق علیه‏السلام در وصف سعید می‏فرماید:

سعید بن جبیر در صراط مستقیم بود و به علی بن الحسین علیهماالسلام اقتدا کرد و امام سجاد هم از او تعریف می‏نمود و همین علاقه میان او و امام، باعث شد حجّاج او را شهید نماید.2

خاندان

سعید بن جبیر بن هشام اسدی کوفی، معروف به ابومحمد و ابوعبداللّه، از خاندان‏های معروف کوفه بود. وی در زهد، تقوا، شب‏زنده‏داری، دیانت و فقاهت معروف بود و در تفسیر قرآن، شهرت به سزایی داشت؛ زیرا او را از شاگردان مدرسه تفسیری عبداللّه بن عباس دانسته‏اند. سعید، بیشترین روایات خود را از وی نقل کرده است.3

زادگاه

وی سال 46 ه .ق. در شهر کوفه به دنیا آمد.4 دوران طفولیت و جوانی را همان جا گذراند. بعدها به مدینه رفت و جزو شاگردان امام چهارم علیه‏السلام گردید.

کنیه و فرزندان

معروف‏ترین کنیه‏های وی ابوعبداللّه و ابومحمد است. در کتاب مجالس الواعظین آمده است: عبدالملک و عبداللّه، فرزندان سعید بن جبیر اند و از پدر خود روایت نقل نموده‏اند.5

استادان و شاگردان

سعید بن جبیر سال‏ها از محضر ابن عباس بهره علمی برد. وی شیدای کسب دانش بود؛ خودش می‏گوید:

برای کسب حدیث به محضر ابن عباس می‏رفتم و به خاطر احترام و ابهتی که او داشت، در جلسه درس از چیزی سؤال نمی‏کردم. منتظر بودم تا دیگران بپرسند و من یادداشت کنم؛ لذا بیشتر، گوش می‏دادم و بعد می‏نوشتم؛ به حدّی که بعضی روزها دفترم پر می‏شد و روی کفشم می‏نوشتم و گاهی از کف دستانم به عنوان کاغذ استفاده می‏نمودم...6

استادان دیگر سعید عبارتند از: عدی بن حاتم و ابوسعید خدری.

شاگردان وی نیز عبارتند از:

عبدالملک و عبداللّه (دو فرزندش)، یعلی بن حکیم و یعلی بن حلم، ابواسحاق سبیعی و دیگران که از او حدیث نقل کرده‏اند.7

ادب تدریس

سعید بن جبیر همان طور که خود شیفته درس و بحث بود، نسبت به آموزش دانش به شاگردان خویش، توجه ویژه داشت. وی همیشه آنان را به فهم و تفقّه تشویق می‏نمود و با کنایات، اهمیّت دانش را به آنان گوشزد می‏کرد. یکی از شاگردانش به نام ایوب می‏گوید:

سعید، حدیثی برای ما بیان کرد و ما از او خواستیم دوباره، بازگو نماید. وی با کنایه فرمود: «لیس کلّ حینٍ احلب فاشرب».8

یعنی همیشه نمی‏دوشم تا به خوردِ فکر و فهم شما بدهم. پس بایستی هوشیار باشید و از فرصت‏ها بهره بگیرید تا در آینده دچار غصّه و رنج نگردید.

فضایل

ابن عباس به سعید بن جبیر ـ که از شاگردان برجسته وی بود ـ اجازه حدیث و فتوا داد. سعید به استادش گفت: تو باشی و من برای مردم حدیث بگویم! ابن عباس گفت: آیا نقل حدیث و دادن فتوا را نزد من از نعمت‏های خدا نمی‏دانی؟ آیا دوست نداری درحضور من حدیث بخوانی و تو را از اشتباه‏هایت آگاه سازم؟9

بعد از آنکه ابن عباس نابینا شد، وی بر کرسی فتوا نشست و هرچه مردم کوفه از او می‏پرسیدند، جواب می‏داد و ابن عباس گفته‏های او را تأیید می‏کرد.

ابن عباس بارها گفت:

«وکان اماماً، ثقةً حجّةً علی المسلمین، فقیهاً عابداً فاضلاً ورعاً...10؛ سعید بن جبیر پیشوا، مورد اعتماد مسلمانان، دانشمند، عابد، فاضل و پرهیزگار عصر خود بود.»

عطا بن ریاح، آشناتر به مناسک و عکرمه آشناتر به سیره و تاریخ و حسن آشناتر به حلال و حرام و سعید بن جبیر آشناتر به علم تفسیر بود.

طبری در حقّ او می‏گوید: «او ثقة، حجّت و پیشوای مسلمین بود».

ابن جبّان آورده است: «او فرد مورد اجماع و اتّفاق مسلمانان است. وی بنده‏ای فاضل و پرهیزگار بود.»

راهبی در حقّ او گفته: «او از بزرگان تابعان و پیشروان آنان در تفسیر، حدیث و فقه بود.»

سیوطی می‏نویسد: «او اعلم تابعین در علم تفسیر بود.»

مرحوم سید حسن صدر نقل کرده است:

«او از تربیت یافتگان مکتب علوی بود و همواره می‏گفت: «اذا ثبت لنا الشیی‏ء عن علیٍّ لم نعدل عنه؛ وقتی چیزی از راه علی علیه‏السلام برای ما محرز گردیده باشد، هرگز از آن عدول نمی‏کنیم.»

تعبیر خواب

ابونعیم اصفهانی می‏گوید: عبدالملک بن مروان، شبی خواب دید که چهار مرتبه در محراب بول کرده است. بنابراین علما را برای تعبیر خواب جمع کرد، اما هیچ یک درست تعبیر نکردند. آنگاه وی سعید را طلبید و او جواب داد: چهار تن از فرزندانت به خلافت می‏رسند (جهان اسلام را نابود و حقیقت اسلام را وارونه جلوه خواهند داد.) چنین شد و پس از مرگ عبدالملک، فرزندانش سلیمان، یزید، هشام و... بر اریکه قدرت تکیه زدند و بر سر مسلمانان چه بلایی آوردند.

قضاوت

سعید، مدتی در کوفه به عنوان «قاضی‏القضات» انجام وظیفه کرد. آنگاه که حجّاج به ولایت کوفه منصوب گردید، وی حکم تکفیر او را داد. حجّاج به ناچار از کوفه عزل گردید و به مکه رفت. او با عبدالرحمن بن محمد بن اشعث علیه حجّاج قیام کرد که سپاه عبدالرحمن شکست خورد و سعید در اصفهان متواری گردید و از آنجا به آذربایجان فرار کرد. بالاخره سعید آهنگ حرم و قبله مسلمانان نمود. در مکه او را دستگیر نمودند و تحویل حجّاج، دژخیم زمان، دادند.11

در گذر خارستان

سعید بن جبیر در یکی از وادی‏های مکه پنهان شده بود. خالد، والی مکه، عده‏ای را برای دستگیری وی فرستاد. مأموران اموی به دیر راهبی رسیدند و از راهب در باره سعید پرسیدند. او گفت: اوصاف او را برایم بگویید. راهب پس از شنیدن نشانه‏ها، پناهگاه سعید را به سربازان خالد بن ولید، نشان داد. مأموران او را در حالی که مشغول راز و نیاز با خالق بی‏نیاز بود، محاصره کردند. آنان گفتند: ما را به دنبال تو فرستاده‏اند. سعید گفت: چاره‏ای نیست. شب فرا رسید، می‏خواستند در دیر راهب، شب را به صبح ببرند، اما سعید وارد دیر نشد. گفتند: برای چه؟ سعید گفت: مسلمان هرگز به دیر راهبان پناه نخواهد برد! خدا، حافظ من است.

آن شب سعید در حیاط دیر ماند. نگهبانان از داخل دیر مراقب او بودند، ناگاه دیدند شیری فرا روی سعید ایستاده است. گفتند: سعید را خواهد خورد. لحظه‏ای بعد، صحنه‏ای عجیب و دیدنی رخ داد. شیر پیش روی سعید خوابیده، دست و پای او را می‏بوسید. همه بینندگان مات و مبهوت شدند. راهبان از این حادثه شگفت زده شدند و گفتند: این شخص از اولیای خداست. سعید گفت: خیر، بنده‏ای عاصی بیش نیستم. سرانجام راهبان دیر، همه اسلام آوردند. سربازان او را رها کردند. سعید گفت: از قضای الهی نمی‏توان فرار کرد، لذا همراه سربازان آمده، خود را تسلیم سفّاک زمان، حجّاج ملعون نمود.12

مناظره سعید با حجّاج

ـ حجّاج: اسمت چیست؟

ـ سعید: سعید بن جبیر.

ـ نه، تو شقی بن کثیر هستی.

ـ مادرم نام مرا بهتر از تو می‏دانست.

ـ تو و مادرت هر دو شقی هستید!

ـ تو عالم به غیب نیستی!

ـ دنیای تو را به جهنّم سوزان مبدّل می‏کنم!

ـ اگر می‏دانستم این کار به دست تو است، تو را به خدایی می‏پذیرفتم.

ـ عقیده‏ات درباره محمد چیست؟

ـ او پیامبر رحمت و پیشوای امت است.

ـ عقیده تو درباره علی چیست؟ او در بهشت است یا در جهنّم (العیاذباللّه)!

ـ اگر در بهشت و جهنّم رفتم، آنگاه جواب تو را خواهم داد.

ـ عقیده‏ات در باره خلفا چیست؟

ـ من وکیل مدافع آنان نیستم.

ـ کدام یک را بیشتر دوست می‏داری؟

ـ آنکه خدا از او خشنود و راضی باشد.

ـ کدام یک از آنان رضایت خدا را بهتر به دست آورده است؟

ـ العلم عنداللّه؛ او آگاه به اسرار است.

ـ نمی‏خواهی مرا تصدیق کنی؟

ـ دوست ندارم تو را تکذیب کنم.

ـ چرا نمی‏خندی؟

ـ چگونه خندیدن برای مخلوقی که از خاک آفریده شده است و آتش او را می‏خورد رواست؟

ـ وای بر تو ای سعید!

ـ برکسی که از جهنّم بیزار است و وارد بهشت می‏گردد، باکی نیست.13

بالاخره حجّاج دستور داد او را پای دار بردند. سعید در چنین اوضاع و احوالی دست نیاز برداشته، با خدای خود چنین نجوا می‏کرد: «اللّهمّ لا تسلّطه علی احد...؛ خدایا این جانی را پس از من بر احدی مسلّط مگردان.»14

دعای سعید در حقّ او مستجاب شد و حجّاج پس از قتل سعید، آب خوش نخورد و در بدترین وضع به درک واصل شد.

مکافات عمل

آورده‏اند: حجّاج را در خواب دیدند و از او پرسیدند: خدا با تو چه کرد؟ گفت: در برابر هرکسی که کشتم، یک بار مرا کشتند، اما در برابر سعید بن جبیر، هفتاد بار مرا به قتل رساندند!

آورده‏اند: چهل روز و یا شش ماه پس از شهادت مظلومانه سعید، حجّاج به هلاکت رسید. تا موقعی که زنده بود، همواره سعید را در خواب می‏دید، در حالی که گریبانش را گرفته، می‏گفت: دشمن خدا! چرا مرا کشتی؟ حجّاج در این هنگام از خواب می‏پرید و می‏گفت: مالی و لسعید، مالی و لسعید؛ مرا با سعید چکار!

حجّاج در حال احتضار نیز مرتب بیهوش می‏شد و چون به هوش می‏آمد، می‏گفت: مالی و لسعید بن جبیر!15

دیدی که خون ناحق پروانه، شمع را چندان امان نداد که شب را سحر کند

بر سکّوی شهادت

پس از آنکه سعید خود را آماده شهادت کرد، حجّاج به او گفت: تو را می‏کشم، حال نوع کشتن را خودت انتخاب کن!

سعید گفت: تو مختاری؛ زیرا به خدا سوگند! به هر نحوی مرا بکشی، خدا هم تو را به بدترین وضع خواهد کشت!

حجّاج گفت: منظورت این است که تو را عفو کنم؟

سعید گفت: اگر عفو شدم، خدا بر من منّت نهاده است و تو تبرئه نخواهی شد.

حجّاج گفت: او را با شمشیر بکشید!

سعید خندید!

حجّاج پرسید: برای چه خندیدی؟

ـ از جسارت تو بر خدا و حلم او نسبت به تو خندیدم!

ـ هرچه زودتر گردن او را از بدنش جدا کنید.

سعید رو به قبله نمود و این آیه مبارکه را زیر لب زمزمه کرد: «وجّهتُ وجهی للذی فطرالسموات و الارض حنیفاً و ما انا من المشرکین»16؛ من روی خود را به سوی کسی کردم که آسمان‏ها و زمین را آفریده؛ من در ایمان خود خالصم و از مشرکان نیستم.

حجّاج گفت: او را در جهت مخالف قبله قرار دهید.

وقتی صورتش را از قبله برگرداندند، این آیه را تلاوت کرد: «فاینما تولّوا فثمّ وجه اللّه»17؛ و به هرسو رو کنید، خدا آنجاست.

حجّاج گفت: صورتش را بر زمین بگذارید. چنین کردند. او نیز این آیه را قرائت کرد: «منها خلقناکم و فیها نعیدکم ومنها نخرجکم تارةً اخری»18؛ شما را از آن (زمین) آفریدیم و در آن باز می‏گردانیم؛ و بار دیگر (در قیامت) شما را از آن بیرون می‏آوریم.

حجّاج دستور ذبح او را داد. سعید گفت: بعد از شهادتین، جانم را بگیر تا روز قیامت در حالی که دست‏هایت به خون من آغشته است، مرا ملاقات کنی.19

سرانجام سر سعید را از بدنش جدا کردند. در حالی که سر روی زمین آغشته به خون غلطیده بود، کلمه مبارکه «لا اله الاّ اللّه» را تکرار می‏کرد. سر ساکت نشد، تا اینکه حجّاج پای روی دهان غرقه به خون سعید نهاد، آنگاه سر سعید از ذکر بازماند!20

آرامگاه

در تاریخ شهادت سعید اختلاف است؛ برخی شهادت وی را دهم ماه رمضان یا شعبان سال 94 یا 95 ق. در 57 سالگی و یا 49 سالگی دانسته‏اند.

آرامگاه وی در منطقه واسط، حوالی شهر حیّ بغداد (محلّ شهادت او به دست حجّاج) است. قاضی نوراللّه شوشتری می‏نویسد: قبر او در واسط معروف است. عمارت سابق آستانه سعید به عصر صفویه باز می‏گردد که در قرن یازده هجری احداث شد. این مکان در سال 1378 ق. به تشویق مرحوم آیة‏اللّه حکیم و به همّت شیخ عبدالامیر نجفی آل منام و اهالی تجدید بنا گردید.

این آستانه دارای یک صحن وسیع با چهار دروازه ورودی است. حرم، در وسط صحن قرار گرفته و اطراف حرم، ایوان سرپوشیده و در وسط، آرامگاه قرار دارد. بر بالای مقبره، گنبد زیبایی بنا شده است.21

سخنان حکمت آمیز

سعید دارای سخنان گرانمایه‏ای است که ذکر برخی از آنها خالی از لطف نیست؛ لذا در این نوشتار به برخی از آنها اشاره می‏کنیم:

هلال بن جناب گوید:

سعید بن جبیر را در مکه ملاقات کردم، پرسیدم: مردم از چه طریق گمراه می‏گردند؟

فرمود: «مِن قِبَلِ علمائهم؛ از ناحیه دانشمندان‏شان».

راستی چنین است که در روایات هم می‏خوانیم: «اذا فَسَدالعالِم فسَد العالَم؛ هرگاه دانشمندی فاسد شد، جهانی را به فساد می‏کشاند.»

برعکس: «اذا صلح العالِم صلح العالَم».

نیز شخصی از سعید پرسید: خضاب بر روی مرد چطور است؟

سعید گفت: خداوند بنده‏اش را با سفیدی مو، نورانی می‏گرداند و تو نور خدا را خاموش می‏کنی.22

روایات

سعید بن جبیر بیش از 184 مورد23 از امام زین العابدین علیه‏السلام و ابن عباس، روایت نقل نموده است. بیشتر روایات وی در موضوع ولایت و فضائل معصومان علیهم‏السلام است که به چند نمونه بسنده می‏کنیم:

حادثه روز پنج‏شنبه

سعید بن جبیر می‏گوید: ابن عباس گفت: روز پنج‏شنبه چه پنج‏شنبه‏ای، درد پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم شدّت یافته بود؟ حضرت فرمود: «دوات و استخوان کتفی را بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من، هرگز گمراه نگردید.» اطرافیان گفتند: گویا رسول اللّه هذیان می‏گوید (العیاذباللّه) و سخنان درشت گفتند و مغلطه کردند. آنان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را اندوهناک و منزجر ساختند، لذا فرمود: «اطراف مرا خلوت کنید و مرا تنها گذارید.» و چیزی ننوشت.24

جانشینان پیامبراسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم

سعید بن جبیر از ابن عباس نقل می‏کند که پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «خلفای من و حجّت‏های الهی بر توده مردم بعد از من دوازده نفرند. اوّلشان برادرم علی و آخرشان فرزندم (مهدی)... است».25

ویژگی‏ها

سعید بن جبیر در شب زنده داری و انس با قرآن، نمونه و بی نظیر بود. وی هر دو شب یک ختم قرآن می نمود، چنانچه خودش می گوید: در مکه قرآن را در دو رکعت نماز ختم کردم.

ابن ایاس می گوید: در یکی از شب های ماه رمضان، سعید گفت: قرآن را نگه دار تا من از حفظ بخوانم. چنان کردم و سعید از جایش حرکت نکرد تا این که قرآن را ختم نمود.

او در حال عبادت توجه خاص و خشوع عجیبی داشت.

سعید بن عبید می گوید: سعید بن جبیر امام جماعت ما بود و چون به آیه مبارکه «اذ الاغلال فی اعناقهم و السلاسل یسحبون»؛ «در آن هنگام که غل و زنجیرها بر گردن آنان قرار گرفته و آنها را می کشند.» می رسید، چند بار تکرار می کرد.26

پی‏نوشت‏ها: 1. اصحاب خمسه امام، عبارتند از: سعید بن جبیر، سعید بن مسیّب، محمد بن جبیر، یحیی بن امّ‏طویل و ابوخالد کابلی. 2. «انّ سعید بن جبیر کان یأتمّ بعلی بن الحسین علیه‏السلام و کان علیٌّ علیه‏السلام یثنی علیه و ماکان سبب قتل الحجّاج له الاّ علی هذا الامر و کان مستقیماً»؛ (شاگردان مکتب ائمه علیهم‏السلام ، ج 2، ص 279). 3. رجال کشّی، ج 1، ص 332. 4. دائرة‏المعارف تشیّع، ج 1، ص 94. 5. مجالس الواعظین، ج 3، ص 111. 6. الطبقات الکبری، ج 6، ص 268. 7. مجالس الواعظین، ج 3، ص 111. 8. طبقات الکبری، ج 6، ص 269. 9. همان، ص 26. 10. مجالس الواعظین، ج 3، ص 111 ـ 115؛ روضات الجنّات، ج 4، ص 38 و 39. 11. طبقات مفسران شیعه، بخشایشی، ج 1، ص 353؛ روضات الجنات، ج 4، ص 38 و 39. 12. مجالس الواعظین، ج 3، ص 111 ـ 115. 13. همان؛ وفیات الاعیان، ج 2، ص 372؛ اعلام زرکلی، ج 2، ص 93. 14. رجال کشّی، ج 1، ص 335؛ وفیات الاعیان، ج 2، ص 372. 15. قاموس الرجال، ج 5، ص 86. 16. همان، ص 87؛ وفیات الاعیان، ج 2، ص 374. 17. انعام / 79، ترجمه آیة‏اللّه مکارم شیرازی. 18. بقره / 115. 19. طه / 55. 20. مروج الذهب، ج 2، ص 167؛ وفیات، ج 2، ص 373. 21. قاموس الرجال، ج 5، ص 87. 22. مجالس الواعظین، ج 3، ص 111؛ دائرة‏المعارف تشیّع، ج 1، ص 94. 23. الطبقات الکبری، ج 6، ص 273 و 276. 24. مرکز کامپیوتری دارالشفاء. 25. شاگردان مکتب ائمه علیهم‏السلام ، ج 2، ص 286. 26. بحارالانوار، ج 51، ص 71. 27. الطبقات الکبری، ج 6، ص 270 و 271؛ غافر/71

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 23:45  توسط خادمین اهل بیت | 
یاران امام زین العابدین (ع)
 
 
 
قاسم بن محمد، حواری امام زین العابدین (ع)  
 

در اواخر سده اول هجری قمری، شهر مدینه، از نظر گسترش دانش دین و معارف توحیدی، جایگاه رفیعی یافت . بنیاد این منزلت والا، بیشتر در پرتو نورافشانی خورشید تابان سید ساجدان و زینت عابدان، حضرت علی بن الحسین علیه السلام بود .

امام سجاد علیه السلام در روزگاری زندگی می‏کرد که حکومت‏سیاه و تباهی آفرین بنی‏امیه، اهل معرفت و اندیشه را به عزلت و گمنامی کشانده بود .

امام سجاد علیه السلام در این مقطع تاریخی با تمام توان خویش به نشر حدیث و دعا پرداخت و در پرورش انسان‏های برجسته همت گماشت . یکی از ده‏ها تربیت‏شده مکتب امام سجاد علیه السلام، قاسم بن محمد بن ابی‏بکر است .

در این نوشتار، گزیده‏ای از زندگی و شخصیت این فقیه وارسته، که جد مادری امام صادق علیه السلام نیز هست، به خوانندگان و اصحاب اندیشه تقدیم می‏شود .

تولد

در سال 36 ق . در خانه محمد بن ابی‏بکر که یکی از یاران با اخلاص و از سرداران شجاع و پسر خوانده امیرمؤمنان علیه السلام بود، فرزندی متولد شد که نامش را قاسم نهادند . برای قاسم دو کنیه نام برده شده: ابومحمد و ابوعبدالرحمن . لقب وی نیز «دیباج‏» است و به علت زندگی در مدینه، «مدنی‏» هم به او گفته می‏شود . (1)

خاندان

پدر قاسم، محمد بن ابی بکر، شخصیت فرزانه‏ای است . وی استاندار امیرمؤمنان علیه السلام در مصر و یکی از فرماندهان نظامی و از رهپویان راه و روش علوی بود; به گونه‏ای که از پدرش (ابوبکر) و از دومین خلیفه (عمر)، بیزاری می‏جست .

مادرش، اسماء دختر عمیس بود که بعد از مرگ ابوبکر، به همسری حضرت علی علیه السلام درآمد و محمد در خانه حضرت بزرگ شد و تربیت‏یافت . او را «عابد قریش‏» نامیده بودند . حضرت امیر علیه السلام در منزلت او می‏فرمود:

«محمد ابنی من صلب ابی بکر; محمد پسر من است اما از نسل ابوبکر .»

هنگامی که در سال 38 ق . محمد در مصر، به دست مزدوران معاویه با وضع دلخراش به شهادت رسید، امیرمؤمنان علیه السلام به شدت غمگین شد و گریست و فرمود:

«من فرزندی شایسته و دوست داشتنی و شمشیر بران اسلام را از دست دادم .» (2)

مادر قاسم، بنابر نظریه مشهور، دختر یزدجرد، آخرین پادشاه سلسله ساسانیان بود . بر این اساس گفته شده که دو دختر یزدگرد که اسیر مسلمانان شدند; یکی به همسری امام حسین علیه السلام درآمد و دیگری همسر محمد بن ابی بکر شد .

در نتیجه، امام زین‏العابدین علیه السلام و قاسم‏بن محمد، پسرخاله یکدیگر به شمار می‏روند . (3)

صحابی امام سجاد علیه السلام

قاسم‏بن محمد، تشیع را از پدرش به ارث برده است . او در مکتب انسان پرور امام زین‏العابدین علیه السلام پرورش یافت و در گروه اصحاب و یاران آن بزرگوار قرار گرفت .

شیخ طوسی در کتاب رجال، او را از جمله یاران امام سجاد علیه السلام به شمار آورده است . (4) از سخن شیخ طوسی بر می‏آید که بعد از شهادت امام چهارم علیه السلام قاسم به محضر امام باقر علیه السلام شتافت و در جرگه اصحاب آن بزرگوار قرار گرفت . (5)

تمام شرح حال نگاران و دانشوران شیعه، سخن شیخ الطائفه را مورد تایید قرار داده و قاسم را از اصحاب امامان علیهم السلام به شمار آورده‏اند .

از منظر امام معصوم علیه السلام

قاسم‏بن محمد، از نظر دارا بودن خصلت‏های پسندیده و رفتار و منش دینی، در چنان قله شکوهمندی قرار داشت که طبق پاره‏ای از اخبار، مورد بزرگداشت امام معصوم قرار گرفته است .

امام صادق علیه السلام او را یکی از سه بزرگی شمرده که در نزد امام سجاد علیه السلام از منزلت والایی برخوردار بوده‏اند .

اسحاق بن جریر می‏گوید:

حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود:

«سعید بن مسیب، قاسم بن محمد و ابوخالد کابلی، از جمله راویان و شیعیانی بودند که مورد اعتماد و عنایت‏حضرت سجاد علیه السلام بودند .» (6)

عبدالله بن جعفر حمیری در اثر گرانسنگ خود به نام قرب الاسناد از احمد بن ابی نصر بزنطی روایت می‏کند:

روزی در نزد حضرت امام رضا علیه السلام، نام قاسم بن محمد و سعید بن مسیب برده شد . حضرت فرمود: «کانا علی هذا الامر، ای علی التشیع; این دو، در راه روشن ولایت علوی و اسلام ناب، قرار داشتند .» (7)

حمیری در جایی دیگر از امام صادق علیه السلام روایت می‏کند که فرمود:

«دیدم جدم، قاسم بن محمد را که در یک شب بارانی، نماز مغرب و عشا را جمع خواند، بدون اینکه بین آن دو نماز، نماز دیگری بخواند .» (8)

از دیدگاه عالمان شیعی

بیشتر ترجمه نویسان شیعه که در دانش ترجمه، میراث مکتوبی دارند; به پیروی از این دو امام بزرگوار، شخصیت قاسم را حرمت نهاده و از او به نیکی یاد کرده‏اند .

شیخ الطائفه محمد بن الحسن طوسی در کتاب خود، او را از اصحاب دو امام به شمار آورده و این، نشان می‏دهد که او، قاسم را از راویان شیعه می‏داند .

صاحب کتاب مجالس المؤمنین از ابن داود، که از رجال‏شناسان طراز اول شیعه است، نقل می‏کند:

قاسم بن محمد از اصحاب امام زین‏العابدین علیه السلام و مردی فقیه و دانشمند بوده است . (9)

علامه مجلسی:

کان القاسم جلیلا و کان ثقة . (10)

علامه ممقانی:

قاسم یکی از راویان و دانشوران شیعی است . (11)

محقق معاصر، صاحب قاموس الرجال:

او از شیعیان خالص است . (12)

استاد جعفر سبحانی:

وی یکی از فقیهان بزرگ و از یاران امام سجاد علیه السلام است . (13)

از منظر عالمان سنی

همه دانشمندان اهل سنت همانند دانشوران شیعی، در ستایش قاسم، اتفاق دارند و هر یک او را به زبانی ستوده‏اند .

صاحب طبقات الکبری:

او مردی موجه، بزرگ، بلند مرتبه، پیشوا، و بسیار پرهیزکار و کنیه‏اش ابومحمد است . (14)

ابن حبان:

قاسم از بزرگان تابعین، از بهترین و بافضیلت‏ترین دانشوران روزگار خود بود; از منظر دانش، عقل، ادب، فقه، ورع . (15)

مؤلف حلیة الاولیاء:

قاسم‏بن محمد، مردی بسیار پرهیزکار، مهربان بود . به قول ابوالزناد: من در میان فقیهان، همانندی برایش سراغ ندارم . (16)

ابن خلکان:

او از بزرگان تابعین، و یکی از فقیهان هفتگانه مدینه بود .

ذهبی:

پیشوای حافظ، دانشمند روزگار، در خلافت علی‏بن ابی طالب دیده به جهان گشود . (17)

خصلت‏ها

شخصیت هر انسانی، در گرو برجستگی‏های روحی و رفتارها و سخنان حکیمانه اوست . قاسم‏بن محمد به برکت‏بهره‏مندی از سرچشمه معارف و مصاحبت‏با امام ساجدان علیه السلام و نیز بهره بردن از دانش سایر دانشمندان، به کمالاتی نائل شد که به اختصار به آن می‏پردازیم .

سکوت فراوان

قاسم بهره فراوانی از عقل داشت; در پرتو همین عقل بود که بسیار آرام و ساکت‏بود و کمتر سخن می‏گفت; کان صموتا لایتکلم . (18)

فقاهت

خصلت‏برجسته دیگر قاسم، دانش و آگاهی او به احکام دین بود; به همین علت است که او را به عنوان یک فقیه عالی‏مقام ستوده‏اند .

استاد حدیث

این صحابی بزرگ در دانش حدیث و فقه استاد برجسته‏ای بود و شاگردان فراوانی داشت و مردم نیز از محضر او کسب فیض می‏کردند .

درباره قاسم نوشته‏اند:

او بعد از فارغ شدن از خواندن نماز عشا، در مسجد می‏نشست و اصحابش، گرد او را می‏گرفتند و قاسم به عنوان استاد، برای آنان حدیث نقل می‏کرد .

یکی از دانشمندان چنین نقل می‏کند:

قاسم بن محمد را می‏دیدم که در آغاز روز، به مسجد می‏رفت و دو رکعت نماز تحیت مسجد را می‏خواند آنگاه درمسجد می‏نشست و به پرسش‏های مردم پاسخ می‏داد .

فروتنی

قاسم با اینکه از بزرگان دانش روزگار خود بود; بسیار فروتن بود . روزی از او پرسیدند: تو اعلم هستی یا سالم بن عبدالله!؟

قاسم در پاسخ گفت: سالم، مرد مبارکی است .

او کراهت داشت که بگوید: اعلم از من است; تا دروغ نگفته باشد، یا بگوید: من از او اعلم هستم; تا خودستایی و غرور نباشد .

دقت در نقل روایت

نوشته‏اند که او هنگام روایت، سعی می‏کرد که در الفاظ روایت هیچ تصرف نکند . وی روایت را واژه به واژه و بی کم و کاست نقل می‏کرد . (19)

جد بزرگوار امام صادق علیه السلام

یکی از امتیازات قاسم‏بن محمد این است که او جد مادری امام صادق علیه السلام است . دختر او، نامش فاطمه و کنیه‏اش ام‏فروه، زنی بسیار با فضیلت‏بود . امام صادق علیه السلام در منزلت و جایگاه مادرش فرمود:

مادرم جامع سه خصلت‏برجسته بود:

1 . ایمان; 2 . پرهیزکاری; 3 . نیکی به دیگران . (20)

سخنان حکیمانه

1 . او می‏گفت: لایعد الرجل رجلا حتی یعرف‏الله (21) ; آنگاه صفت مردانگی بر انسان، برازنده است که خداشناس و دین مدار باشد .

2 . اگر انسان بعد از اینکه حق خدا را شناخت و به خدا ایمان داشت، در نادانی و جهالت زندگی کند، بهتر است از اینکه فتوا دهد بدون علم و آگاهی . (22)

3 . یکی از امیران مدینه درباره مفهوم «عالم‏» ، پرسید، قاسم در جواب گفت: عظمت و بزرگی عالم هنگامی است که بر زبان نراند مگر چیزی را که به طور کامل بر آن احاطه دارد و آن را به خوبی می‏داند . (23)

انتقاد از عایشه

در تاریخ یعقوبی آمده است: پس از شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام عایشه سوار بر استر، فریاد می‏کرد که: نمی‏گذارم کسی را در خانه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم دفن کنند .

قاسم که سن و سالی نداشت و هنوز نوجوان بود، نزد عایشه رفت و گفت:

«ای عمه! هنوز یاد جنگ جمل از خاطره‏ها زدوده نشده که سوار بر شتر شدی، باز می‏خواهی کاری کنی که گفته شود: دگر بار سوار بر استر شده و آتش فتنه دیگر را روشن کرده است . !»

فرزندان

قاسم بن محمد دارای دو پسر بود:

1 . محمد; 2 . عبدالرحمن .

بدین لحاظ (24) است که کنیه‏اش ابومحمد و ابوعبدالرحمن است . دخترانش نیز عبارتند از: ام‏فروه، مادر امام صادق علیه السلام و ام‏حکیم . (25)

استادان حدیث

این محدث والامقام همان گونه که در فراگیری دانش حدیث و فقه از محضر دو تن از امامان شیعه بهره‏مند شد، استادان دیگری هم داشته که در کتاب‏های شرح حال به آنان اشاره شده است; از جمله:

ابن عباس (مفسر معروف)، اسلم (غلام عمر)، عبدالله بن عبدالله، صالح بن خوات انصاری، عبدالله بن مسعود و اسماء بنت عمیس .

در ضمن، او شاگردان زیادی هم داشته که اسامی آنان در منابع رجال‏شناسی موجود است .

روایات

مناسب است از میان احادیث فراوانی که قاسم، با واسطه از حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نقل می‏کند، دو روایت را یادآور شویم:

همسر بابرکت

قاسم از رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نقل می‏کند که آن بزرگوار پیرامون آسان‏گیری در امر ازدواج فرمود:

«اعظم النساء برکة ایسرهن مؤونة; با برکت‏ترین بانوان و همسران، همسری است که مهریه و مخارجش کمتر باشد .» (26)

خصلت‏های عالی

قاسم از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم روایت می‏کند که حضرت روزی به جمعی از یارانش فرمود:

«آیا می‏دانید چه کسانی در روز قیامت زودتر از دیگران به سوی سایه رحمت الهی، پیشی می‏گیرند؟»

عرض کردند: خداوند و رسولش عالم‏ترند .

فرمود: «آنها کسانی هستند که هنگامی که سخن حقی در باره آنها گفته می‏شود، آن را با تمام وجود پذیرایند و زمانی که نیازمندان از آنها چیزی طلب می‏کنند، از کمک به آنان دریغ نمی‏کنند و آنچه را برای خود می‏پسندند، برای دیگران هم می‏پسندند و خلاصه، اهل انصاف و حق‏طلبی هستند .» (27)

رحلت

قاسم بن محمد به عنوان محدثی فقیه که نقش ممتازی در پیشبرد فرهنگی جامعه اسلامی داشت، هنگامی که به سفر حج (یا عمره) مشرف می‏شد، بین راه مدینه و مکه، در سرزمین «قدید» ، در حالی که 76 سال از عمرش سپری شده بود، به سال 106 ق . از دنیا رفت . پیکر او از قدید به مدینه آورده شد و به خاک سپرده شد . (28)

پی‏نوشت‏ها:

1 . منتخب التواریخ، ص 343; مجالس المؤمنین، ج 1، ص 335; وسائل الشیعه، ج 2، ص 91، مقدمه سابعه; مرآة العقول، ج 6، ص 26، چاپ دارالکتب الاسلامیه، سال 1363 ش; اعیان الشیعه، ج 8، ص 446; معجم الرجال، ج 14، ص 45، ش 9535; مجمع الرجال، ج 5، ص 49; نقدالرجال، ص 271; رجال الشیخ، ص 100; بهجة الآمال، ج 6، ص 74; تنقیح المقال، ج 2، ص 23; جامع الروات، ج 1، ص 19; کتاب الثقات، ابن حبان، ج 5، ص 302; مؤسسة الکتب الثقافیه; حلیة الاولیاء، ج 2، ص 183، ش 173; وفیات الاعیان، ج 4، ص 59; شذرات الذهب، ج 1، ص 134; تهذیب الکمال فی اسماءالرجال، ج 23، ص 427; سیر اعلام النبلاء، ج 5، ص 53; چاپ موسسة الرسالة، بیروت; صفوة الصفوة، جزء 4، ص 63; قاموس الرجال، ج 8، ص 491; چاپ جامعه مدرسین; قرب الاسناد، ص 286، چاپ موسسه اسلامی کوشانپور، به تحقیق احمد صادقی اردستانی; طبقات الکبری، ج 5، ص 185، دار بیروت للطباعة و النشر .

2 . نهج البلاغه، خطبه 68، نامه 35، حکمت 325; منتخب التواریخ، ص 152 .

3 . وفیات الاعیان، ج 4، ص 59; اعیان الشیعه، ج 8، ص 446 .

4 . رجال طوسی، ص 100 .

5 . همان، ص 133 .

6 . اصول کافی، ج 1، ص 472; مرآة‏العقول، ج 6، ص 27 «... کانوا من ثقات علی بن الحسین (ع)» .

7 . قرب الاسناد، ص 286 .

8 . قاموس الرجال، ج 8، ص 492 .

9 . مجالس المؤمنین، ج 1، ص 335 .

10 . مرآة‏العقول، ج 6، ص 27 .

11 . تنقیح المقال، ج 2، ص 23، باب القاسم .

12 . قاموس الرجال، ج 8، ص 493 .

13 . موسوعة الفقهاء، ج 1، ص 489 .

14 . طبقات الکبری، ابن سعد، ج 5، ص 185 .

15 . کتاب الثقات، ج 5، ص 302 .

16 . حلیة الاولیاء، ج 2، ص 183 .

17 . سیر اعلام النبلاء، ج 5، ص 53 .

18 . کتاب الثقات، ج 5، ص 303 .

19 . طبقات الکبری، ج 5، ص 185; وفیات الاعیان، ج 4، ص 59 .

20 . اصول کافی، ج 1، ص 472 . «کانت امی ممن آمنت و اتقت و احسنت والله یحب المحسنین‏» .

21 . حلیة الاولیاء، ج 2، ص 183 .

22 . طبقات الکبری، ج 5، ص 186 .

23 . تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، ج 23، ص 428 .

24 . قاموس الرجال، ج 8، ص 494 .

25 . طبقات الکبری، ج 5، ص 185 .

26 . حلیة الاولیاء، ج 2، ص 185 .

27 . همان .

28 . وفیات الاعیان، ج 4، ص 184 .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 23:37  توسط خادمین اهل بیت | 

پرتوی از مبارزات امام سجاد

 

زندگی آن حضرت همراه با حوادث بسیار حساس و مهمی بود; بویژه‏دوره سی و پنج‏ساله امامتش که خود نمونه‏ای متعالی از مبارزات‏حضرت است. صفات ممتاز و گستره جودی‏اش در افقی فراتر ازمبارزات و مجاهدتهای اوست. و هیچ بلندنگر تیزپروازی بر ستیغ‏و بلندای عظمت و بزرگواری او نمی‏تواند دست‏یابد; اما تامل ودقت در رفتارها، سخنان و موضع‏گیریهای او می‏تواند روزنه‏ای به‏حیات معقول و نورانی‏اش بگشاید و این نوشتار سعی دارد پرتوی کم‏سواز مبارزات آن امام همام را در چهار زمینه یادآور شود.

الف- حضور در نهضت کربلا

همراهی آن حضرت در واقعه کربلا را می‏توان اولین تجلی چشمگیر درصحنه مبارزات به شمار آورد. زمانی که قیام خونین ابی عبد الله‏الحسین(ع) تحقق یافت، جز دوستان خدا و دلهای مطمئنی کسی دیگریارای همراهی حضرت را نداشت. نمی‏رسید و آن حضرت بی‏اعتنا به‏قدرتها و مظاهر طاغوت جلوه‏های شگفت از حماسه و ایثار را فرادیدانسانها قرار داد، هنگامی که در روز عاشورا امام حسین(ع)انسانها را به یاری طبید، امام زین العابدین(ع) با اینکه تنی‏تب‏دار و شرایطی سخت و جانفرسا داشت، به یاری پدر شتافت و درپاسخ عمه‏اش «ام کلثوم‏» که تصمیم داشت او را باز گرداند، فرمود: «ذرینی اقاتل بین یدی ابن رسول الله(ص)»; رهایم کن وبگذار که در دفاع از فرزند رسول خدا مبارزه کنم. (2)

رویارویی با عبید الله

اهل‏بیت‏حسینی(ع) اگر چه اسیر شدند; اما هیچ گاه ذلیل نشدند.

آنان با عزت ایمانی و شهامت علوی، از خون شهیدان به خوبی‏پاسداری کردند و به رغم خفقان حاکم بر جامعه، دفاعیه الهی ودشمن‏شکن خود را، حتی در درون کاخهای ستمگران، قرائت نمودند.

زمانی که امام زین العابدین(ع) وارد کوفه شد، خطبه‏ای بلیغ‏ایراد کرد، به گونه‏ای که پشیمانی سراپای وجود کوفیان را فراگرفت. (3)

آنگا که در کاخ، عبید الله زیاد، رویاروی او قرارگرفت‏با منطق رسا بطلان سخنان او را آشکار ساخت. عبید الله درآغاز نام امام را پرسید. گفته شد که او «علی بن الحسین‏» است.

عبید الله گفت: مگر خدا علی بن الحسین را نکشت؟ بر خلاف انتظار وتوقع او امام زین العابدین(ع) فرمود: او برادر من بود که مردم‏او را کشتند. پس از اینکه عبید الله گفت; بلکه خدا او را کشت،حضرت این آیه را قرائت کرد. «خداوند جانها را به هنگام مرگ‏می‏گیرد و همین طور جانهای انسانها را به هنگام خواب‏» (4)

به این موضوع اشاره کرد که همه امور از قدرت الهی سرچشمه می‏گیرد.

اما تو و سپاهیان یزید به گناه و ظلم او را به شهادت رساندید.

عبیدالله با شنیدن این جواب خشمگین شد و تصمیم به کشتن امام‏گرفت; حضرت زینب(س) به دفاع برخاست. و آنگاه که امام زین‏العابدین(ع) از عمه‏اش خواست تا آرام بگیرد، رو به عبید الله‏زیاد کرد و فرمود: مرا به کشتن تهدید می‏کنی. «اما علمت ان‏القتل لنا عاده و کرامتنا الشهاده‏» مگر نمی‏دانی کشته شدن درراه خدا سیره و شعار ما و شهادت مایه کرامت و ارجمندی مااست؟ (5)

منطق رسای امام در شام

مردم شام، پایتخت‏یزید، قلبهاشان آکنده از کینه و دشمنی آل‏علی(ع) بود. تبلیغات زهرآگین، سالها قلب و جانشان را از حقایق‏دور کرده و از آنان پیکرهای بی‏تپش ساخته بود که با هیچ آوای‏حقی آشنایی نداشتند و آن روز که فردی از سلاله پیامبر(ص) وارث‏تمامی خوبی‏ها، بر شهرشان گام گذاشت، بر منبر مسجد جامع دمشق‏قرار گرفت، و گلواژه‏های حقیقت را نثارشان کرد، شور و حالی درجمع پیدا شد و همانجا نام علی(ع) دلهایی را به خویش جذب کرد.

به گونه‏ای که یزید مجبور شد مسوولیت‏شهادت ابی عبد الله(ع) ویارانش را به عبید الله زیاد نسبت دهد. (6) همان شیوه مکرآمیزی‏که سردمداران کفر هنگام خشم حق‏طلبان انجام می‏دهند و همین‏حماسه به شکلی دیگر در کاخ یزید مطرح شد و یزید در رویارویی‏با امام زین العابدین(ع) پرسید: حاضری با فرزندم خالد کشتی‏بگیری؟ حضرت فرمود: «کاردی را به او بده و کاردی را به من،آنگاه با هم مبارزه کنیم.» یزید از آن همه قدرت روحی امام‏شگفت‏زده شد و گفت: حقا که فرزند علی بن ابی طالب هستی! (7)

ب- ظلم‏ستیزی با دعا

دومین محور مبارزات امام زین العابدین(ع) سخنان آن بزرگوارپیرامون ظلم‏ستیزی است. فردی که به نیایشهای آن بزرگوار فکرکند، به خوبی می‏فهمد که چگونه باید از ستمگران بیزاری بجوید وبه یاری مظلومان بشتابد و در این راه حرکت‏خود را بر اساس‏امامت امامان راستین قرار دهد. به عنوان نمونه فرازهایی ازدعاهای آن حضرت را مرور می‏کنیم:

نکوهش ستم

«خدایا! از تو پوزش می‏خواهم اگر پیش روی من به کسی ستم شود ومن او را یاری نکنم، یا نعمتی به من ارزانی شود و سپاس آن رابه جا نیاورم، یا گناهکاری از من غذر خواهد و عذر او رانپذیرم، یا نیازمندی چیزی بطلبد و او را بر خود مقدم ندارم،یا حق مرد با ایمانی بر گردنم آید و آن را بزرگ نشمارم. » (8)

ستیز با ظالم

«خدایا! بر محمد و آل او درود فرست و در مقابل کسی که بر من‏ستم روا دارد، دستی (برای جلوگیری از ستم) و در مقابل کسی که‏با من ستیزه جوید، زبانی (برای روشن ساختن حق) و بر آن که بامن دشمنی کند، پیروزی عنایت فرما و در مقابل آن که در باره من‏حیله پیشه کند، راه چاره و در برابر آن که بر من آزار رساند،توانایی عطا کن و بر آن که به من ناسزا گوید یا از من عیبجویی‏کند، قدرت تکذیب و در برابر آن کس که مرا تهدید کند، امنیت‏عنایت فرما.» (9)

معرفی امامت راستین

امام سجاد(ع) در دعای روز عرفه، امام راستین را به مسلمانان‏معرفی می‏کند و به جایگاه والای آن متوجه می‏سازد، آنگاه‏می‏فرماید:

«پروردگارا! برپاکیزه‏ترین افراد خاندان پیامبر دورد فرست که‏آنان را برای اجرای اوامر خود برگزیده‏ای و خزانه علم ونگهدارنده دین و جانشین در زمین و حجت‏خویش بربندگانت قراردادی و به خواست و اراده‏ات آنان را از هر پلیدی و ناپاکی پاک‏ساختی و وسیله ارتباط با خود و راه بهشت‏خویش کردی‏».

امام(ع) در بخشی دیگر از همین دعا می‏فرماید: «بار خدایا! تو دین خودرا در هر زمان و روزگاری به وسیله پیشوایی کمک فرموده‏ای که اورا راهنمای بندگان و مشعل هدایت در شهرها قرار داده‏ای، پس ازآنکه او را با وسیله ارتباط غیبی، به خود ارتباط دادی و او راسبب خوشنودی خویش کردی و فرمانبری از او را واجب نمودی و ازنافرمانی او بیم دادی و به فرمانبری فرمانهایش و پذیرش نهی اودستور دادی و فرمودی که هیچ کس از او پیشی نگیرد و هیچ فرد ازپیروی او پس نماند.» (10)

ج- مبارزه با عالمان درباری

«محمد بن مسلم زهری‏» که از دانشمندان دینی آن عصر به شمارمی‏آمد، در زمان حکومت «عبد الملک مروان‏» جذب دربار شد و تاآخر عمر با دربار بنی امیه همکاری نزدیک داشت. امام سجاد(ع)در نامه‏ای او را توبیخ و سرزنش کرد. به فرازهایی از آن پیام‏توجه کنید:

1- در آغاز نامه خطاب به او می‏نویسد: تو در حالتی قرارگرفته‏ای که هر کس از این وضع تو اطلاع یابد سزاوار است‏به حال‏تو ترحم کند.

2- بدان کمترین چیزی که کتمان کردی و سبکترین چیزی که بر دوش‏گرفتی، این است که وحشت‏ستمگر را به آرامش تبدیل کردی و چون‏به او نزدیک شدی و دعوت او را اجابت نمودی، راه گمراهی را برای‏او هموار ساختی.

3- آنگاه که چیزهایی به تو دادند که حق تو نبود، گرفتی و به‏فردی نزدیک شدی که هیچ حقی را به کسی باز نگردانده است وهنگامی که تو را به خود نزدیک ساخت، هیچ باطلی را برطرف نکردی‏و کسی را که دشمن خداست، به دوستی خویش گزیدی.

4- اینک از تمام منصبهای خویش کناره‏گیری کن تا به پاکان وصالحان پیشین ملحق شوی.

5- نزدیکترین وزیران و قوی‏ترین یارانشان به قدری که تو فسادآنها را در چشم مردم صلاح جلوه دادی، نتوانسته‏اند به آنان کمک‏کنند. (11)

د- تربیت‏شاگردان مجاهد

پس از این که امام حسین(ع) به شهادت رسید، خفقان شدیدی‏بر جامعه حاکم گشت. به گونه‏ای که «مسعودی‏» می‏نویسد: «علی بن‏الحسین(ع)، امامت را به صورت مخفی و با تقیه شدید و در زمانی‏دشوار عهده‏دار گردید.» (12) به این جهت امام(ع) به تربیت‏انسانهایی همت گمارد که بتوانند با روشنگری و توضیح معارف‏الهی مسیر اسلام راستین و تشیع سرخ علوی را استمرار بخشند. یکی‏از این شاگردان «یحیی بن ام طویل‏» است که در مسجدپیامبر(ص)، در مدینه، برای مردم سخن می‏گفت و طرفداران ستمگران‏را این چنین مخاطب قرار می‏داد:

«ما مخالف شما و منکر راه و روش شما هستیم. میان ما و شمادشمنی آشکار و همیشگی است. هر کس به امام علی(ع) دشنام دهد،لعنت‏خدا بر او باد و ما از آل مروان و آنچه غیر خدامی‏پرستید، بیزاریم. (13) به همین جهت «حجاج ابن یوسف‏» دستهاو پاهای او را قطع کرد و این شاگرد مکتب عشق با شهادت، که هنرمردان خدا است، دنیا را وداع کرد.» (14)

اصولا شخصیت امام زین‏العابدین(ع) به عنوان نمونه‏ای متعالی از مبارزه علیه حکومت‏اموی مطرح بود مردم او را با همین جهت‏گیری می‏شناختند. در همین‏راستا نام و یاد آنان از نظر خلفای بنی امیه جرم محسوب می‏شد وکسانی که آن حضرت از آنان ستایش و یا تعریف می‏کرد، به زندان‏افکند از «بیت المال‏» محروم می‏ساختند.» چنانکه فرزدق شاعرهمین عاقبت و فرجام را یافت و او که فقط شعری در مدح علی بن‏الحسین(ع) خواند به زندان افتاد و نامش از دیوان مالی حذف شد.

بدین خاطر بود که دشمنان نتوانستند حضرت سجاد(ع) را تحمل کنندو در سال 95 هجری قمری، در سن پنجاه و فت‏سالگی، به دست هشام‏ابن عبد الملک و به نقلی ولید ابن عبد الملک به شهادت رسید و باغروب غمگینانه خویش جهان تشیع را عزادار ساخت. (15)

پی‏نوشتها:

1- نقل دیگر نیمه جمادی الاولی سال‏36 هجری است.

2- بحار الانوار، علامه مجلسی، ج 45، ص‏46.

3- احتجاج، طبرسی، ص‏157; نقل از بحار الانوار، ج 45، ص‏113.

4- زمر، آیه 42.

5- بحار الانوار، ج 45، ص 118.

6- احتجاج، ص‏159.

7- همان.

8- صحیفه سجادیه، دعای 38.

9- همان، دعای 20. (مکارم الاخلاق)

10- صحیفه سجادیه فیض الاسلام، دعای‏47، ص 334.

11- تحف العقول، «سخنان امام زین العابدین(ع).

12- اثبات الوصیه، ص‏167.

13- کافی، باب مجالسه اهل المعاصی، ج 2، ص‏379-380.

14- اختیار معرفه الرجال، ص‏123.

15- وفات حضرت را در دوازدهم، هجدهم یا بیست و پنجم محرم سال‏95 یا 94 هجری نقل کرده‏اند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 23:35  توسط خادمین اهل بیت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
زندگانی امام سجاد ع
سلام بر کسی که قبر خاکی او یاداور جنایتی دیگر در 8 شوال است
سلام بر مظلوم کربلا و اسیر در قل و زنجیر
سلام بر اشکهای چشم او
سلام بر دل داغدیده او
با تشکر از سایت حوزه

نوشته های پیشین
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم مهر 1387
آرشیو موضوعی
سلام
ولادت حضرت
پدر و مادر حضرت
اخلاق حضرت
حلم حضرت
شجاعت و هیبت حضرت
کثرت صدقات حضرت
فصاحت و بلاغت امام سجاد علیه السلام
ورع و پارسایى حضرت
حضرت و حوادث كربلا
خطبه حضرت در كوفه
خطبه تاریخى امام سجاد علیه السلام
فرمان قتل امام سجاد علیه السلام
در مجلس یزید
خطبه حضرت سجاد علیه السلام در مسجد شام
بازگشت به مدینه
گریه امام براى پدر
قیام مختار
واقعه حره
شهادت حضرت
صحیفه سجادیه
امام سجاد علیه السلام و عبادت
امام سجاد(ع) سرچشمه کمالات انسانی
هدیه با برکت
شمه‏ای از فضائل و مناقب امام سجاد علیه
امام سجاد (ع) فاتح قلبها
امام سجاد (ع) و حقوق همسایگان
قافله‏ای که به حج می‏رفت
پرتوی از مبارزات امام سجاد
یاران امام زین العابدین (ع)
حقوق و وظايف انسان از منظر امام سجاد(ع)(
نویسندگان
خادمین اهل بیت
خادم الثقلین
پیوندها
پایگاه مجازی شیعیان و نقد وهابیت
زندگی نامه حضرت امیرالمومنین علی ع
نشانهای ظهور و منتظران
زندگانی حضرت رسول ص
نقد ارا و تفکرات صوفیه
زندگانی حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
نقد مذاهب ساختگی و شخصیتهای خرافی
زندگانی امام حسن مجتبی ع
نقد فرقه های دراویش ایران
زندگانی امام حسین سیدالشهدا ع
زندگينامه امام سجاد ع
زندگينامه امام باقر ع
زندگينامه امام صادق ع
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM