بسم الله الرحمن الرحیم

اِلهى عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفآءُ وَ انْکَشَفَ الْغِطآءُ

وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ وَ ضاقَتِ الاَْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ

وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَ عَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ

فِى الشِّدَّةِ وَ الرَّخآءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد

اُولِى الاَْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنا بِذلِکَ

مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ

اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى

فَاِنَّکُما کافِیانِ وَ انْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِب

الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى

السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ

یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّد وَ الِهِ الطّاهِرینَ.

زندگی نامه امام علی بن حسین ع
شرح مختصری از زندگانی امام سجاد و بیان حقایقی از تاریخ حیات ایشان

احاديثی از امام سجاد (ع)

 

نَظَرُ المُؤمِنِ في وَجهِ أخيهِ المُؤمِنِ لِلمَوَدَّهِ وَ المَحَبَّهِ لَهُ عِبادهُ

نگاه مومن به چهره برادر مومن خود از روي دوستي و محبت به او، عبادت ا ست.

تحف العقول، ص 282

 

 إذا قامَ قائِمُنا أذهَبَ اللهُ عَن شيعَتِنا العاهَهَ و جعلَ قُلوبَهُم كَزُبَرِ الحَديدِ

آن گاه كه قائم ما قيام كند، خداوند آفت را از شيعيان ما بزدايد و دل هايشان را چون پاره هاي آهن گرداند.

الخصال. ص 541

 

إنَّ لِلعَبّاسِ عِندَاللهِ لَمَنزِلَهٌ يَغبِطُهُ بِها جَميعُ الشُّهَداءِ يَومَ القيِامَهِ

عباس را نزد خدا منزلتي است كه روز قيامت همه شهيدان بر آن رشك مي برند.

الخصال، ج 1، ص 68

 

خَفِ اللهَِ تَعالي لِقُدرَتِهِ عَلَيكَ وَ اسْتَحيِ مِنهُ لِقُربِهِ مِنكَ

از قدرت خداي بزرگ بر خود، انديشه كن و از نزديكي اش به تو، شرمگين باش.

بحارالانوار، ج 78، ص 160

 

هَلَكَ مَن لَيسَ لَهُ حَكيمٌ يُرشِدُهُ

هلاك شد آن كه راهنماي حكيمي ندارد تا ارشادش كند.

بحارالانوار، ج 78، ص 159

 

مَن رَمَي النَّاسَ بِما فيهم، رَمَوهُ بِما لَيسَ فيه

هر كه به مردم نسبتي دهد كه در آنها هست، نسبتي به او دهند كه دراو نيست.

بحارلانوار، ج 75، ص 261

 

إنَّها (الصَّدَقهَ) تَقَعُ في يَدِ اللهِ أن تَقَعَ في يَدِ السّائلِ

صدقه قبل از اين كه دردست نيازمند قرار گيرد، در دست خداوند قرار مي گيرد.

عّده الّداعي، ح 121

 

أنتِ بِحمدِاللهِ عالِمَهٌ غَيرُ مُعَلَّمَهٍ و فَهِمَهٌ غيرُ مُفَهَّمهٍ

(اي زينب) تو بحمد الله ـ عالمي هستي كه نزد كسي تعليم نديدي و دانايي هستي كه نزد كسي نياموختي. 

بحارالانوار، ج 45، ص 164

المًؤمنُ يَصمُتُ لِيَسلَمَ وَ يَنطِقُ لِيَغنَمَ

مومن سكوت مي كند تا سالم ماند و سخن مي گويد تا سود برد. 

الكافي، ج 2، ص 231

 

إنّ حُبَّنا أهلَ البَيتِ يُساقِطُ عَنِ العِبادِ الذّنوبَ كَما يُساقِطُ الرّيحُ الورَقَ مِنَ الشَّجَرِ

محبت ما، اهل بيت، گناه بندگان را فرو مي ريزد. چنانكه باد، برگ درخت را. 

بشاره المصطفي، ص 3

 

إنَّ الحَسَنَ بنَ عليٍّ (ع) كانَ أعبَدَ النّاسِ في زَمانِهِ و أزهَدَهُم و أفضَلَهُم

امام حسن (ع) در زمان خود عابدترين، زاهدترين و برترين مردم بود. 

امالي صدوق، ص 150

 

اَلمُنتَظِرونَ لِظهُورهِ أفضَلُ أهلِ كُلِّ زَمانٍ

منتظران ظهور امام مهدي (عج) برترين اهل هر زمان اند.

بحارالانوار، ج 52، ص 122

 

كَفي بِنَصرِاللهِ لَكَ أن تَري عَدُوَّكَ يَعمَلُ بِمَعاصِيِ اللهِ فيكَ

تو را ياري خدا همين بس كه مي بيني دشمنت به قصد تو خدا را نافرماني مي كند.  

بحارالانوار. ج 78، ص 136

 

رَحِمَ اللهُ العَبّاسَ آثَرَ و أبلي و فَدي أخاهُ بِنَفسِهِ

رحمت خدا بر عباس! ايثار كرد و كوشيد و جان فداي برادرش كرد.

بحارالانوار، ج 22، ص274

 

ألا و إنَّ أبغَضَ النّاسِ إلي اللهِ مَن يَقتَدي بِسُنَّهِ إمامٍ و لا يَقتَدي بأَعمالِهِ

هشدار كه منفورترين مردم نزد خداوندكسي است كه سيره امامي را برگزيند، ولي از كارهاي او پيروي نكند.

 

الكافي، ج 8، ص 234

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 0:33  توسط خادمین اهل بیت | 
‏1 - قالَ الاْ مامُ عَلی بنُ الْحسَین، زَیْنُ الْعابدین عَلَیْهِ السَّلامُ: ثَلاثٌ مَنْ كُنَّ فیهِ مِنَ الْمُؤمِنینَ كانَ فی كَنَفِ اللّهِ، وَ أظَلَّهُ اللّهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ فی ظِلِّ عَرْشِهِ، وَ آمَنَهُ مِنْ فَزَعِ ‏الْیَوْمِ الاْكْبَرِ: مَنْ أعْطی النّاسَ مِنْ نَفْسِهِ ما هُوَ سائِلهُم لِنَفْسِهِ، و رَجُلٌ لَمْ یَقْدِمْ یَداً وَ رِجْلاً حَتّی یَعْلَمَ أنَّهُ فی طاعَةِ اللّهِ ‏قَدِمَها أوْ فی مَعْصِیَتِهِ، وَ رَجُلٌ لَمْ یَعِبْ أخاهُ بِعَیْبٍ حَتّی یَتْرُكَ ذلكَ الْعِیْبَ مِنْ نَفْسِهِ.(1)

سه حالت و خصلت در هر یك از مؤمنین باشد در پناه خداوند خواهد بود و روز قیامت در سایه رحمت عرش ‏الهی می‌باشد و از سختی‌ها و شداید محشر در امان است.

اوّل آن كه به  مردم  چیزی را دهد كه از آنان برای خویش می‌خواهد (آنچه برای خود می‌پسندد را به آنان عطا كند).

دوّم آن قدم از قدم برندارد تا آنكه بداند آن حركتش در راه اطاعت خداست یا معصیت و نافرمانی او

سوّم از برادر مومن خود (به عیبی كه در خود نیز دارد ) عیب جویی نكند تا آنكه آن عیب را از خودش دور سارد

‏2 - قال علیه السلام:  ثَلاثٌ مُنْجِیاتٌ لِلْمُؤْمِن: كَفُّ لِسانِهِ عَنِ النّاسِ وَاغتِیابِهِمْ، وَإ شْغالُهُ نَفْسَهُ بِما یَنْفَعُهُ لاَِّخِرَتِهِ وَدُنْیاهُ، وَطُولُ الْبُكأ ‏عَلی خَطیئَتِهِ .(2)

سه چیز موجب نجات انسان مومن خواهد بود:

نگهداری زبانش از حرف زدن درباره مردم غیبت آنان،

مشغول شدنش به خویشتن با كارهایی ‏كه برای آخرت و دنیایش ‍ مفید باشد.

و بسیار گریستن بر اشتباهاتش.‏

‏3 - قال علیه السلام:أرْبَعٌ مَنْ كُنَّ فیهِ كَمُلَ إسْلامُهُ، وَ مَحَصَتْ ذُنُوبُهُ، وَ لَقِیَ رَبَّهُ وَ هُوَ عَنْهُ راضٍ: وِقأ لِلّهِ بِما ‏یَجْعَلُ عَلی نَفْسِهِ لِلنّاس، وَ صِدْقُ لِسانِه مَعَ النّاسِ، وَ الاْ سْتحْیأ مِنْ كُلِّ قَبِیحٍ عِنْدَ اللّهِ وَ عِنْدَ النّاسِ، وَ حسْنِ ‏خُلْقِهِ مَعَ أهْلِهِ.(3) 

چهار خصلت است كه در هركس باشد، ایمانش كامل، گناهانش بخشوده خواهد بود، و در حالتی خداوند را ‏ملاقات می‌كند كه از او راضی و خوشنود است:

‏1 - تقوای الهی با كارهایی كه برای مردم به به دوش می‌كشد.

‏2 - راست گوئی و صداقت با مردم .

‏3 - حیا و پاكدامنی نسبت به تمام زشتی‌های در پیشگاه خدا و مردم.

‏4 - خوش اخلاقی و خوش برخوردی با خانواده‌ی خود.‏

‏4 - قال علیه السلام: یَا ابْنَ آدَم، إ نَّكَ لا تَزالُ بَخَیْرٍ ما دامَ لَكَ واعِظٌ مِنْ نَفْسِكَ، وَ ما كانَتِ الْمُحاسَبَةُ مِنْ ‏هَمِّكَ، وَ ما كانَ الْخَوْفُ لَكَ شِعارا.(4)

ای فرزند آدم، همیشه در عافیت و خیر خواهی بود  مادامی كه از درون خود پند دهنده‌ای داشته باشی و محاسبه‌(نفس) از كارهای مهمت باشد و ترس از (عاقبت امور) سرلوحه‌ات گردد.

‏5 - قال علیه السلام: وَ أمّا حَقُّ بَطْنِكَ فَأنْ لا تَجْعَلْهُ وِعأ لِقَلیلٍ مِنَ الْحَرامِ وَلا لِكَثیرٍ، وَ أنْ تَقْتَصِدَ لَهُ فِی ‏الْحَلالِ.(5)

حقّی كه شكم بر تو دارد این است كه آن را ظرف چیزهای حرام - چه كم و چه زیاد - قرار ندهی و (نیز) در ‏چیزهای حلال میانه‌روی كنی.‏

‏6 - قال علیه السلام: مَنِ اشْتاقَ إلی الْجَنَّةِ سارَعَ إلی الْحَسَناتِ وَ سَلا عَنِ الشَّهَواتِ، وَ مَنْ أشْفَقَ مِنَ النارِ ‏بادَرَ بِالتَّوْبَةِ إلی اللَّهِ مِنْ ذُنُوبِهِ وَ راجَعَ عَنِ الْمَحارِمِ.(6)

كسی كه مشتاق بهشت باشد در انجام كارهای نیك، سرعت می‌نماید و شهوات را زیر پا می‌گذارد و ‏هركس از آتش جهنم هراسناك باشد به درگاه خداوند از گناهانش توبه می‌كند و از گناهان و چیزهای حرام روی برمی‌گرداند.‏

‏7 - قال علیه السلام: طَلَبُ الْحَوائِجِ إلی النّاسِ مَذَلَّةٌ لِلْحَیاةِ وَ مَذْهَبَةٌ لِلْحَیاء، وَ اسْتِخْفافٌ بِالْوَقارِ وَ هُوَ الْفَقْرُ ‏الْحاضِرِ، وَ قِلَّةُ طَلَبِ الْحَوائِجِ مِنَ النّاسِ هُوَ الْغِنَی الْحاضِر.(7)

دست نیاز به سوی مردم دراز كردن، سبب ذلّت و خواری در زندگی و در معاشرت خواهد بود. و نیز موجب از بین رفتن حیا و كاهش وقار خواهد گشت. و همین خود فقر بالفعل است(كه گریبانگیر شخص شده) و (اما) كم بودن نیازمندیها از مردم خود غنا و توانمندی بالفعل است (كه شخص به آن آراسته است).‏

‏8 - قال علیه السلام:اَلْخَیْرُ كُلُّهُ صِیانَةُ الانْسانِ نَفْسَهُ.(8)

تمام سعادت و خوشبختی، حفظ (و كنترل اعضا و جوارح خود از هرگونه بدی) از سوی خویش است.‏

‏9 - قال علیه السلام: سادَةُ النّاسِ فی الدُّنْیا الاَسْخِیاء، وَ سادَةُ الناسِ فی الاخِرَةِ الاتْقیاء.(9)

در این دنیا سرور مردم، سخاوتمندان هستند؛ و در قیامت سیّد و سرور مردم، پرهیزكاران خواهند بود.‏

‏10 - قال علیه السلام: مَنْ زَوَّجَ  لِلّهِ، وَ وَصَلَ الرَّحِمَ تَوَّجَهُ اللّهُ بِتاجِ الْمَلَكِ یَوْمَ الْقِیامَةِ.(10)

هركس برای (رضا و خوشنودی) خداوند ازدواج نماید و با خویشان خود صله رحم نماید، خداوند او را در قیامت ‏مفتخر و سربلند می‌گرداند.‏

‏11 - قال علیه السلام: إنَّ أفْضَلَ الْجِهادِ عِفَّةُ الْبَطْنِ وَ الْفَرْجِ.(11) 

با فضیلت‌ترین و مهمترین مجاهدتها، عفت شكم و عورت است (از چیزهای حرام و شبهه ‏ناك).‏

‏12 - قال علیه السلام: مَنْ زارَ أخاهُ فی اللّهِ طَلَبا لاِنْجازِ مَوْعُودِ اللّهِ، شَیَّعَهُ سَبْعُونَ ألْفَ مَلَكٍ، وَ هَتَفَ بِهِ ‏هاتِفٌ مِنْ خَلْفٍ ألا طِبْتَ وَ طابَتْ لَكَ الْجَنَّةُ، فَإذا صافَحَهُ غَمَرَتْهُ الرَّحْمَةُ.(12)

هركس به دیدار دوست و برادر خود برود و برای رضای خداوند او را زیارت نماید به امید آن كه به وعده‌های ‏الهی برسد، هفتاد هزار فرشته او را همراه و مشایعت خواهند كرد، و نیز هاتفی از پشت سر ندایش در دهد كه بهشت گوارایت باد‏ كه از آلودگی‌ها پاك شدی . پس چون با دوست و برادر خود دست دهد و مصافحه كند  رحمت فرایش خواهد گرفت.‏

‏13 - قال علیه السلام:إ نْ شَتَمَكَ رَجُلٌ عَنْ یَمینِكَ، ثُمَّ تَحَوَّلَ إلی یَسارِكَ فَاعْتَذَرَ إلَیْكَ فَاقْبَلْ مِنْهُ.(13)

چنانچه شخصی از سویی تو را بدگویی كند، و سپس برگردد و از سوی دیگر پوزش طلبد، عذرخواهی و پوزش او را پذیرا باش.‏

‏14 - قال علیه السلام: عَجِبْتُ لِمَنْ یَحْتَمی مِنَ الطَّعامِ لِمَضَرَّتِهِ، كَیْفَ لایَحْتَمی مِنَ الذَّنْبِ لِمَعَرَّتِهِ.(14)

تعجّب دارم از كسی كه  به خاطر ضررهای غذا نسبت به ( تشخیص خوب و بد ) خوراكش ‍ اهتمام می‌ورزد ، چگونه نسبت به گناهان به خاطر زشتی و زیانش اهمیّت نمی‌دهد.

‏15 - قال علیه السلام: مَنْ أطْعَمَ مُؤْمِنا مِنْ جُوعٍ أطْعَمَهُ اللّهُ مِنْ ثِمارِ الْجَنَّةِ، وَ مَنْ سَقی مُؤْمِنا مِنْ ظَمَأ ‏سَقاهُ اللّهُ مِنَ الرَّحیقِ الْمَخْتُومِ، وَ مَنْ كَسا مُؤْمِنا كَساهُ اللّهُ مِنَ الثّیابِ الْخُضْرِ.(15)

هركس مؤمن گرسنه‌ای را طعام دهد خداوند او را از میوه‌های بهشت اطعام می‌نماید، و هر كه تشنه‌ای ‏را آب دهد خداوند از چشمه گوارای بهشتی سیرابش می‌گرداند، و هركس مومن برهنه‌ای را لباس بپوشاند ‏خداوند او را از لباس سبز بهشتی خواهد پوشاند.‏

‏16 - قال علیه السلام: إنَّ دینَ اللّهِ لایُصابُ بِالْعُقُولِ النّاقِصَةِ، وَ الاَّْرأ الْباطِلَةِ، وَ الْمَقاییسِ الْفاسِدَةِ، وَ لایُصابُ إلاّ بِالتَّسْلیمِ، فَمَنْ سَلَّمَ لَنا سَلِمَ، و مَنِ اهْتَدی بِنا هُدِی، وَ مَنْ دانَ بِالْقِیاسِ وَ الرَّأی هَلَكَ.(16)

به وسیله عقل ناقص و نظریه‌های باطل، و قیاسهای فاسد و بی اساس نمی‌توان به دین خدا دست یافت؛  تنها وسیله رسیدن به دین واقعی، تسلیم محض می‌باشد؛ پس هركس تسلیم ما اهل بیت باشد (از هر انحرافی) در امان است و هر كه به وسیله ما هدایت یابد خوشبخت ‏خواهد بود. و شخصی كه با قیاس و نظریات شخصی خود بخواهد دین را دریابد، هلاك می‌گردد.‏

‏17 - قال علیه السلام: الدُّنْیا سِنَةٌ، وَ الاَّْخِرَةُ یَقْظَةٌ، وَ نَحْنُ بَیْنَهُما أضْغاثُ احْلامِ.(17)

دنیا همچون نیمه خواب (چرت ) است و آخرت بیداری می‌باشد و ما در این میان این دو در خواب پریشانیم.‏

‏18 - قال علیه السلام: مِنْ سَعادَةِ الْمَرْءِ أنْ یَكُونَ مَتْجَرُهُ فی بِلادِهِ، وَ یَكُونَ خُلَطاؤُهُ صالِحینَ، وَ تَكُونَ لَهُ أوْلادٌ ‏یَسْتَعینُ بِهِمْ(18)

از سعادت مرد آن است كه در شهر خود كسب و تجارت نماید و معاشرینش افرادی صالح و ‏نیكوكار باشند، و نیز دارای فرزندانی باشد كه با آنان یاری گردد و كمك حال او باشند.‏

‏19 - قال علیه السلام: آیاتُ الْقُرْآنِ خَزائِنُ الْعِلْمِ، كُلَّما فُتِحَتْ خَزانَةٌ، فَیَنْبَغی لَكَ أنْ تَنْظُرَ ما فیها.(19)

آیه‌های قرآن، هر كدام آن، خزینه علوم (خداوند) است، هر گاه خزینه‌ای باز می‌شود شایسته است كه خوب در آن بنگری.‏

‏20 - قال علیه السلام: مَنْ خَتَمَ الْقُرْآنَ بِمَكَّة لَمْ یَمُتْ حَتّی یَری رَسُولَ اللّهِ صَلّی اللّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ، وَ یَرَی مَنْزِلَهُ ‏فی الْجَنَّةِ(20)

هر كه قرآن را در مكّه مكرّمه ختم كند نمی‌میرد مگر آن كه حضرت رسول اللّه و نیز جایگاه خود را در ‏بهشت رؤیت می‌نماید.‏

‏21 - قال علیه السلام: یا مَعْشَرَ مَنْ لَمْ یَحِجَّ اسْتَبْشَرُوا بِالْحاجِّ إذا قَدِمُوا فَصافِحُوهُمْ وَ عَظِّمُوهُمْ، فَإنَّ ذلِكَ ‏یَجِبُ عَلَیْكُمْ تُشارِكُوهُمْ فی الاْجْرِ.(21) 

شماهائی كه به مكّه نرفته اید و در مراسم حجّ شركت نكرده اید، بشارت باد شماها را به آن حاجیانی كه ‏بر می‌گردند، با آن‌ها - دیدار و - مصافحه كنید تا در پاداش و ثواب حجّ آن‌ها شریك باشید.‏

‏22 - قال علیه السلام: الرِّضا بِمَكْرُوهِ الْقَضا، مِنْ أعْلی دَرَجاتِ الْیَقینِ.(22)

راضی بودن به سخت‌ترین مقدّرات الهی از عالی‌ترین مراتب ایمان و یقین خواهد بود.‏

‏23 - قال علیه السلام: ما مِنْ جُرْعَةٍ أحَبُّ إلی اللّهِ مِنْ جُرْعَتَیْنِ: جُرْعَةُ غَیْظٍ رَدَّها مُؤْمِنٌ بِحِلْمٍ، أوْ جُرْعَةُ ‏مُصیبَةٍ رَدَّها مُؤْمِنٌ بِصَبْرٍ.(23)

نزد خداوند متعال حالتی محبوب‌تر از یكی از این دو حالت نیست:

حالت غضب و غیظی كه مؤمن با بردباری و حلم از آن بگذرد و دیگری حالت بلا و مصیبتی كه مؤمن آن را ‏با شكیبائی و صبر بگذراند.‏

‏24 - قال علیه السلام: مَنْ رَمَی النّاسَ بِما فیهِمْ رَمَوْهُ بِما لَیْسَ فیِهِ.(24) 

هركس مردم را عیب جوئی كند و عیوب آنان را بازگو نماید و سرزنش كند، دیگران او را متهّم به آنچه در او نیست ‏می‌كنند.‏

‏25 - قال علیه السلام: مُجالَسَةُ الصَّالِحیِنَ داعِیَةٌ إلی الصَّلاحِ، وَ أدَبُ الْعُلَمأ زِیادَةٌ فِی الْعَقْلِ.(25)

هم نشینی با صالحان انسان را به سوی صلاح و خیر می‌كشاند، و معاشرت و هم صحبت شدن با علما، ‏سبب افزایش عقل است.‏

‏26 - قال علیه السلام: إنَّ اللّهَ یُحِبُّ كُلَّ قَلْبٍ حَزینٍ، وَ یُحِبُّ كُلَّ عَبْدٍشَكُورٍ.(26)

همانا خداوند دوست دارد هر قلب حزین و غمگینی را (كه در فكر نجات و سعادت خود باشد) و هر بنده ‏شكرگزاری را دوست دارد.‏

‏27 - قال علیه السلام:إنَّ لِسانَ ابْنَ آدَمٍ یَشْرُفُ عَلی جَمیعِ جَوارِحِهِ كُلَّ صَباحٍ فَیَقُولُ: كَیْفَ أصْبَحْتُمْ؟

فَیَقُولُونَ: بِخَیْرٍ إنْ تَرَكْتَنا، إ نَّما نُثابُ وَ نُعاقَبُ بِكَ.(27)

زبان آدمی بر تمام اعضا و جوارحش تسلط دارد هر روز صبحگاهان زبان انسان بر آنها می‌گوید: چگونه شب را به روز رساندید؟

جواب دهند: اگر تو ما را رها كنی خوب و آسوده هستیم، چون كه ما به وسیله تو مورد ثواب و عقاب قرار ‏می‌گیریم.‏

‏28 - قال علیه السلام: ما تَعِبَ أوْلِیاء اللّهُ فِی الدُّنْیا لِلدُّنْیا، بَلْ تَعِبُوا فِی الدُّنْیا لِلاَّْخِرَةِ.(28)

دوستان و اولیاء خدا در فعالیّت‌های دنیوی خود را برای دنیا به زحمت نمی‌اندازند و خود را خسته نمی‌كنند ‏بلكه برای آخرت زحمت می‌كِشند.‏

‏29 - قال علیه السلام: لَوْ یَعْلَمُ النّاسُ ما فِی طَلَبِ الْعِلْمِ لَطَلَبُوهُ وَ لَوْ بِسَفْكِ الْمُهَجِ وَ خَوْضِ اللُّجَجِ.(29)

چنانچه مردم منافع و فضایل تحصیل علوم را می‌دانستند هر آینه آن را تحصیل می‌كردند گرچه با ریخته ‏شدن خونها و یا فرو رفتن زیر آب‌ها در گرداب‌های خطرناك باشد.‏

‏30 - قال علیه السلام: لَوِ اجْتَمَعَ أهْلُ السّماء وَ الاْ رْضِ أنْ یَصِفُوا اللّهَ بِعَظَمَتِهِ لَمْ یَقْدِرُوا.(30)

چنانچه تمامی اهل آسمان و زمین گِرد هم آیند و بخواهند خداوند متعال را در جهت عظمت و جلال توصیف ‏و تعریف كنند، قادر نخواهند بود.‏

‏31 - قال علیه السلام: ما مِنْ شَیْیءٍ أحبُّ إلی اللّهِ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ مِنْ عِفَّةِ بَطْنٍ وَ فَرْجٍ، وَ ما شَیْیءٌ  أحَبُّ إلی اللّهِ مِنْ أنْ یُسْألَ.(31)

بعد از معرفت به خداوند چیزی محبوب‌تر از عفت شكم و عورت نیست، و نیز محبوبترین كارها نزد خداوند درخواست نیازمندیها به درگاهش ‍ می‌باشد.‏

‏32 - قال علیه السلام: یابْنَ آدَم إ نَّكَ مَیِّتٌ وَ مَبْعُوثٌ وَ مَوْقُوفٌ بَیْنَ یَدَی اللّهِ عَزَّ وَ جَلّ مَسْؤُولٌ، فَأعِدَّ لَهُ ‏جَوابا.(32)

ای فرزند آدم (ای انسان، تو) خواهی مُرد و سپس محشور می‌شوی و در پیشگاه خداوند جهت سوال و ‏جواب احضار خواهی شد، پس جوابی (قانع كننده و صحیح در مقابل سؤالها) برایش مهیّا و آماده كن.‏

‏33 - قال علیه السلام: نَظَرُ الْمُؤْمِنِ فِی وَجْهِ أخِیهِ الْمُؤْمِنِ لِلْمَوَدَّةِ وَ الْمَحَبَّةِ لَهُ عِبادَة.(33)

نظر كردن مؤمن به صورت برادر مؤمنش از روی علاقه و محبّت عبادت است.‏

‏34 - قال علیه السلام: إیّاكَ وَ مُصاحَبَةُ الْفاسِقِ، فَإنّهُ بائِعُكَ بِأكْلَةٍ أوْ أقَلّ مِنْ ذلِكَ وَ إ یّاكَ وَ مُصاحَبَةُ الْقاطِعِ ‏لِرَحِمِهِ فَإنّی وَجَدْتُهُ مَلْعُونا فی كِتابِ اللّهِ.(34)

بر حذر باش از دوستی و همراهی با فاسق چون كه او به یك لقمه نان و چه بسا كمتر از آن هم، تو را ‏می‌فروشد؛ و مواظب باش از دوستی و صحبت كردن با كسی كه قاطع رحم (كسی كه ارتباط خویشاوندی را بریده) می‌باشد چون كه او را در ‏كتاب خدا ملعون یافتم.‏

‏35 - قال علیه السلام: أشَدُّ ساعاتِ ابْنِ آدَم ثَلاثُ ساعاتٍ: السّاعَةُ الَّتی یُعایِنُ فیها مَلَكَ الْمَوْتِ، وَ السّاعَةُ ‏الَّتی یَقُومُ فیها مِنْ قَبْرِهِ، وَ السَّاعَةُ الَّتی یَقِفُ فیها بَیْنَ یَدَیِ اللّه تَبارَكَ وَ تَعالی، فَإمّا الْجَنَّةُ وَ إمّا إلَی ‏النّارِ.(35)

مشكل‌ترین و سخت‌ترین لحظات و ساعات دوران‌ها برای انسان، سه مرحله است:

‏1 - آن موقعی كه عزرائیل بر بالین انسان وارد می‌شود و می‌خواهد جان او را برگیرد.

‏2 - آن هنگامی كه از درون قبر زنده می‌شود و در صحرای محشر به پامی خیزد.

‏3 - آن زمانی كه در پیشگاه خداوند متعال - جهت حساب و كتاب و بررسی اعمال - قرار می‌گیرد و نمی‌داند ‏راهی

بهشت و نعمت‌های جاوید می‌شود و یا راهی دوزخ و عذاب دردناك خواهد شد.‏

‏36 - قال علیه السلام:إ ذا قامَ قائِمُنا أذْهَبَ اللّهُ عَزَوَجَلّ عَنْ شیعَتِنا الْعاهَةَ، وَ جَعَلَ قُلُوبَهُمْ كُزُبُرِ الْحَدیدِ، ‏وَ جَعَلَ قُوَّةَ الرَجُلِ مِنْهُمْ قُوَّةَ أرْبَعینَ رَجُلاً.(36) 

هنگامی كه قائم ما ( حضرت حجّت، روحی له الفدأ و عجّ) قیام و خروج نماید خداوند بلا و آفت را از شیعیان ‏و پیروان ما بر می‌دارد ودلهای ایشان را همانند قطعه آهن محكم می‌نماید، و نیرو و قوّت هر یك از ایشان ‏به مقدار نیروی چهل نفر دیگران خواهد شد.‏

‏37 - قال علیه السلام: عَجَباً كُلّ الْعَجَبِ لِمَنْ عَمِلَ لِدارِ الْفَناء وَ تَرَكَ دارَالْبقاء.(37)

بسیار عجیب است از كسانی كه برای این دنیای زودگذر و فانی كار می‌كنند و خون دل می‌خورند ولی ‏آخرت را كه باقی و ابدی است رها و فراموش كرده اند.‏

‏38 - قال علیه السلام: رَأیْتُ الْخَیْرَ كُلَّهُ قَدِ اجْتَمَعَ فِی قَطْعِ الطَّمَعِ عَمّا فِی أیْدِی النّاسِ.(38)

تمام خیرات و خوبی‌های دنیا و آخرت را در چشم پوشی و قطع طَمَع از زندگی و اموال دیگران می‌بینم ‏‏(یعنی قناعت داشتن ).‏

‏39 - قال علیه السلام: مَنْ لَمْ یَكُنْ عَقْلُهُ أكْمَلَ ما فیهِ، كانَ هَلاكُهُ مِنْ أیْسَرِ ما فیهِ.(39)

كسی كه بینش و عقلش كاملترین چیزش نباشد هلاكتش آسانترین چیزش است.

‏40 - قال علیه السلام:إنَّ الْمَعْرِفَةَ، وَ كَمالَ دینِ الْمُسْلِمِ تَرْكُهُ الْكَلامَ فیما لایُغْنیهِ، وَ قِلَّةُ ریائِهِ، وَ حِلْمُهُ، ‏وَ صَبْرُهُ، وَ حُسْنُ خُلْقِهِ.(40)

همانا معرفت و كمال دین مسلمان در گرو رها كردن سخنان و حرف‌هایی است كه به حالش ‏سودی ندارد.

همچنین از ریاء و خودنمایی دوری جستن و در برابر مشكلات زندگی بردبار و شكیبا بودن و نیز دارای اخلاق ‏پسندیده و نیك سیرت بودن است.‏


‏1- تحف العقول: ص 204، بحارالا نوار: ج 75، ص 141، ح 3.

‏2- تحف العقول: ص 204، بحارالا نوار: ج 75، ص 140، ح 3.

‏3- مشكاة الا نوار: ص 172، بحارالا نوار: ج 66، ص 385، ح 48.

‏4- مشكاة الا نوار: ص 246، بحارالا نوار: ج 67، ص 64، ح 5.

‏5- تحف العقول: ص 186، بحارالا نوار: ج 71، ص 12، ح 2.

‏6- تحف العقول: ص 203، بحارالا نوار: ج 75، ص 139، ح 3.

‏7- تحف العقول: ص 210، بحارالا نوار: ج 75، ص 136، ح 3.

‏8- تحف العقول: ص 201، بحارالا نوار: ج 75، ص 136، ح 3.

‏9- مشكاة الا نوار: ص 232، س 20، بحارالا نوار: ج 78، ص 50، ح 77.

‏10- مشكاة الا نوار: ص 166، س 3.

‏11- مشكاة الا نوار: ص 157، س 20.

‏12- مشكاة الا نوار: ص 207، س 18.

‏13- مشكاة الا نوار: ص 229، س 10، بحارالا نوار: ج 78، ص 141، ح 3.

‏14- أعیان الشّیعة: ج 1، ص 645، بحارالا نوار: ج 78، ص 158، ح 19.

‏15- مستدرك الوسائل: ج 7، ص 252، ح 8.

‏16- مستدرك الوسائل: ج 17، ص 262، ح 25.

‏17- تنبیه الخواطر، معروف به مجموعة ورّام: ص 343، س 20.

‏18- وسائل الشیعة: ج 17، ص 647، ح 1، ومشكاة الا نوار: ص 262.

‏19- مستدرك الوسائل: ج 4، ص 238، ح 3.

‏20- من لا یحضره الفقیه: ج 2، ص 146، ح 95.

‏21- همان مدرك: ج 2، ص 147، ح 97.

‏22- مستدرك الوسائل: ج 2، ص 413، ح 16.

‏23- مستدرك الوسائل: ج 2، ص 424، ح 21.

‏24- بحار الا نوار: ج 75، ص 261، ح 64.

‏25- بحارالا نوار: ج 1، ص 141، ضمن ح 30، و ج 75، ص 304.

‏26- كافی: ج 2، ص 99، بحارالا نوار: ج 71، ص 38، ح 25.

‏27- اصول كافی: ج 2، ص 115، وسائل الشّیعة: ج 12، ص 189، ح 1.

‏28- بحارالا نوار: ج 73، ص 92، ضمن ح 69.

‏29- اصول كافی: ج 1، ص 35، بحارالا نوار: ج 1، ص 185، ح 109.

‏30- اصول كافی: ج 1، ص 102، ح 4.

‏31- تحف العقول: ص 204، بحارالا نوار: ج 78، ص 41، ح 3.

‏32- تحف العقول: ص 202، بحارالا نوار: ج 70، ص 64، ح 5.

‏33- تحف العقول: ص 204، بحارالا نوار: ج 78، ص 140، ح 3.

‏34- تحف العقول: ص 202، بحارالا نوار: ج 74، ص 196، ح 26.

‏35- بحار الا نوار: ج 6، ص 159، ح 19، به نقل از خصال شیخ صدوق.

‏36- خصال: ج 2، ص 542، بحارالا نوار: ج 52، ص 316، ح 12.

‏37- بحارالا نوار: ج 73، ص 127، ح 128.

‏38- اصول كافی: ج 2، ص 320، بحارالا نوار: ج 73، ص 171، ح 10.

‏39- بحارالا نوار: ج 1، ص 94، ح 26، به نقل از تفسیر امام حسن عسكری علیه السلام.

‏40- تحف العقول: ص 202، بحارالا نوار: ج 2، ص 129، ح 11.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 0:12  توسط خادمین اهل بیت | 

حقوق و وظايف انسان از منظر امام سجاد(ع)

 

خدايت بيامرزد! آگاه باش كه پروردگار را بر تو حقوقى است كه سراپاى وجودت را فراگرفته است: در هر جنبش و آرامشت در هر جايگاهى كه به آن درآيى و در هر اندامى كه آن را حركت دهى و در هر ابزارى كه آن را به كارگيرى، از او بر تو حقى واجب است.

برخى از اين حقوق، بزرگتر از برخى ديگر است و ولاترين حقوق الهى، حق خود حضرت اوست كه پاس‏داشت آن را بر تو واجب كرده است؛ و اين حق، بن‏مايه ديگر حقوق است و هر حقى از آن ريشه مى‏گيرد.

سپس حقوقى است كه نسبت به اندامهاى گوناگونت بر تو واجب كرده و از سرتا قدمت را فراگرفته است؛ چنانكه هريك از اندامهاى هفتگانه چشم و گوش و زبان و دست و پا و شكم و آلت كه كارها بدانها صورت مى‏بندد، بر تو حقى دارد.

خداوند بزرگ، گذشته از اندامها براى كارهايت نيز حقوقى بر گردنت نهاده است، از اين رو، نماز و روزه و صدقه و قربانى و ديگر كارهايت بر تو حقى دارد.

پس از اينها، حقوق ديگر حق‏مدارانى است كه بر تو حق واجب دارند و از همه واجب‏تر، حقوق فرادستان توست، سپس حقوق فرودستان و پس از آن حقوق خويشاوندانت.

اينها حقوقى است كه از هريك از آنها حقوق ديگرى برمى‏آيد: حق رهبران بر سه بخش است كه واجب‏ترين آنها، حق كسى است كه به نيرو تو را رهبرى مى‏كنند. پس از آن حق كسى است كه پيشواى علمى توست و سپس حق كسى است كه امور مالى تو را اداره مى‏كند. هر پيشوا و رهبرى، امام به شمار مى‏رود.

حق زيردستان تو نيز سه بخش است: از همه واجب‏تر حق كسانى است كه بر آنها چيرگى دارى. سپس حق كسانى است كه از تو مى‏آموزند؛ زيرا جاهل، زيردست عالم است و پس از آن حق كسانى چون زنان و خادمان است كه در اختيار تو هستند. حقوق خويشاوندان بسيار و چونان سلسله نسب پيوسته و هركه نزديك‏تر باشد حقش بيش‏تر و مقدم بر همه حق مادر است. بعد به ترتيب، پدر و فرزند و برادر و ديگر خويشان نيز هريك كه نزديك‏تر است حقوق بيش‏ترى دارد.

سپس به ترتيب، حق آن‏كه آزادت كرده است، آن‏كه آزادش كرده‏اى، آن كه به تو احسان كرده است، مؤذن نماز، پيشنماز، هم‏نشين، همسايه، رفيق، مال، بدهكار، طلبكار، معاشر، كسى كه بر تو ادعايى دارد، آن كه بر او ادعايى دارى، كسى كه با تو مشورت مى‏كند، آن‏كه با او مشورت مى‏كنى، كسى كه از تو اندرز جويد، آن‏كه به او اندرزگويى، بزرگ‏تر، كوچك‏تر، كسى كه درخواستى دارد، آن كه از او درخواستى دارى، آن‏كه با حرف يا عمل به تو بد كرده و يا با گفتار يا كردار ـ آگاهانه يا ناخودآگاه ـ خشنودت كرده است، عموم هم‏كيشان، اهل ذمّه و سرانجام، حقوقى كه لازمه پيامد حالتها و مناسبت‏هاى گوناگون است.

خوشا به‏حال كسى كه خداوند او را در اداى حقوقى كه بر گردنش نهاده است يارى كند و به او پيروزى و پايدارى بخشد. (و اينك تفصيل حقوق):

حق خدا

1. حق خداى بزرگ آن است كه او را بپرستى و چيزى را با او شريك نسازى. اگر با اخلاص چنين كنى، خدا تعهد كرده است كه كار دنيا و آخرتت را اصلاح و آنچه در دنيا دوست دارى برايت فراهم كند.

حق خود و اندامت

2. حق خودت اين است

 كه وجودت را وقف اطاعت خدا كنى و حق زبان، گوش، چشم، دست، پا، شكم، عضو جنسى را به جا آرى و در اين راه از خدا كمك بخواهى.

3. حق زبان اين است

 كه با خوددارى از گفتار زشت حرمتش را نگه‏دارى، به گفتار نيك عادتش دهى، آن را جز در موارد نياز و منافع دين و دنيا به كار نيندازى، آن را از سخنان بيهوده و زشت و بى‏ثمر كه احتمال زيان دارد و سود چندانى ندارد، بازدارى. زبان، شاخص عقل و زيب و زينت فرد و نشانه‏ى نيك‏سيرتى است. ـ ولاقوه الاّ باللّه العلّى العظيم.

4. حق گوش

دور داشت آن از شنيدن سخنان است، مگر آنچه كه در دل خيرى پديد آورد، يا خوى ارجمندى به آن بيفزايد. در واقع گوش دريچه‏ى ورود سخن به قلب است كه مفاهيم گوناگون و نيك و بد را به آن مى‏رساند ـ ولاقوة الاّباللّه.

5. حق چشم اين است

 كه آن‏را به حرام ندوزى و جز آنجا كه عبرتى در كار باشد يا بصيرتى بيفزايد يا علمى به دست آورد، به‏كار نگيرى؛ زيرا چشم دريچه‏ى عبرت است.

6. حق پا آن است

 كه با آن راه ناروا نپويى و آن را به راهى كه پويندگانش خوار و بى‏مقدارند مركب خود نسازى. پا جابه‏جا كننده توست و تو را به راه دين و پيشرفت مى‏برد ـ ولاقوة الاّ باللّه.

7. حق دست آن است

 كه با آن به آنچه بر تو روا نيست دست نبرى تا فردا به كيفر خدا، و امروز به سرزنش نكوهشگران گرفتار نشوى. ديگر آنكه آن را از كارهايى كه خداوند واجب كرده است بازندارى و با دست كشيدن از بسيارى از نارواها و دست زدن به بسيارى از آنچه كه بر او واجب نيست عزيزش دارى. چون چنين شود خردمندى كرده‏اى و بزرگى دنيا و پاداش آخرت دست مى‏يابى.

8. حق شكم اين است

 كه آن‏را جاى حرام ـ چه كم و چه زياد ـ نگيرى و در حلال نيز ميانه‏روى و آن را از حدّ پرورش به حدّ سستى و پستى نبرى و هنگام گرسنگى و تشنگى بر آن مسلط باشى. پرخورى و سيرى بيش از اندازه كسالت، خيز و همت‏سوز و محروم ساز از هر خير و كرامت است. بر نوشى و لبريزى هم، زارى و نادانى و خوارى زايد و مرادنگى را از بين مى‏برد.

9. حق عضو جنسى اين است

 كه آن‏را از آنچه بر تو روا نيست بازدارى و براى اين كار از ديده فروبستن كه بهترين وسيله است و نيز مرگ را فراوان ياد كردن و خود را به خدا تهديد كردن و از او ترساندن، يارى بگيرى. حفظ و تأييد از خداست ـ ولاحول ولاقوة الاّ باللّه.

حقوق كارها

10. حق نماز اين است

 كه بدانى نماز، درآمدن به پيشگاه خداوند است؛ تو در حال نماز در حضور پروردگار ايستاده‏اى. چون اين را دانستى، شايسته است كه چونان بنده‏اى ذليل، نيازمند، بيمناك، ترسان، اميدوار، درمانده و زار بايستى، بنده‏اى كه براى اداى احترام و تعظيم حق، با آرامش، سربزيرى، افتادگى، فروتنى، دردل با او راز و نياز مى‏كند و مى‏خواهد كه از بار خطاهايى كه او را فرا گرفته است و نيز گناهانى كه او را به پرتگاه نابودى كشانده رهايى بخشد ـ ولاقوة الاباللّه.

11. حق روزه آن است

 كه بدانى، روزه پرده‏اى است كه خداوند در برابر زبان و گوش و چشم وشهوت شكمت آويخته است تا تورا از آتش بپوشاند. چنان‏كه در حديث آمده است: «روزه سپر آتش است». اگر اعضاى خود را در پس اين پرده نگه‏دارى، اميد است كه در امان باشى، و اگر اعضايت را وانهى در پس پرده آرام نگيرند و آن را كنار زنند و به آنجا كه نبايد، نگاه شهوت‏انگيز كنند و در آنجا كه نشايد نيروى فروتر از حد خوددارى براى خداوند را به كار گيرند، دور نيست كه پرده دريده شود و از آن بيرون افتى. ـ ولاقوة الاّ باللّه.

12. حق صدقه آن است

 كه بدانى اندوخته تو در نزد پروردگار و امانتى است كه آزمند گواه نيست. اگر اين را باور كنى، به امانت‏هايى كه نهانى بسپارى اميدوارتر خواهى بود تا امانت‏هاى آشكار؛ و سزاوار است آنچه را كه مى‏خواهى آشكار كنى، پنهانى به خدا بسپارى و در هرحال، اين رازى باشد ميان تو و او، بى‏آنكه به شهادت گوشها و چشمها دلگرم باشى، در غير اين صورت گويى اطمينان تو به شاهدان بيش از اميد تو به بازگشت سپرده‏ات است. براى صدقه‏ات بر كسى منت منه، كه صدقه بواقع از آن تو و به سود توست و با منتى كه مى‏نهى دور نيست كه همال آن كسى شوى كه بر او منت نهاده‏اى، چه منت نهادن نشان آن است كه تو صدقه را براى خود نيندوخته‏اى و گرنه بر ديگرى منّت نمى‏گذاشتى.

13. حق قربانى

 آن است كه آن را با نيت ناب به جا آرى و رحمت خدا و پذيرش او را بجويى، در پى خشنودى و جلب توجه ديگران نباشى كه اگر چنين كنى خودنما و رياكار نيستى و تنها خدا را مى‏خواهى. بدان‏كه خدا را با سادگى و سهولت بايد خواست نه با تكلّف و سختى؛ چنان‏كه خدا نيز بر بندگان آسان گرفته، نه دشوار. فروتنى براى تو از خان‏منشى بهتر است، زيرا خان‏منشان پرتكلف و پرخرج‏اند؛ اما فروتنى نه رنجى دارد و نه خرجى؛ چراكه مقتضاى فطرت، و در گوهر انسان موجود است ـ لاحول ولاقوة الاّ باللّه.

حقوق فرادستان

14. حق حاكم آن است كه بدانى خدا تو را وسيله‏ى آزمايش او قرار داده است و او نيز با تسلّطى كه بر تو دارد، گرفتار توست. بايد از سر خيرخواهى پندش دهى و چون بر تو مسلط است، با او درنيفتى كه خود و او را هلاك كنى. تا آن‏مايه كه از شر او در امان باشى و به دينت زيان نرسد، با نرمش و سازش در پى خشنودى او باشى و از خدا بخواهى كه تو را در اين راه يارى دهد. با او دشمنى نكن كه اگر چنين كنى او و خود را خوار كرده‏اى و خود را گرفتار رفتار ناپسند او، و او را به هلاكت رسانده‏اى و با او بر ضدّ خود همكارى كرده‏اى و در آنچه عليه تو مى‏كند، شركت جسته‏اى ـ ولاقوة الاّ باللّه.

15. حق پيشواى علمى و معلم

 آن است كه او را بزرگ‏دارى و مجلسش را محترم شمارى و درست به گفتارش گوش‏سپارى و دل به او دهى و وى را در آموزش دانشى كه به آن نيازمندى، يارى دهى؛ يعنى فكر و فهمت را در كف او نهى و حضور ذهن داشته باشى و با وانهادن لذت‏ها و كاستن شهوت‏ها قلبت را براى او پاك كنى و ديدگانت را جلادهى و بدانى كه در آنچه به تو مى‏آموزد پيك او هستى. به هر نادانى برمى‏خورى بايد پيام استاد را خوب به او برسانى و چون اين رسالت را پذيرفتى بر توست كه در ابلاغ و انجام آن خيانت نورزى ـ ولاحول ولاقوة الاّ باللّه.

16. حق ارباب

مانند حق حاكم است؛ مگر اينكه ارباب مالك آن چيزى است كه او واجد آن نيست؛ از اين رو، اطاعتش در هر خرد و كلان رواست، مگر اين‏كه بخواهد تو را از به جا آوردن حق خدا بازدارد و ميان تو و حق خدا و حقوق خلق حايل شود. بر توست كه حق خدا و خلق را به جاى آرى آنگاه به حق او بپردازى ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حقوق فرودستان

17. حق شهروندان اين است كه بدانى توانمندى تو و ناتوانى و زبونى آنان باعث فرادستى تو و فرودستى آنها شده است؛ پس كسانى كه ناتوانى و ذلّت، آنان را زيردست تو قرار داده و حكم تو را در حقّشان روا ساخته است، دادرسى جز خدا ندارند و سزاوار رحم و حمايت و بردبارى فراوان تو هستند و هرگاه كه به فضل و احسان خدا، به اين عزّت و قدرتى كه به تو داده است پى بردى سزاوار است به درگاهش سپاس گويى. هركه سپاس‏گزار باشد، خداوند نعمتش را بر او مى‏افزايد ـ ولاقوة الاّ باللّه.

18. حق فرودست علمى و شاگردت

 آن است كه بدانى علمى كه خدا به تو داده و خزانه‏ى حكمتى كه به تو سپارده است، براى خدمت‏گزارى به آنهاست. اگر كارى را كه به عهده‏ات نهاده است درست انجام دهى و چونان خزانه‏دار مهربانى رفتار كنى كه خير ارباب را در ميان فرودستانش پاس مى‏دارد و شكيبا و مخلص است و چون نيازمندى را ببيند، از اموالى كه در دست دارد در اختيارش مى‏گذارد، ره‏يافته و خدمت‏گزار و با ايمان خواهى بود، وگرنه خائن به خدا و ظالم به خلق هستى، و سزاوارى كه خدا علمش را از تو باز گيرد و قاهرانه با تو رفتار كند.

19. حق همسر،

 كه با پيوند ازدواج زيردست و به فرمان توست، آن است كه بدانى خدا او را آرام جان و راحت بخش و انيس و نگه‏دار تو كرده است. هريك از شما دو نفر بايد نعمت وجود ديگرى را به درگاه خدا شكر بگويد و بداند اين نعمتى است كه خدا به او داده است و بايد با نعمت خدا خوش‏رفتارى كند و او را گرامى دارد و با او بسازد. حق تو بر زن بيش‏تر واطاعت تو براو لازم‏تراست ـ بخواهد يا نخواهد ـ مگرآن‏جا كه نافرمانى از خدا باشد. حق زن بر تو اين است كه با او مهربانى كنى و همدم و آرام‏بخش وى باشى و حقوق جنسى او را ـ كه براستى بزرگ است ـ پاس بدارى ـ ولاقوة الاّ باللّه.

20. حق خادم زيردست

 اين است كه بدانى او هم آفريده خداى تو و در گوشت و خون، بسان تو است. تو مالك او هستى نه آفريننده‏ى وى، نه چشم و گوشش را آفريده‏اى و نه به او روزى داده‏اى. همه‏ى اين كارها را خدا كرده و او را گوش به فرمان تو ساخته و به امانت به تو سپرده است. او وديعه‏اى است كه بايد پاسش بدارى و با روشى خداپسندانه با او رفتار كنى و از هرچه مى‏خورى به او بخورانى و از هرچه خودت مى‏پوشى به او بپوشانى و كار بيش از توان به او وانگذارى و اگر او را نخواستى، خود را براى خدا از بار مسئوليت او رها سازى و او را عوض كنى و آفريده خدا را شكنجه ندهى ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حقوق خويشاوندان

21. حق مادر اين است كه بدانى او تو را حمل و در جايى جابه‏جا كرده است كه هيچ‏كس، كسى را در چنين جايى حمل و جابه‏جا نمى‏كند. از ميوه‏ى دلش به تو خورانده است كه هيچ‏كس از آن به ديگرى نخوراند. گوش و چشم و دست و پا و مو و پوست و همه‏ى اعضايش را با شادمانى و خرّمى، سپر جان تو ساخت و همه‏ى ناگواريها و دردها و سختى‏ها و غم‏هاى دوران باردارى را به جان خريد، تا آنگاه كه دست بارى تو را بر زمين آورد. مادر دلخوش بود كه تو را سير كند و خود گرسنه بماند، تو را بپوشاند و خود برهنه باشد، تو را سيراب كند و خود تشنه بماند، بر تو سايه افكند و خود در آفتاب به سر بَرد، خود سختى بكشد و تو را به ناز پرورد، خود بيدار بماند و تو را به خواب نوشين كند. درون او جايگاه وجود تو و دامنش آرامگاه و پستانش مشك آب و جانش سپر بلايت بود و سرد و گرم جهان را براى تو به جان خريد. تو بايد به همين اندازه از او تشكر كنى، و اين حق‏شناسى را جز به يارى و توفيق خدا نمى‏توانى به جا آورى.

22. حق پدر اين است كه بدانى او ريشه است و تو شاخه. اگر او نبود، تو نيز نبودى، پس هرگاه در وجود خود چيزى خوشايند ديدى، بدان‏كه اين نعمت را از او دارى؛ به اندازه‏ى حقى كه بر تو دارد از او سپاس‏گزارى و قدردانى كن ـ و لاقوة الاّ باللّه.

23. حق فرزند اين است كه بدانى او پاره‏اى از وجود توست و در دنيا با خوب و بدش به تو منسوب است. تو در تربيت نيكو و راهنمايى او به خدا و كمك به او در پيروى از خود، و ايجاد روح فرمان‏بردارى در او مسئولى و در اين باره پاداش نيك يا بد دارى؛ پس با وى چنان رفتار كن كه در دنيا آثار نيك داشته و زيب و زينت تو باشد، و بر اثر حسن انجام وظيفه نسبت به او، در پيشگاه خدا معذور باشى ـ ولاقوة الاّ باللّه.

24. حق برادر اين است كه بدانى او دستى است كه آن را مى‏گشايى، ياورى است كه به او پناه مى‏برى، عزّتى است كه بر او اعتماد مى‏كنى، نيرويى است كه با آن هجوم مى‏برى؛ پس او را وسيله‏ى نافرمانى خدا و ابزار ظلم به خلق قرار نده، از يارى او درباره‏ى خودش، كمك به او در برابر دشمن، حايل شدن بين او و شيطان‏ها، نصيحت و خيرخواهى او، توجه به او در راه خدا كوتاهى نكن؛ البته تا آن‏جا كه برادرت سر به فرمان پروردگار باشد؛ وگرنه بايد خدا را مقدم بدارى و از برادر عزيزتر بشمارى.

حق آن‏كه از بندگى آزادت كرده

25. حق آن كه تو را آزاد كرده، اين است كه بدانى مالش را در راه تو خرج كرده، تو را از خوارى و وحشت بردگى به آزادگى و آرامش آن رسانده و از اسير و مملوك بودن رهانيده و زنجير بردگى‏ات را گسسته و نسيم عزّت را به تو رسانده و تو را از زندان خوارى بيرون كشيده و سختى را از تو زدوده و زبان دادگرى برايت گشوده و همه‏ى دنيا را برايت مباح كرده و تو را مالك خودت ساخته و بند بندگى را از تو برگرفته و براى عبادت پروردگار رهايت كرده و در اين راه از مال خود كاسته است؛ پس بايد بدانى كه او پس از خويشان، در زندگى و مرگ از همه به تو سزاوارتر، و از همه‏ى مردم به يارى و همدستى با تو در راه خدا شايسته‏تر است و اگر نيازى به تو پيدا كرد خود را بر او مقدم مدار.

حق آن‏كه آزادش كرده‏اى

26. حق آزاد كرده‏ى تو اين است كه بدانى خدا تو را پشتيبان و نگه‏دار و ياور و پناه او قرار داده و او را ميان تو و خود واسطه ساخته و سزاوار است كه تو را از آتش بازدارد. اين پاداش آخرت توست و در دنيا نيز اگر خويشاوندى ندارد، در برابر مالى كه براى آزادى‏اش پرداخته‏اى و وظايفى كه از آن پس انجام داده‏اى، ميراثش از آن توست. اگر حقش را رعايت نكنى، بيم آن مى‏رود كه ميراثش براى تو ناگوارا افتد ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حق احسان‏كننده

27. حق احسان‏كننده به تو اين است كه از او تشكر كنى و احسانش را به زبان آورى و درباره‏اش به نيكى سخن بگويى و مخلصانه در حقش دعا كنى، تا در نهان و عيان از او قدردانى كرده باشى، و اگر مى‏توانى بايد محبّتش را تلافى كنى وگرنه در پى فرصت و آماده‏ى جبران باشى.

حق مؤذن

28. حق مؤذن اين است كه بدانى او ياد خدا را در تو زنده مى‏كند و تو را به بهره‏بردارى فرا مى‏خواند و بهترين ياور تو در انجام فريضه‏ى الهى است. بايد بر اين خدمت از او تشكر كنى چنان‏كه از هر احسان كننده‏اى تشكر مى‏كنى. اگر تو در خانه‏ات به او بدبينى، نبايد در كار او كه براى خداست بدبين باشى. بدان كه مؤذن، بى‏شك نعمتى خدايى است. با نعمت خدا خوش‏رفتارى كن و در همه‏حال خدا را براى نعمت سپاس‏گو. ـ و لاقوة الاّ باللّه.

حق پيشنماز

29. حق پيش‏نماز اين است كه بدانى او سفيرى ميان تو و خدا و نماينده تو را در پيشگاه پروردگار است. او از جانب تو سخن مى‏گويد نه تو از طرف او، او براى تو دعا مى‏كند، نه تو براى او، او درباره‏ى تو طلب مى‏كند نه تو درباره‏ى او، امر مهّم ايستادن در پيشگاه خدا و درخواست و دعا را او به جاى تو انجام داده است. تو براى او كارى نكرده‏اى، اگر در هريك از اين امور كوتاهى شود او مقصر است نه تو. اگر گنهكار باشد تو شريك او نيستى و بر او برترى هم ندارى. پس او خودش را سپر تو و نمازش را سپر نمازت ساخته است؛ بايد براى اين كار از او قدردانى كنى ـ و لاقوة الاّ باللّه.

حق هم‏نشين

30. حق هم‏نشين اين است كه با او نرم باشى و در گفت‏وگوى با وى خوش‏رفتارى كنى و دادورزى، يكباره ديده از او برنگيرى و در گفت‏وگوى با او در پى فهماندن به وى باشى. اگر تو بر او وارد شوى مى‏توانى برخيزى، و اگر او بر تو وارد شود اختيار با اوست، روا نيست بدون اجازه‏ى او برخيزى ـ و لاقوة الاّ باللّه.

حق همسايه

31. حق همسايه اين است كه چون نباشد او را پاس بدارى و چون باشد بزرگش شمارى و در حضور و غيبت يار و مددكارش باشى و در پى زشتى او برنيايى و براى يافتن بدى‏هايش ريزنكاوى و اگر ناخواسته و بى‏كنجكاوى به كاستى‏اى برخوردى، بايد سينه‏ات چونان دژى استوار و پرده‏اى ناگسستنى باشد تا با سرنيزه هم نتوان بدان راز دست يافت. پنهانى سخنان او را گوش مگير و او را در سختى‏ها وانگذار و در نعمت بر او رشگ نورزى و از لغزشش بگذرى و گناهش را ناديده انگارى و اگر نادانى كرد بردبار باش و با او مدارا كن و زبان بدگويان را از او بازدار و فريبكارى خيرخواه دروغين را بر او فاش ساز و با وى خوش‏رفتار باش ـ لاحول ولاقوة الاّ باللّه.

حق همراه

32. حق همراه اين است كه تا مى‏توانى به او نيكى كن و اگر نمى‏توانى با وى دادگر باش و آن مايه كه بزرگت مى‏دارد، بزرگش بدار و آن چنانكه از تو نگهدارى مى‏كند نگاه‏دارش باش و نگذار در كرامت و بزرگوارى بر تو پيشى جويد و اگر پيش‏دستى كرد تلافى كن و در دوستى چنانكه در خور اوست كوتاهى نكن و خيرخواه و نگهدار او باش. در اطاعت از خدا ياريش كن و در ترك گناه دست‏گير او باش. يارى براى او رحمت باش نه عذاب ـ و لاقوة الاّ باللّه.

حق شريك

33. حق شريك اين است كه در نبودش كار او را انجام دهى و با بودنش با او برابر باشى و خودسرانه تصميم نگيرى و بى‏مشورت با او كارى نكنى. مالش را نگه‏دارى و در هيچ ريز و درشتى به او خيانت نورزى كه در حديث آمده است: «تا دو شريك به يكديگر خيانت نكرده‏اند، دست خدا بر سر آنهاست» ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حق مال

34. حق مال اين است كه آن را جز از حلال به دست نياورى و جز در حلال به كار نگيرى و نابه‏جا هزينه نكنى و به راه نادرست نبرى و چون دارايى از خداست بايد براى او و در راه او به كارش‏گيرى و كسى را كه اى بسا كه تو را سپاس نگويد در آن مال بر خود مقدم ندارى، كه او پس از تو نيز جانشين خوبى در مرده ريگت نخواهد بود و آنها را به راه طاعت خدا به كار نخواهد برد، درنتيجه، تو خود در اين كاربردهاى نارواى ثروتت دست او را گرفته‏اى، و چنانچه وارث به حال خود بينديشد و مرده ريگ تو را در طاعت خدا به كار برد، او غنيمت مى‏برد و گناه و حسرت و پشيمانى و كيفر، گريبان تو را مى‏گيرد ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حق طلبكار

35. حق بستانكار اين است كه اگر دارى حقش را بپردازى و كارش را روا كنى و بى‏نيازش سازى و اين دست و آن دست و امروز و فردا نكنى، كه پيغمبر(ص) فرمود:

«پشت هم‏اندازى بدهكار توانگر، ستم است»، و اگر ندارى با خوش‏زبانى دلش را به كف آرى و مهلت بخواهى و با لطف و مدارا او را بازگردانى، نه اين‏كه هم مالش را ندهى و هم با او بدرفتارى كنى، كه فرومايگى است ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حق معاشر

36. حق كسى كه با او نشست و برخاست دارى اين است كه او را نفريبى و با او نيرنگ نورزى و به‏وى دروغ نگويى و از او سوءاستفاده نكنى و بازييش ندهى و چونان دشمن سنگ‏دل با او رفتار نكنى و اگر در كار و دادوستدى به تو اعتماد كرد تا آن‏مايه كه مى‏توانى كارش را نيك به جا آرى و بدانى كه فريفتن آن‏كه به تو اعتماد كرده، گويى رباست ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حق مدّعى

37. حق مدّعى اين است كه اگر حق مى‏گويد، دليلش را رد نكنى و در رد ادّعايش نكوشى، بلكه تو نيز همنوا با او دشمن خويش باشى و به سود و زيان خود داورى كنى و بى‏نياز از شاهد، خود براى او شهادت دهى، كه اين حق خداست بر تو. اگر دعوى باطل دارد، با او بسازى و تهديدش كنى و به دينش سوگند دهى و خدا را به يادش آرى و از تندى او بكاهى و ژاژ نخوايى و ناروا نگويى چرا كه از دشمنى او با تو نمى‏كاهد و به گناه او آلوده مى‏شوى و تيغ عداوت او نيز تيزتر مى‏شود؛ زيرا كه سخن نابهنجار شر برانگيزد و گفتار بهنجار شربراندازد ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حق مدعى‏عليه

38. حق كسى كه ادعايى بر او دارى اين است كه اگر حق مى‏گويى، به نرمى بگويى، چرا كه ادعا هميشه در گوش طرف مقابل سنگين مى‏آيد. بايد با نرمى بر او دليل آورى و از روشن‏ترين بيان و لطيف‏ترين روش بهره‏گيرى. دليل را رها نكن و به كشمكش و قيل و قال نپرداز؛ زيرا حرف حسابت هم پايمال مى‏شود و ديگر جبران نمى‏پذيرد ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حق مشورت‏كننده

39. حق آن‏كه با تو مشورت مى‏كند اين است كه اگر رأى صحيحى دارى در خير خواهى‏اش بكوشى و چيزى را به او پيشنهاد كنى كه اگر خود به جاى او بودى مى‏كردى، البته با مهربانى و ملايمت؛ كه نرمش، وحشت را مى‏زدايد و خشونت بر وحشت مى‏افزايد؛ و اگر رأى و نظرى ندارى، او را نزد كسى كه به رأيش اعتماد دارى و ديدگاهش را مى‏پسندى راه‏نمايى كن تا در خيرخواهى‏اش كوتاهى و در نصيحتش فروگذار نكرده باشى ـ ولاحول ولاقوة الاّ باللّه.

حق مشاور

40. حق مشاور اين است كه اگر ديدگاهى جز ديدگاه تو عرضه كرد، متّهمش نكنى، كه ديدگاهها گوناگون است و تو در به‏كار بستن ديدگاه ناموافق او آزادى و چنانچه شايسته‏ى مشورتش مى‏دانى، نبايد بر او تهمت روا دارى، بلكه بايد براى اظهارنظر و پذيرش مشورت او را سپاس گويى. اگر رأى موافق داد، بايد خدا را شكر بگويى و از برادرت با تشكر بپذيرى و آماده و گوش به زنگ باشى كه اگر روزى با تو مشورت كرد جبران كنى ـ لاقوة الاّ باللّه.

حق اندرزجو

41. حق آنكه از تو پند مى‏خواهد اين است كه او را به راه صحيحى كه مى‏دانى خواهد پذيرفت، رهنمايى كنى و سخن را نرم و فراخور درك او بگويى؛ زيرا هر عقلى توان ردّ و قبول هر سخنى را ندارد، و بايد با مهربانى رفتار كنى ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حق اندرزگو

42. حق اندرزگو اين است كه در برابرش نرم باشى و دل به او دهى و گوش به او سپارى و سخنش را نيك بكاوى، اگر درست بود و سازوار، خدا را شكر گويى و بپذيرى و قدردانى كنى، و اگر آن را نادرست يافتى، متّهمش نسازى و بدانى كه او در خيرخواهى كوتاهى نكرده؛ بلكه ديدگاهش اشتباه است؛ مگر اين‏كه سزاوار تهمتش بدانى، كه در اين صورت هرگز نبايد به او اعتنا كنى ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حق سال‏خورده

43. حق سال‏خورده اين است كه حرمت پيرى‏اش را پاس بدارى و اگر پيشينه‏ى فضيلت در اسلام دارد، او را بزرگ و مقدم بدارى. در اختلافات با او نستيزى و در راه بر وى پيشى نگيرى و پيشاپيش او نروى. او را نادان نشمارى و اگر سبك‏سرى كرد، بردبارى كنى و به مقتضاى پيشينه‏ى مسلمانى و سالمندى او را گرامى دارى؛ زيرا حق سنّ و سال بسان حق اسلام است ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حق خردسال

44. حق خردسال اين است كه با وى از در مهر درآيى و در تعليم و تربيتش بكوشى و از لغزشهايش بگذرى و پرده‏پوشى كنى و با او بسازى و ياورش باشى و بزه‏هاى كودكانه‏اش را ناديده انگارى كه اين خود سبب بازگشت اوست. بايد با كودك مدارا كرد و با او درنيفتاد، اين روش براى رشد و هدايت او مناسب‏تر است.

حق سائل

45. حق دريوزه اين است كه اگر مى‏دانى كه راست مى‏گويد و مى‏توانى، حاجتش را برآورى و براى رهايى از آنچه در آن گرفتار شده است دعا كنى و در راه رسيدن به خواسته‏اش ياريش كنى. اگر در راست‏گويى او شك دارى بايد مواظب باشى كه مبادا اين بى‏اعتمادى وسوسه‏ى شيطان باشد كه مى‏خواهد از اين راه تو را بى‏نصيبت سازد و نگذارد به پروردگارت تقرّب بجويى. اگر نخواستى به او چيزى بدهى، پرده‏ى آبرويش را مدرى و با زبان خوش او را بازگردانى، و اگر بتوانى بر نفست چيره شوى و با وجود اين وسوسه‏اى كه به دلت راه يافته است حاجتش را برآورى، كارى پسنديده است.

حق كسى كه چيزى از او درخواست مى‏كنى

46. حق كسى كه چيزى از او درخواست مى‏كنى اين است كه اگر داد، بپذيرى و سپاس‏گويى و ارج‏نهى و اگر نداد، عذرى برايش بجويى و خوش‏گمان باشى و بدانى كه مال خود را دريغ كرده است و نبايد كسى را براى منع مالش سرزنش كرد، گرچه ستمكار باشد، كه «انسان بسيار ستمگر و ناسپاس است».

حق خشنودكنندگان

47. حق كسى كه خدا به دست او تو را خشنود كرده اين است كه اگر منظورش خشنودى تو بوده است، خدا را شكر گويى و آن مايه كه سزد به او پاداش دهى و در فكر تلافى باشى و مزيّت پيش‏قدم شدنش را نيز جبران كنى و اگر چنين منظورى نداشته است، باز خدا را سپاس گويى و از او تشكر كنى و بدانى كه اين شادى از جانب خداست؛ و چون او واسطه‏ى نعمت خدا بوده است، دوستش داشته باشى و خيرش را بخواهى؛ چرا كه اسباب نعمت هرجا باشد بركت است، گرچه او قصدى نداشته است ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حق بدى‏كنندگان

48. حق كسى‏كه با دست و يا زبانش به تو بد كرده اين است كه اگر آگاهانه بوده، بهتر است از او درگذرى تا هم ريشه‏ى شر برافتد و هم به ادب رفتار كرده باشى اين گذشت بهره‏هاى اخلاقى بسيار ديگرى نيز دارد. خداوند مى‏فرمايد: «بر آنها كه چون ستم بينند و انتقام جويند، راه تعرضى نيست... اين نشان كارهاى بسنده است». و نيز مى‏فرمايد: «اگر مى‏خواهيد انتقام بگيريد، بايد به قدر ستمى باشد كه بر شما رفته است و اگر صبر كنيد، البته براى صابران بهتر است»؛ و اگر آگاهانه نبوده است، نبايد در فكر انتقام باشى و آگاهانه، كارناآگاهانه را كيفر دهى، بايد با او مدارا كنى و تا مى‏توانى با لطف و نرمش او را بازگردانى(2) ـ ولاقوة الاّ باللّه.

حق هم‏كيشان

49. حق هم‏كيشان اين است كه به فكر آزارشان نباشى و براى آنها مايه‏ى رحمت باشى و با بدرفتاران مدارا كنى و با آنها الفت‏گيرى و آنان را اصلاح كنى و از نيك‏رفتاران ـ به تو احسان كرده باشند يا نه ـ تشكر كنى، كه اگر به خود هم احسان كنند، به تو احسان كرده‏اند؛ زيرا آزارشان را از تو بازداشته و زحمتى برايت فراهم نكرده و خود را از تو نگه داشته‏اند؛ پس به همه دعا كن و يارى برسان و مقام هريك را رعايت كن. بزرگان را پدر و كودكان را فرزند و ميان‏سالان را برادر خود بشمار و با هركسى كه نزدت آمد به لطف و مهربانى رفتار كن و حقوق برادرى را در حقّش به‏جا آور.

حق ذمّيان

 

50. حق «ذميّان» (يهود و نصارى و مجوس كه در پناه اسلام‏اند و به شرايط ذمّه عمل مى‏كنند) اين است كه آنچه را خدا از آنها پذيرفته است، بپذيرى و پيمان خدا را در حقشان رعايت كنى و آنچه را از آنها خواسته‏اند و مجبورند عمل كنند از آنها مطالبه كنى و در معاشرت‏ها حكم خدا را درباره‏ى آنان اجرا كنى و به احترام پيمان الهى و به موجب عهد خدا و رسول، آنها را نيازارى، كه از پيغمبر(ص) روايت شده است: «هركه به كافرى كه در پناه اسلام است ستم كند من دشمن اويم»، پس خدا را در نظر داشته باش. ـ ولاقوة الاّ باللّه.

اين پنجاه حق تو را احاطه كرده است؛ و در هيچ حالى از (حلقه‏ى محاصره‏ى) اين حقوق بيرون نيستى، بايد همه را رعايت كنى و در اداى آنها بكوشى و از خداوند «جل ثناؤه» مددبخواهى ـ و لاقوة الاّ باللّه. والحمدللّه رب العالمين.



1. الحرّانى، ابومحمد حسن على. تحف‏العقول، ترجمه احمد جنتى، ص309ـ291، تهران: انتشارات علميه اسلامية، 1363؛ قابل ذكر است كه اين ترجمه را آقاى بهروز رفيعى تصحيح و بازنويسى و ويرايش كرده است.

2. اين قسمت حديث در «مواعظ العدديه» به نحو ديگرى نقل شده است كه مى‏تواند، به روشنى، جاى عفو و انتقام را بيان كند و تفسير آياتى باشد كه در اين زمينه وارد شده‏اند و اما ترجمه آن: حق كسى كه به تو بد كرده اين است كه از او بگذرى، و اگر مى‏دانى كه عفو به حالش زيان دارد، يعنى موجب چيرگى و دليرى او و گسترش بيش‏تر ظلم است، انتقام بگيرى، كه خداوند مى‏فرمايد: «آنها كه چون ستم بينند انتقام گيرند راه تعرّضى بر آنها نيست». (اين مضمون اين شبهه را كه دستور عفو باعث توسعه‏ى ظلم و تربيت افراد ستم‏كش است، به خوبى دفع مى‏نمايد).

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 0:7  توسط خادمین اهل بیت | 

شاگردان برجسته

 

شاگردان برجسته

شیخ طوسی در کتاب رجال خویش، ص 81، یکصد و هفتاد نفر از شاگردان و یاران حضرت سجاد علیه السلام را نام برده است که نام برخی از آنان بدین شرح است:

1 . سعید بن مسیب

2 . ابوحمزه ثمالی (ثابت‏بن دینار)

3 . سعید بن جبیر

4 . ابوخالد کابلی

5 . یحیی بن ام‏طویل، که حجاج بن یوسف ثقفی او را در شهر واسط عراق شهید کرد .

6 . فرزدق، معروف به ابوفراس شاعر

7 . طاووس یمانی

8 . حماد بن حبیب عطار کوفی

9 . زرارة بن اعین شیبانی

10 . حبابه والبیه

11 . جابر بن عبدالله انصاری

12 . محمد بن جبیر بن مطعم

13 . فرات بن احنف

14 . سعید بن جبهان کنانی، مولی ام‏هانی

15 . قاسم بن عوف

16 . اسماعیل بن عبدالله بن جعفر

 

تربیت‏شاگردان مجاهد

پس از این که امام حسین(ع) به شهادت رسید، خفقان شدیدی‏بر جامعه حاکم گشت. به گونه‏ای که «مسعودی‏» می‏نویسد: «علی بن‏الحسین(ع)، امامت را به صورت مخفی و با تقیه شدید و در زمانی‏دشوار عهده‏دار گردید.» به این جهت امام(ع) به تربیت‏انسانهایی همت گمارد که بتوانند با روشنگری و توضیح معارف‏الهی مسیر اسلام راستین و تشیع سرخ علوی را استمرار بخشند. یکی‏از این شاگردان «یحیی بن ام طویل‏» است که در مسجدپیامبر(ص)، در مدینه، برای مردم سخن می‏گفت و طرفداران ستمگران‏را این چنین مخاطب قرار می‏داد:

 

«ما مخالف شما و منکر راه و روش شما هستیم. میان ما و شمادشمنی آشکار و همیشگی است. هر کس به امام علی(ع) دشنام دهد،لعنت‏خدا بر او باد و ما از آل مروان و آنچه غیر خدامی‏پرستید، بیزاریم به همین جهت «حجاج ابن یوسف‏» دستهاو پاهای او را قطع کرد و این شاگرد مکتب عشق با شهادت، که هنرمردان خدا است، دنیا را وداع کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 23:50  توسط خادمین اهل بیت | 

سیمای سعید بن جبیر

 

شاگردان مکتب امامان معصوم علیهم‏السلام مانند قلّه‏هایی‏اند که از فراز آن، پرتو دین، دیانت و تقوا رخ می‏نماید. آنان همانند چشمه سارانی هستند که فیض چشمه فیضشان، دامن طبیعت را طراوت بخشیده و هم بهار تلاوت را غنا داده است.

فضل بن شاذان می‏گوید:

سعید بن جبیر از شاگردان برجسته و از ستارگان آسمان امامت و ولایت امام همام علی بن الحسین علیهماالسلام که در رأس سلسله اصحاب خمسه1 امام زین العابدین قرار داشت.

امام صادق علیه‏السلام در وصف سعید می‏فرماید:

سعید بن جبیر در صراط مستقیم بود و به علی بن الحسین علیهماالسلام اقتدا کرد و امام سجاد هم از او تعریف می‏نمود و همین علاقه میان او و امام، باعث شد حجّاج او را شهید نماید.2

خاندان

سعید بن جبیر بن هشام اسدی کوفی، معروف به ابومحمد و ابوعبداللّه، از خاندان‏های معروف کوفه بود. وی در زهد، تقوا، شب‏زنده‏داری، دیانت و فقاهت معروف بود و در تفسیر قرآن، شهرت به سزایی داشت؛ زیرا او را از شاگردان مدرسه تفسیری عبداللّه بن عباس دانسته‏اند. سعید، بیشترین روایات خود را از وی نقل کرده است.3

زادگاه

وی سال 46 ه .ق. در شهر کوفه به دنیا آمد.4 دوران طفولیت و جوانی را همان جا گذراند. بعدها به مدینه رفت و جزو شاگردان امام چهارم علیه‏السلام گردید.

کنیه و فرزندان

معروف‏ترین کنیه‏های وی ابوعبداللّه و ابومحمد است. در کتاب مجالس الواعظین آمده است: عبدالملک و عبداللّه، فرزندان سعید بن جبیر اند و از پدر خود روایت نقل نموده‏اند.5

استادان و شاگردان

سعید بن جبیر سال‏ها از محضر ابن عباس بهره علمی برد. وی شیدای کسب دانش بود؛ خودش می‏گوید:

برای کسب حدیث به محضر ابن عباس می‏رفتم و به خاطر احترام و ابهتی که او داشت، در جلسه درس از چیزی سؤال نمی‏کردم. منتظر بودم تا دیگران بپرسند و من یادداشت کنم؛ لذا بیشتر، گوش می‏دادم و بعد می‏نوشتم؛ به حدّی که بعضی روزها دفترم پر می‏شد و روی کفشم می‏نوشتم و گاهی از کف دستانم به عنوان کاغذ استفاده می‏نمودم...6

استادان دیگر سعید عبارتند از: عدی بن حاتم و ابوسعید خدری.

شاگردان وی نیز عبارتند از:

عبدالملک و عبداللّه (دو فرزندش)، یعلی بن حکیم و یعلی بن حلم، ابواسحاق سبیعی و دیگران که از او حدیث نقل کرده‏اند.7

ادب تدریس

سعید بن جبیر همان طور که خود شیفته درس و بحث بود، نسبت به آموزش دانش به شاگردان خویش، توجه ویژه داشت. وی همیشه آنان را به فهم و تفقّه تشویق می‏نمود و با کنایات، اهمیّت دانش را به آنان گوشزد می‏کرد. یکی از شاگردانش به نام ایوب می‏گوید:

سعید، حدیثی برای ما بیان کرد و ما از او خواستیم دوباره، بازگو نماید. وی با کنایه فرمود: «لیس کلّ حینٍ احلب فاشرب».8

یعنی همیشه نمی‏دوشم تا به خوردِ فکر و فهم شما بدهم. پس بایستی هوشیار باشید و از فرصت‏ها بهره بگیرید تا در آینده دچار غصّه و رنج نگردید.

فضایل

ابن عباس به سعید بن جبیر ـ که از شاگردان برجسته وی بود ـ اجازه حدیث و فتوا داد. سعید به استادش گفت: تو باشی و من برای مردم حدیث بگویم! ابن عباس گفت: آیا نقل حدیث و دادن فتوا را نزد من از نعمت‏های خدا نمی‏دانی؟ آیا دوست نداری درحضور من حدیث بخوانی و تو را از اشتباه‏هایت آگاه سازم؟9

بعد از آنکه ابن عباس نابینا شد، وی بر کرسی فتوا نشست و هرچه مردم کوفه از او می‏پرسیدند، جواب می‏داد و ابن عباس گفته‏های او را تأیید می‏کرد.

ابن عباس بارها گفت:

«وکان اماماً، ثقةً حجّةً علی المسلمین، فقیهاً عابداً فاضلاً ورعاً...10؛ سعید بن جبیر پیشوا، مورد اعتماد مسلمانان، دانشمند، عابد، فاضل و پرهیزگار عصر خود بود.»

عطا بن ریاح، آشناتر به مناسک و عکرمه آشناتر به سیره و تاریخ و حسن آشناتر به حلال و حرام و سعید بن جبیر آشناتر به علم تفسیر بود.

طبری در حقّ او می‏گوید: «او ثقة، حجّت و پیشوای مسلمین بود».

ابن جبّان آورده است: «او فرد مورد اجماع و اتّفاق مسلمانان است. وی بنده‏ای فاضل و پرهیزگار بود.»

راهبی در حقّ او گفته: «او از بزرگان تابعان و پیشروان آنان در تفسیر، حدیث و فقه بود.»

سیوطی می‏نویسد: «او اعلم تابعین در علم تفسیر بود.»

مرحوم سید حسن صدر نقل کرده است:

«او از تربیت یافتگان مکتب علوی بود و همواره می‏گفت: «اذا ثبت لنا الشیی‏ء عن علیٍّ لم نعدل عنه؛ وقتی چیزی از راه علی علیه‏السلام برای ما محرز گردیده باشد، هرگز از آن عدول نمی‏کنیم.»

تعبیر خواب

ابونعیم اصفهانی می‏گوید: عبدالملک بن مروان، شبی خواب دید که چهار مرتبه در محراب بول کرده است. بنابراین علما را برای تعبیر خواب جمع کرد، اما هیچ یک درست تعبیر نکردند. آنگاه وی سعید را طلبید و او جواب داد: چهار تن از فرزندانت به خلافت می‏رسند (جهان اسلام را نابود و حقیقت اسلام را وارونه جلوه خواهند داد.) چنین شد و پس از مرگ عبدالملک، فرزندانش سلیمان، یزید، هشام و... بر اریکه قدرت تکیه زدند و بر سر مسلمانان چه بلایی آوردند.

قضاوت

سعید، مدتی در کوفه به عنوان «قاضی‏القضات» انجام وظیفه کرد. آنگاه که حجّاج به ولایت کوفه منصوب گردید، وی حکم تکفیر او را داد. حجّاج به ناچار از کوفه عزل گردید و به مکه رفت. او با عبدالرحمن بن محمد بن اشعث علیه حجّاج قیام کرد که سپاه عبدالرحمن شکست خورد و سعید در اصفهان متواری گردید و از آنجا به آذربایجان فرار کرد. بالاخره سعید آهنگ حرم و قبله مسلمانان نمود. در مکه او را دستگیر نمودند و تحویل حجّاج، دژخیم زمان، دادند.11

در گذر خارستان

سعید بن جبیر در یکی از وادی‏های مکه پنهان شده بود. خالد، والی مکه، عده‏ای را برای دستگیری وی فرستاد. مأموران اموی به دیر راهبی رسیدند و از راهب در باره سعید پرسیدند. او گفت: اوصاف او را برایم بگویید. راهب پس از شنیدن نشانه‏ها، پناهگاه سعید را به سربازان خالد بن ولید، نشان داد. مأموران او را در حالی که مشغول راز و نیاز با خالق بی‏نیاز بود، محاصره کردند. آنان گفتند: ما را به دنبال تو فرستاده‏اند. سعید گفت: چاره‏ای نیست. شب فرا رسید، می‏خواستند در دیر راهب، شب را به صبح ببرند، اما سعید وارد دیر نشد. گفتند: برای چه؟ سعید گفت: مسلمان هرگز به دیر راهبان پناه نخواهد برد! خدا، حافظ من است.

آن شب سعید در حیاط دیر ماند. نگهبانان از داخل دیر مراقب او بودند، ناگاه دیدند شیری فرا روی سعید ایستاده است. گفتند: سعید را خواهد خورد. لحظه‏ای بعد، صحنه‏ای عجیب و دیدنی رخ داد. شیر پیش روی سعید خوابیده، دست و پای او را می‏بوسید. همه بینندگان مات و مبهوت شدند. راهبان از این حادثه شگفت زده شدند و گفتند: این شخص از اولیای خداست. سعید گفت: خیر، بنده‏ای عاصی بیش نیستم. سرانجام راهبان دیر، همه اسلام آوردند. سربازان او را رها کردند. سعید گفت: از قضای الهی نمی‏توان فرار کرد، لذا همراه سربازان آمده، خود را تسلیم سفّاک زمان، حجّاج ملعون نمود.12

مناظره سعید با حجّاج

ـ حجّاج: اسمت چیست؟

ـ سعید: سعید بن جبیر.

ـ نه، تو شقی بن کثیر هستی.

ـ مادرم نام مرا بهتر از تو می‏دانست.

ـ تو و مادرت هر دو شقی هستید!

ـ تو عالم به غیب نیستی!

ـ دنیای تو را به جهنّم سوزان مبدّل می‏کنم!

ـ اگر می‏دانستم این کار به دست تو است، تو را به خدایی می‏پذیرفتم.

ـ عقیده‏ات درباره محمد چیست؟

ـ او پیامبر رحمت و پیشوای امت است.

ـ عقیده تو درباره علی چیست؟ او در بهشت است یا در جهنّم (العیاذباللّه)!

ـ اگر در بهشت و جهنّم رفتم، آنگاه جواب تو را خواهم داد.

ـ عقیده‏ات در باره خلفا چیست؟

ـ من وکیل مدافع آنان نیستم.

ـ کدام یک را بیشتر دوست می‏داری؟

ـ آنکه خدا از او خشنود و راضی باشد.

ـ کدام یک از آنان رضایت خدا را بهتر به دست آورده است؟

ـ العلم عنداللّه؛ او آگاه به اسرار است.

ـ نمی‏خواهی مرا تصدیق کنی؟

ـ دوست ندارم تو را تکذیب کنم.

ـ چرا نمی‏خندی؟

ـ چگونه خندیدن برای مخلوقی که از خاک آفریده شده است و آتش او را می‏خورد رواست؟

ـ وای بر تو ای سعید!

ـ برکسی که از جهنّم بیزار است و وارد بهشت می‏گردد، باکی نیست.13

بالاخره حجّاج دستور داد او را پای دار بردند. سعید در چنین اوضاع و احوالی دست نیاز برداشته، با خدای خود چنین نجوا می‏کرد: «اللّهمّ لا تسلّطه علی احد...؛ خدایا این جانی را پس از من بر احدی مسلّط مگردان.»14

دعای سعید در حقّ او مستجاب شد و حجّاج پس از قتل سعید، آب خوش نخورد و در بدترین وضع به درک واصل شد.

مکافات عمل

آورده‏اند: حجّاج را در خواب دیدند و از او پرسیدند: خدا با تو چه کرد؟ گفت: در برابر هرکسی که کشتم، یک بار مرا کشتند، اما در برابر سعید بن جبیر، هفتاد بار مرا به قتل رساندند!

آورده‏اند: چهل روز و یا شش ماه پس از شهادت مظلومانه سعید، حجّاج به هلاکت رسید. تا موقعی که زنده بود، همواره سعید را در خواب می‏دید، در حالی که گریبانش را گرفته، می‏گفت: دشمن خدا! چرا مرا کشتی؟ حجّاج در این هنگام از خواب می‏پرید و می‏گفت: مالی و لسعید، مالی و لسعید؛ مرا با سعید چکار!

حجّاج در حال احتضار نیز مرتب بیهوش می‏شد و چون به هوش می‏آمد، می‏گفت: مالی و لسعید بن جبیر!15

دیدی که خون ناحق پروانه، شمع را چندان امان نداد که شب را سحر کند

بر سکّوی شهادت

پس از آنکه سعید خود را آماده شهادت کرد، حجّاج به او گفت: تو را می‏کشم، حال نوع کشتن را خودت انتخاب کن!

سعید گفت: تو مختاری؛ زیرا به خدا سوگند! به هر نحوی مرا بکشی، خدا هم تو را به بدترین وضع خواهد کشت!

حجّاج گفت: منظورت این است که تو را عفو کنم؟

سعید گفت: اگر عفو شدم، خدا بر من منّت نهاده است و تو تبرئه نخواهی شد.

حجّاج گفت: او را با شمشیر بکشید!

سعید خندید!

حجّاج پرسید: برای چه خندیدی؟

ـ از جسارت تو بر خدا و حلم او نسبت به تو خندیدم!

ـ هرچه زودتر گردن او را از بدنش جدا کنید.

سعید رو به قبله نمود و این آیه مبارکه را زیر لب زمزمه کرد: «وجّهتُ وجهی للذی فطرالسموات و الارض حنیفاً و ما انا من المشرکین»16؛ من روی خود را به سوی کسی کردم که آسمان‏ها و زمین را آفریده؛ من در ایمان خود خالصم و از مشرکان نیستم.

حجّاج گفت: او را در جهت مخالف قبله قرار دهید.

وقتی صورتش را از قبله برگرداندند، این آیه را تلاوت کرد: «فاینما تولّوا فثمّ وجه اللّه»17؛ و به هرسو رو کنید، خدا آنجاست.

حجّاج گفت: صورتش را بر زمین بگذارید. چنین کردند. او نیز این آیه را قرائت کرد: «منها خلقناکم و فیها نعیدکم ومنها نخرجکم تارةً اخری»18؛ شما را از آن (زمین) آفریدیم و در آن باز می‏گردانیم؛ و بار دیگر (در قیامت) شما را از آن بیرون می‏آوریم.

حجّاج دستور ذبح او را داد. سعید گفت: بعد از شهادتین، جانم را بگیر تا روز قیامت در حالی که دست‏هایت به خون من آغشته است، مرا ملاقات کنی.19

سرانجام سر سعید را از بدنش جدا کردند. در حالی که سر روی زمین آغشته به خون غلطیده بود، کلمه مبارکه «لا اله الاّ اللّه» را تکرار می‏کرد. سر ساکت نشد، تا اینکه حجّاج پای روی دهان غرقه به خون سعید نهاد، آنگاه سر سعید از ذکر بازماند!20

آرامگاه

در تاریخ شهادت سعید اختلاف است؛ برخی شهادت وی را دهم ماه رمضان یا شعبان سال 94 یا 95 ق. در 57 سالگی و یا 49 سالگی دانسته‏اند.

آرامگاه وی در منطقه واسط، حوالی شهر حیّ بغداد (محلّ شهادت او به دست حجّاج) است. قاضی نوراللّه شوشتری می‏نویسد: قبر او در واسط معروف است. عمارت سابق آستانه سعید به عصر صفویه باز می‏گردد که در قرن یازده هجری احداث شد. این مکان در سال 1378 ق. به تشویق مرحوم آیة‏اللّه حکیم و به همّت شیخ عبدالامیر نجفی آل منام و اهالی تجدید بنا گردید.

این آستانه دارای یک صحن وسیع با چهار دروازه ورودی است. حرم، در وسط صحن قرار گرفته و اطراف حرم، ایوان سرپوشیده و در وسط، آرامگاه قرار دارد. بر بالای مقبره، گنبد زیبایی بنا شده است.21

سخنان حکمت آمیز

سعید دارای سخنان گرانمایه‏ای است که ذکر برخی از آنها خالی از لطف نیست؛ لذا در این نوشتار به برخی از آنها اشاره می‏کنیم:

هلال بن جناب گوید:

سعید بن جبیر را در مکه ملاقات کردم، پرسیدم: مردم از چه طریق گمراه می‏گردند؟

فرمود: «مِن قِبَلِ علمائهم؛ از ناحیه دانشمندان‏شان».

راستی چنین است که در روایات هم می‏خوانیم: «اذا فَسَدالعالِم فسَد العالَم؛ هرگاه دانشمندی فاسد شد، جهانی را به فساد می‏کشاند.»

برعکس: «اذا صلح العالِم صلح العالَم».

نیز شخصی از سعید پرسید: خضاب بر روی مرد چطور است؟

سعید گفت: خداوند بنده‏اش را با سفیدی مو، نورانی می‏گرداند و تو نور خدا را خاموش می‏کنی.22

روایات

سعید بن جبیر بیش از 184 مورد23 از امام زین العابدین علیه‏السلام و ابن عباس، روایت نقل نموده است. بیشتر روایات وی در موضوع ولایت و فضائل معصومان علیهم‏السلام است که به چند نمونه بسنده می‏کنیم:

حادثه روز پنج‏شنبه

سعید بن جبیر می‏گوید: ابن عباس گفت: روز پنج‏شنبه چه پنج‏شنبه‏ای، درد پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم شدّت یافته بود؟ حضرت فرمود: «دوات و استخوان کتفی را بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من، هرگز گمراه نگردید.» اطرافیان گفتند: گویا رسول اللّه هذیان می‏گوید (العیاذباللّه) و سخنان درشت گفتند و مغلطه کردند. آنان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را اندوهناک و منزجر ساختند، لذا فرمود: «اطراف مرا خلوت کنید و مرا تنها گذارید.» و چیزی ننوشت.24

جانشینان پیامبراسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم

سعید بن جبیر از ابن عباس نقل می‏کند که پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «خلفای من و حجّت‏های الهی بر توده مردم بعد از من دوازده نفرند. اوّلشان برادرم علی و آخرشان فرزندم (مهدی)... است».25

ویژگی‏ها

سعید بن جبیر در شب زنده داری و انس با قرآن، نمونه و بی نظیر بود. وی هر دو شب یک ختم قرآن می نمود، چنانچه خودش می گوید: در مکه قرآن را در دو رکعت نماز ختم کردم.

ابن ایاس می گوید: در یکی از شب های ماه رمضان، سعید گفت: قرآن را نگه دار تا من از حفظ بخوانم. چنان کردم و سعید از جایش حرکت نکرد تا این که قرآن را ختم نمود.

او در حال عبادت توجه خاص و خشوع عجیبی داشت.

سعید بن عبید می گوید: سعید بن جبیر امام جماعت ما بود و چون به آیه مبارکه «اذ الاغلال فی اعناقهم و السلاسل یسحبون»؛ «در آن هنگام که غل و زنجیرها بر گردن آنان قرار گرفته و آنها را می کشند.» می رسید، چند بار تکرار می کرد.26

پی‏نوشت‏ها: 1. اصحاب خمسه امام، عبارتند از: سعید بن جبیر، سعید بن مسیّب، محمد بن جبیر، یحیی بن امّ‏طویل و ابوخالد کابلی. 2. «انّ سعید بن جبیر کان یأتمّ بعلی بن الحسین علیه‏السلام و کان علیٌّ علیه‏السلام یثنی علیه و ماکان سبب قتل الحجّاج له الاّ علی هذا الامر و کان مستقیماً»؛ (شاگردان مکتب ائمه علیهم‏السلام ، ج 2، ص 279). 3. رجال کشّی، ج 1، ص 332. 4. دائرة‏المعارف تشیّع، ج 1، ص 94. 5. مجالس الواعظین، ج 3، ص 111. 6. الطبقات الکبری، ج 6، ص 268. 7. مجالس الواعظین، ج 3، ص 111. 8. طبقات الکبری، ج 6، ص 269. 9. همان، ص 26. 10. مجالس الواعظین، ج 3، ص 111 ـ 115؛ روضات الجنّات، ج 4، ص 38 و 39. 11. طبقات مفسران شیعه، بخشایشی، ج 1، ص 353؛ روضات الجنات، ج 4، ص 38 و 39. 12. مجالس الواعظین، ج 3، ص 111 ـ 115. 13. همان؛ وفیات الاعیان، ج 2، ص 372؛ اعلام زرکلی، ج 2، ص 93. 14. رجال کشّی، ج 1، ص 335؛ وفیات الاعیان، ج 2، ص 372. 15. قاموس الرجال، ج 5، ص 86. 16. همان، ص 87؛ وفیات الاعیان، ج 2، ص 374. 17. انعام / 79، ترجمه آیة‏اللّه مکارم شیرازی. 18. بقره / 115. 19. طه / 55. 20. مروج الذهب، ج 2، ص 167؛ وفیات، ج 2، ص 373. 21. قاموس الرجال، ج 5، ص 87. 22. مجالس الواعظین، ج 3، ص 111؛ دائرة‏المعارف تشیّع، ج 1، ص 94. 23. الطبقات الکبری، ج 6، ص 273 و 276. 24. مرکز کامپیوتری دارالشفاء. 25. شاگردان مکتب ائمه علیهم‏السلام ، ج 2، ص 286. 26. بحارالانوار، ج 51، ص 71. 27. الطبقات الکبری، ج 6، ص 270 و 271؛ غافر/71

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 23:45  توسط خادمین اهل بیت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
زندگانی امام سجاد ع
سلام بر کسی که قبر خاکی او یاداور جنایتی دیگر در 8 شوال است
سلام بر مظلوم کربلا و اسیر در قل و زنجیر
سلام بر اشکهای چشم او
سلام بر دل داغدیده او
با تشکر از سایت حوزه

نوشته های پیشین
هفته سوم دی 1388
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم مهر 1387
آرشیو موضوعی
مجموعه احادیث گهربار از ان حضرت
سلام
ولادت حضرت
پدر و مادر حضرت
اخلاق حضرت
حلم حضرت
شجاعت و هیبت حضرت
کثرت صدقات حضرت
فصاحت و بلاغت امام سجاد علیه السلام
ورع و پارسایى حضرت
حضرت و حوادث كربلا
خطبه حضرت در كوفه
خطبه تاریخى امام سجاد علیه السلام
فرمان قتل امام سجاد علیه السلام
در مجلس یزید
خطبه حضرت سجاد علیه السلام در مسجد شام
بازگشت به مدینه
گریه امام براى پدر
قیام مختار
واقعه حره
شهادت حضرت
صحیفه سجادیه
امام سجاد علیه السلام و عبادت
امام سجاد(ع) سرچشمه کمالات انسانی
هدیه با برکت
شمه‏ای از فضائل و مناقب امام سجاد علیه
امام سجاد (ع) فاتح قلبها
امام سجاد (ع) و حقوق همسایگان
قافله‏ای که به حج می‏رفت
پرتوی از مبارزات امام سجاد
یاران امام زین العابدین (ع)
حقوق و وظايف انسان از منظر امام سجاد(ع)(
نویسندگان
خادمین اهل بیت
ذوالفقار
پیوندها
پایگاه مجازی شیعیان و نقد وهابیت
زندگی نامه حضرت امیرالمومنین علی ع
نشانهای ظهور و منتظران
زندگانی حضرت رسول ص
نقد ارا و تفکرات صوفیه
زندگانی حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
نقد مذاهب ساختگی و شخصیتهای خرافی
زندگانی امام حسن مجتبی ع
نقد فرقه های دراویش ایران
زندگانی امام حسین سیدالشهدا ع
زندگينامه امام سجاد ع
زندگينامه امام باقر ع
زندگينامه امام صادق ع
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM