![]() |
![]() |
|
| شرح مختصری از زندگانی امام سجاد و بیان حقایقی از تاریخ حیات ایشان |
|
حقوق و وظايف انسان از منظر امام سجاد(ع)
خدايت بيامرزد! آگاه باش كه پروردگار را بر تو حقوقى است كه سراپاى وجودت را فراگرفته است: در هر جنبش و آرامشت در هر جايگاهى كه به آن درآيى و در هر اندامى كه آن را حركت دهى و در هر ابزارى كه آن را به كارگيرى، از او بر تو حقى واجب است. برخى از اين حقوق، بزرگتر از برخى ديگر است و ولاترين حقوق الهى، حق خود حضرت اوست كه پاسداشت آن را بر تو واجب كرده است؛ و اين حق، بنمايه ديگر حقوق است و هر حقى از آن ريشه مىگيرد. سپس حقوقى است كه نسبت به اندامهاى گوناگونت بر تو واجب كرده و از سرتا قدمت را فراگرفته است؛ چنانكه هريك از اندامهاى هفتگانه چشم و گوش و زبان و دست و پا و شكم و آلت كه كارها بدانها صورت مىبندد، بر تو حقى دارد. خداوند بزرگ، گذشته از اندامها براى كارهايت نيز حقوقى بر گردنت نهاده است، از اين رو، نماز و روزه و صدقه و قربانى و ديگر كارهايت بر تو حقى دارد. پس از اينها، حقوق ديگر حقمدارانى است كه بر تو حق واجب دارند و از همه واجبتر، حقوق فرادستان توست، سپس حقوق فرودستان و پس از آن حقوق خويشاوندانت. اينها حقوقى است كه از هريك از آنها حقوق ديگرى برمىآيد: حق رهبران بر سه بخش است كه واجبترين آنها، حق كسى است كه به نيرو تو را رهبرى مىكنند. پس از آن حق كسى است كه پيشواى علمى توست و سپس حق كسى است كه امور مالى تو را اداره مىكند. هر پيشوا و رهبرى، امام به شمار مىرود. حق زيردستان تو نيز سه بخش است: از همه واجبتر حق كسانى است كه بر آنها چيرگى دارى. سپس حق كسانى است كه از تو مىآموزند؛ زيرا جاهل، زيردست عالم است و پس از آن حق كسانى چون زنان و خادمان است كه در اختيار تو هستند. حقوق خويشاوندان بسيار و چونان سلسله نسب پيوسته و هركه نزديكتر باشد حقش بيشتر و مقدم بر همه حق مادر است. بعد به ترتيب، پدر و فرزند و برادر و ديگر خويشان نيز هريك كه نزديكتر است حقوق بيشترى دارد. سپس به ترتيب، حق آنكه آزادت كرده است، آنكه آزادش كردهاى، آن كه به تو احسان كرده است، مؤذن نماز، پيشنماز، همنشين، همسايه، رفيق، مال، بدهكار، طلبكار، معاشر، كسى كه بر تو ادعايى دارد، آن كه بر او ادعايى دارى، كسى كه با تو مشورت مىكند، آنكه با او مشورت مىكنى، كسى كه از تو اندرز جويد، آنكه به او اندرزگويى، بزرگتر، كوچكتر، كسى كه درخواستى دارد، آن كه از او درخواستى دارى، آنكه با حرف يا عمل به تو بد كرده و يا با گفتار يا كردار ـ آگاهانه يا ناخودآگاه ـ خشنودت كرده است، عموم همكيشان، اهل ذمّه و سرانجام، حقوقى كه لازمه پيامد حالتها و مناسبتهاى گوناگون است. خوشا بهحال كسى كه خداوند او را در اداى حقوقى كه بر گردنش نهاده است يارى كند و به او پيروزى و پايدارى بخشد. (و اينك تفصيل حقوق): حق خدا1. حق خداى بزرگ آن است كه او را بپرستى و چيزى را با او شريك نسازى. اگر با اخلاص چنين كنى، خدا تعهد كرده است كه كار دنيا و آخرتت را اصلاح و آنچه در دنيا دوست دارى برايت فراهم كند. حق خود و اندامت2. حق خودت اين است كه وجودت را وقف اطاعت خدا كنى و حق زبان، گوش، چشم، دست، پا، شكم، عضو جنسى را به جا آرى و در اين راه از خدا كمك بخواهى. 3. حق زبان اين است كه با خوددارى از گفتار زشت حرمتش را نگهدارى، به گفتار نيك عادتش دهى، آن را جز در موارد نياز و منافع دين و دنيا به كار نيندازى، آن را از سخنان بيهوده و زشت و بىثمر كه احتمال زيان دارد و سود چندانى ندارد، بازدارى. زبان، شاخص عقل و زيب و زينت فرد و نشانهى نيكسيرتى است. ـ ولاقوه الاّ باللّه العلّى العظيم. 4. حق گوش دور داشت آن از شنيدن سخنان است، مگر آنچه كه در دل خيرى پديد آورد، يا خوى ارجمندى به آن بيفزايد. در واقع گوش دريچهى ورود سخن به قلب است كه مفاهيم گوناگون و نيك و بد را به آن مىرساند ـ ولاقوة الاّباللّه. 5. حق چشم اين است كه آنرا به حرام ندوزى و جز آنجا كه عبرتى در كار باشد يا بصيرتى بيفزايد يا علمى به دست آورد، بهكار نگيرى؛ زيرا چشم دريچهى عبرت است. 6. حق پا آن است كه با آن راه ناروا نپويى و آن را به راهى كه پويندگانش خوار و بىمقدارند مركب خود نسازى. پا جابهجا كننده توست و تو را به راه دين و پيشرفت مىبرد ـ ولاقوة الاّ باللّه. 7. حق دست آن است كه با آن به آنچه بر تو روا نيست دست نبرى تا فردا به كيفر خدا، و امروز به سرزنش نكوهشگران گرفتار نشوى. ديگر آنكه آن را از كارهايى كه خداوند واجب كرده است بازندارى و با دست كشيدن از بسيارى از نارواها و دست زدن به بسيارى از آنچه كه بر او واجب نيست عزيزش دارى. چون چنين شود خردمندى كردهاى و بزرگى دنيا و پاداش آخرت دست مىيابى. 8. حق شكم اين است كه آنرا جاى حرام ـ چه كم و چه زياد ـ نگيرى و در حلال نيز ميانهروى و آن را از حدّ پرورش به حدّ سستى و پستى نبرى و هنگام گرسنگى و تشنگى بر آن مسلط باشى. پرخورى و سيرى بيش از اندازه كسالت، خيز و همتسوز و محروم ساز از هر خير و كرامت است. بر نوشى و لبريزى هم، زارى و نادانى و خوارى زايد و مرادنگى را از بين مىبرد. 9. حق عضو جنسى اين است كه آنرا از آنچه بر تو روا نيست بازدارى و براى اين كار از ديده فروبستن كه بهترين وسيله است و نيز مرگ را فراوان ياد كردن و خود را به خدا تهديد كردن و از او ترساندن، يارى بگيرى. حفظ و تأييد از خداست ـ ولاحول ولاقوة الاّ باللّه. حقوق كارها10. حق نماز اين است كه بدانى نماز، درآمدن به پيشگاه خداوند است؛ تو در حال نماز در حضور پروردگار ايستادهاى. چون اين را دانستى، شايسته است كه چونان بندهاى ذليل، نيازمند، بيمناك، ترسان، اميدوار، درمانده و زار بايستى، بندهاى كه براى اداى احترام و تعظيم حق، با آرامش، سربزيرى، افتادگى، فروتنى، دردل با او راز و نياز مىكند و مىخواهد كه از بار خطاهايى كه او را فرا گرفته است و نيز گناهانى كه او را به پرتگاه نابودى كشانده رهايى بخشد ـ ولاقوة الاباللّه. 11. حق روزه آن است كه بدانى، روزه پردهاى است كه خداوند در برابر زبان و گوش و چشم وشهوت شكمت آويخته است تا تورا از آتش بپوشاند. چنانكه در حديث آمده است: «روزه سپر آتش است». اگر اعضاى خود را در پس اين پرده نگهدارى، اميد است كه در امان باشى، و اگر اعضايت را وانهى در پس پرده آرام نگيرند و آن را كنار زنند و به آنجا كه نبايد، نگاه شهوتانگيز كنند و در آنجا كه نشايد نيروى فروتر از حد خوددارى براى خداوند را به كار گيرند، دور نيست كه پرده دريده شود و از آن بيرون افتى. ـ ولاقوة الاّ باللّه. 12. حق صدقه آن است كه بدانى اندوخته تو در نزد پروردگار و امانتى است كه آزمند گواه نيست. اگر اين را باور كنى، به امانتهايى كه نهانى بسپارى اميدوارتر خواهى بود تا امانتهاى آشكار؛ و سزاوار است آنچه را كه مىخواهى آشكار كنى، پنهانى به خدا بسپارى و در هرحال، اين رازى باشد ميان تو و او، بىآنكه به شهادت گوشها و چشمها دلگرم باشى، در غير اين صورت گويى اطمينان تو به شاهدان بيش از اميد تو به بازگشت سپردهات است. براى صدقهات بر كسى منت منه، كه صدقه بواقع از آن تو و به سود توست و با منتى كه مىنهى دور نيست كه همال آن كسى شوى كه بر او منت نهادهاى، چه منت نهادن نشان آن است كه تو صدقه را براى خود نيندوختهاى و گرنه بر ديگرى منّت نمىگذاشتى. 13. حق قربانى آن است كه آن را با نيت ناب به جا آرى و رحمت خدا و پذيرش او را بجويى، در پى خشنودى و جلب توجه ديگران نباشى كه اگر چنين كنى خودنما و رياكار نيستى و تنها خدا را مىخواهى. بدانكه خدا را با سادگى و سهولت بايد خواست نه با تكلّف و سختى؛ چنانكه خدا نيز بر بندگان آسان گرفته، نه دشوار. فروتنى براى تو از خانمنشى بهتر است، زيرا خانمنشان پرتكلف و پرخرجاند؛ اما فروتنى نه رنجى دارد و نه خرجى؛ چراكه مقتضاى فطرت، و در گوهر انسان موجود است ـ لاحول ولاقوة الاّ باللّه. حقوق فرادستان14. حق حاكم آن است كه بدانى خدا تو را وسيلهى آزمايش او قرار داده است و او نيز با تسلّطى كه بر تو دارد، گرفتار توست. بايد از سر خيرخواهى پندش دهى و چون بر تو مسلط است، با او درنيفتى كه خود و او را هلاك كنى. تا آنمايه كه از شر او در امان باشى و به دينت زيان نرسد، با نرمش و سازش در پى خشنودى او باشى و از خدا بخواهى كه تو را در اين راه يارى دهد. با او دشمنى نكن كه اگر چنين كنى او و خود را خوار كردهاى و خود را گرفتار رفتار ناپسند او، و او را به هلاكت رساندهاى و با او بر ضدّ خود همكارى كردهاى و در آنچه عليه تو مىكند، شركت جستهاى ـ ولاقوة الاّ باللّه. 15. حق پيشواى علمى و معلم آن است كه او را بزرگدارى و مجلسش را محترم شمارى و درست به گفتارش گوشسپارى و دل به او دهى و وى را در آموزش دانشى كه به آن نيازمندى، يارى دهى؛ يعنى فكر و فهمت را در كف او نهى و حضور ذهن داشته باشى و با وانهادن لذتها و كاستن شهوتها قلبت را براى او پاك كنى و ديدگانت را جلادهى و بدانى كه در آنچه به تو مىآموزد پيك او هستى. به هر نادانى برمىخورى بايد پيام استاد را خوب به او برسانى و چون اين رسالت را پذيرفتى بر توست كه در ابلاغ و انجام آن خيانت نورزى ـ ولاحول ولاقوة الاّ باللّه. 16. حق ارباب مانند حق حاكم است؛ مگر اينكه ارباب مالك آن چيزى است كه او واجد آن نيست؛ از اين رو، اطاعتش در هر خرد و كلان رواست، مگر اينكه بخواهد تو را از به جا آوردن حق خدا بازدارد و ميان تو و حق خدا و حقوق خلق حايل شود. بر توست كه حق خدا و خلق را به جاى آرى آنگاه به حق او بپردازى ـ ولاقوة الاّ باللّه. حقوق فرودستان17. حق شهروندان اين است كه بدانى توانمندى تو و ناتوانى و زبونى آنان باعث فرادستى تو و فرودستى آنها شده است؛ پس كسانى كه ناتوانى و ذلّت، آنان را زيردست تو قرار داده و حكم تو را در حقّشان روا ساخته است، دادرسى جز خدا ندارند و سزاوار رحم و حمايت و بردبارى فراوان تو هستند و هرگاه كه به فضل و احسان خدا، به اين عزّت و قدرتى كه به تو داده است پى بردى سزاوار است به درگاهش سپاس گويى. هركه سپاسگزار باشد، خداوند نعمتش را بر او مىافزايد ـ ولاقوة الاّ باللّه. 18. حق فرودست علمى و شاگردت آن است كه بدانى علمى كه خدا به تو داده و خزانهى حكمتى كه به تو سپارده است، براى خدمتگزارى به آنهاست. اگر كارى را كه به عهدهات نهاده است درست انجام دهى و چونان خزانهدار مهربانى رفتار كنى كه خير ارباب را در ميان فرودستانش پاس مىدارد و شكيبا و مخلص است و چون نيازمندى را ببيند، از اموالى كه در دست دارد در اختيارش مىگذارد، رهيافته و خدمتگزار و با ايمان خواهى بود، وگرنه خائن به خدا و ظالم به خلق هستى، و سزاوارى كه خدا علمش را از تو باز گيرد و قاهرانه با تو رفتار كند. 19. حق همسر، كه با پيوند ازدواج زيردست و به فرمان توست، آن است كه بدانى خدا او را آرام جان و راحت بخش و انيس و نگهدار تو كرده است. هريك از شما دو نفر بايد نعمت وجود ديگرى را به درگاه خدا شكر بگويد و بداند اين نعمتى است كه خدا به او داده است و بايد با نعمت خدا خوشرفتارى كند و او را گرامى دارد و با او بسازد. حق تو بر زن بيشتر واطاعت تو براو لازمتراست ـ بخواهد يا نخواهد ـ مگرآنجا كه نافرمانى از خدا باشد. حق زن بر تو اين است كه با او مهربانى كنى و همدم و آرامبخش وى باشى و حقوق جنسى او را ـ كه براستى بزرگ است ـ پاس بدارى ـ ولاقوة الاّ باللّه. 20. حق خادم زيردست اين است كه بدانى او هم آفريده خداى تو و در گوشت و خون، بسان تو است. تو مالك او هستى نه آفرينندهى وى، نه چشم و گوشش را آفريدهاى و نه به او روزى دادهاى. همهى اين كارها را خدا كرده و او را گوش به فرمان تو ساخته و به امانت به تو سپرده است. او وديعهاى است كه بايد پاسش بدارى و با روشى خداپسندانه با او رفتار كنى و از هرچه مىخورى به او بخورانى و از هرچه خودت مىپوشى به او بپوشانى و كار بيش از توان به او وانگذارى و اگر او را نخواستى، خود را براى خدا از بار مسئوليت او رها سازى و او را عوض كنى و آفريده خدا را شكنجه ندهى ـ ولاقوة الاّ باللّه. حقوق خويشاوندان21. حق مادر اين است كه بدانى او تو را حمل و در جايى جابهجا كرده است كه هيچكس، كسى را در چنين جايى حمل و جابهجا نمىكند. از ميوهى دلش به تو خورانده است كه هيچكس از آن به ديگرى نخوراند. گوش و چشم و دست و پا و مو و پوست و همهى اعضايش را با شادمانى و خرّمى، سپر جان تو ساخت و همهى ناگواريها و دردها و سختىها و غمهاى دوران باردارى را به جان خريد، تا آنگاه كه دست بارى تو را بر زمين آورد. مادر دلخوش بود كه تو را سير كند و خود گرسنه بماند، تو را بپوشاند و خود برهنه باشد، تو را سيراب كند و خود تشنه بماند، بر تو سايه افكند و خود در آفتاب به سر بَرد، خود سختى بكشد و تو را به ناز پرورد، خود بيدار بماند و تو را به خواب نوشين كند. درون او جايگاه وجود تو و دامنش آرامگاه و پستانش مشك آب و جانش سپر بلايت بود و سرد و گرم جهان را براى تو به جان خريد. تو بايد به همين اندازه از او تشكر كنى، و اين حقشناسى را جز به يارى و توفيق خدا نمىتوانى به جا آورى. 22. حق پدر اين است كه بدانى او ريشه است و تو شاخه. اگر او نبود، تو نيز نبودى، پس هرگاه در وجود خود چيزى خوشايند ديدى، بدانكه اين نعمت را از او دارى؛ به اندازهى حقى كه بر تو دارد از او سپاسگزارى و قدردانى كن ـ و لاقوة الاّ باللّه. 23. حق فرزند اين است كه بدانى او پارهاى از وجود توست و در دنيا با خوب و بدش به تو منسوب است. تو در تربيت نيكو و راهنمايى او به خدا و كمك به او در پيروى از خود، و ايجاد روح فرمانبردارى در او مسئولى و در اين باره پاداش نيك يا بد دارى؛ پس با وى چنان رفتار كن كه در دنيا آثار نيك داشته و زيب و زينت تو باشد، و بر اثر حسن انجام وظيفه نسبت به او، در پيشگاه خدا معذور باشى ـ ولاقوة الاّ باللّه. 24. حق برادر اين است كه بدانى او دستى است كه آن را مىگشايى، ياورى است كه به او پناه مىبرى، عزّتى است كه بر او اعتماد مىكنى، نيرويى است كه با آن هجوم مىبرى؛ پس او را وسيلهى نافرمانى خدا و ابزار ظلم به خلق قرار نده، از يارى او دربارهى خودش، كمك به او در برابر دشمن، حايل شدن بين او و شيطانها، نصيحت و خيرخواهى او، توجه به او در راه خدا كوتاهى نكن؛ البته تا آنجا كه برادرت سر به فرمان پروردگار باشد؛ وگرنه بايد خدا را مقدم بدارى و از برادر عزيزتر بشمارى. حق آنكه از بندگى آزادت كرده25. حق آن كه تو را آزاد كرده، اين است كه بدانى مالش را در راه تو خرج كرده، تو را از خوارى و وحشت بردگى به آزادگى و آرامش آن رسانده و از اسير و مملوك بودن رهانيده و زنجير بردگىات را گسسته و نسيم عزّت را به تو رسانده و تو را از زندان خوارى بيرون كشيده و سختى را از تو زدوده و زبان دادگرى برايت گشوده و همهى دنيا را برايت مباح كرده و تو را مالك خودت ساخته و بند بندگى را از تو برگرفته و براى عبادت پروردگار رهايت كرده و در اين راه از مال خود كاسته است؛ پس بايد بدانى كه او پس از خويشان، در زندگى و مرگ از همه به تو سزاوارتر، و از همهى مردم به يارى و همدستى با تو در راه خدا شايستهتر است و اگر نيازى به تو پيدا كرد خود را بر او مقدم مدار. حق آنكه آزادش كردهاى26. حق آزاد كردهى تو اين است كه بدانى خدا تو را پشتيبان و نگهدار و ياور و پناه او قرار داده و او را ميان تو و خود واسطه ساخته و سزاوار است كه تو را از آتش بازدارد. اين پاداش آخرت توست و در دنيا نيز اگر خويشاوندى ندارد، در برابر مالى كه براى آزادىاش پرداختهاى و وظايفى كه از آن پس انجام دادهاى، ميراثش از آن توست. اگر حقش را رعايت نكنى، بيم آن مىرود كه ميراثش براى تو ناگوارا افتد ـ ولاقوة الاّ باللّه. حق احسانكننده27. حق احسانكننده به تو اين است كه از او تشكر كنى و احسانش را به زبان آورى و دربارهاش به نيكى سخن بگويى و مخلصانه در حقش دعا كنى، تا در نهان و عيان از او قدردانى كرده باشى، و اگر مىتوانى بايد محبّتش را تلافى كنى وگرنه در پى فرصت و آمادهى جبران باشى. حق مؤذن28. حق مؤذن اين است كه بدانى او ياد خدا را در تو زنده مىكند و تو را به بهرهبردارى فرا مىخواند و بهترين ياور تو در انجام فريضهى الهى است. بايد بر اين خدمت از او تشكر كنى چنانكه از هر احسان كنندهاى تشكر مىكنى. اگر تو در خانهات به او بدبينى، نبايد در كار او كه براى خداست بدبين باشى. بدان كه مؤذن، بىشك نعمتى خدايى است. با نعمت خدا خوشرفتارى كن و در همهحال خدا را براى نعمت سپاسگو. ـ و لاقوة الاّ باللّه. حق پيشنماز29. حق پيشنماز اين است كه بدانى او سفيرى ميان تو و خدا و نماينده تو را در پيشگاه پروردگار است. او از جانب تو سخن مىگويد نه تو از طرف او، او براى تو دعا مىكند، نه تو براى او، او دربارهى تو طلب مىكند نه تو دربارهى او، امر مهّم ايستادن در پيشگاه خدا و درخواست و دعا را او به جاى تو انجام داده است. تو براى او كارى نكردهاى، اگر در هريك از اين امور كوتاهى شود او مقصر است نه تو. اگر گنهكار باشد تو شريك او نيستى و بر او برترى هم ندارى. پس او خودش را سپر تو و نمازش را سپر نمازت ساخته است؛ بايد براى اين كار از او قدردانى كنى ـ و لاقوة الاّ باللّه. حق همنشين30. حق همنشين اين است كه با او نرم باشى و در گفتوگوى با وى خوشرفتارى كنى و دادورزى، يكباره ديده از او برنگيرى و در گفتوگوى با او در پى فهماندن به وى باشى. اگر تو بر او وارد شوى مىتوانى برخيزى، و اگر او بر تو وارد شود اختيار با اوست، روا نيست بدون اجازهى او برخيزى ـ و لاقوة الاّ باللّه. حق همسايه31. حق همسايه اين است كه چون نباشد او را پاس بدارى و چون باشد بزرگش شمارى و در حضور و غيبت يار و مددكارش باشى و در پى زشتى او برنيايى و براى يافتن بدىهايش ريزنكاوى و اگر ناخواسته و بىكنجكاوى به كاستىاى برخوردى، بايد سينهات چونان دژى استوار و پردهاى ناگسستنى باشد تا با سرنيزه هم نتوان بدان راز دست يافت. پنهانى سخنان او را گوش مگير و او را در سختىها وانگذار و در نعمت بر او رشگ نورزى و از لغزشش بگذرى و گناهش را ناديده انگارى و اگر نادانى كرد بردبار باش و با او مدارا كن و زبان بدگويان را از او بازدار و فريبكارى خيرخواه دروغين را بر او فاش ساز و با وى خوشرفتار باش ـ لاحول ولاقوة الاّ باللّه. حق همراه32. حق همراه اين است كه تا مىتوانى به او نيكى كن و اگر نمىتوانى با وى دادگر باش و آن مايه كه بزرگت مىدارد، بزرگش بدار و آن چنانكه از تو نگهدارى مىكند نگاهدارش باش و نگذار در كرامت و بزرگوارى بر تو پيشى جويد و اگر پيشدستى كرد تلافى كن و در دوستى چنانكه در خور اوست كوتاهى نكن و خيرخواه و نگهدار او باش. در اطاعت از خدا ياريش كن و در ترك گناه دستگير او باش. يارى براى او رحمت باش نه عذاب ـ و لاقوة الاّ باللّه. حق شريك33. حق شريك اين است كه در نبودش كار او را انجام دهى و با بودنش با او برابر باشى و خودسرانه تصميم نگيرى و بىمشورت با او كارى نكنى. مالش را نگهدارى و در هيچ ريز و درشتى به او خيانت نورزى كه در حديث آمده است: «تا دو شريك به يكديگر خيانت نكردهاند، دست خدا بر سر آنهاست» ـ ولاقوة الاّ باللّه. حق مال34. حق مال اين است كه آن را جز از حلال به دست نياورى و جز در حلال به كار نگيرى و نابهجا هزينه نكنى و به راه نادرست نبرى و چون دارايى از خداست بايد براى او و در راه او به كارشگيرى و كسى را كه اى بسا كه تو را سپاس نگويد در آن مال بر خود مقدم ندارى، كه او پس از تو نيز جانشين خوبى در مرده ريگت نخواهد بود و آنها را به راه طاعت خدا به كار نخواهد برد، درنتيجه، تو خود در اين كاربردهاى نارواى ثروتت دست او را گرفتهاى، و چنانچه وارث به حال خود بينديشد و مرده ريگ تو را در طاعت خدا به كار برد، او غنيمت مىبرد و گناه و حسرت و پشيمانى و كيفر، گريبان تو را مىگيرد ـ ولاقوة الاّ باللّه. حق طلبكار35. حق بستانكار اين است كه اگر دارى حقش را بپردازى و كارش را روا كنى و بىنيازش سازى و اين دست و آن دست و امروز و فردا نكنى، كه پيغمبر(ص) فرمود: «پشت هماندازى بدهكار توانگر، ستم است»، و اگر ندارى با خوشزبانى دلش را به كف آرى و مهلت بخواهى و با لطف و مدارا او را بازگردانى، نه اينكه هم مالش را ندهى و هم با او بدرفتارى كنى، كه فرومايگى است ـ ولاقوة الاّ باللّه. حق معاشر36. حق كسى كه با او نشست و برخاست دارى اين است كه او را نفريبى و با او نيرنگ نورزى و بهوى دروغ نگويى و از او سوءاستفاده نكنى و بازييش ندهى و چونان دشمن سنگدل با او رفتار نكنى و اگر در كار و دادوستدى به تو اعتماد كرد تا آنمايه كه مىتوانى كارش را نيك به جا آرى و بدانى كه فريفتن آنكه به تو اعتماد كرده، گويى رباست ـ ولاقوة الاّ باللّه. حق مدّعى37. حق مدّعى اين است كه اگر حق مىگويد، دليلش را رد نكنى و در رد ادّعايش نكوشى، بلكه تو نيز همنوا با او دشمن خويش باشى و به سود و زيان خود داورى كنى و بىنياز از شاهد، خود براى او شهادت دهى، كه اين حق خداست بر تو. اگر دعوى باطل دارد، با او بسازى و تهديدش كنى و به دينش سوگند دهى و خدا را به يادش آرى و از تندى او بكاهى و ژاژ نخوايى و ناروا نگويى چرا كه از دشمنى او با تو نمىكاهد و به گناه او آلوده مىشوى و تيغ عداوت او نيز تيزتر مىشود؛ زيرا كه سخن نابهنجار شر برانگيزد و گفتار بهنجار شربراندازد ـ ولاقوة الاّ باللّه. حق مدعىعليه38. حق كسى كه ادعايى بر او دارى اين است كه اگر حق مىگويى، به نرمى بگويى، چرا كه ادعا هميشه در گوش طرف مقابل سنگين مىآيد. بايد با نرمى بر او دليل آورى و از روشنترين بيان و لطيفترين روش بهرهگيرى. دليل را رها نكن و به كشمكش و قيل و قال نپرداز؛ زيرا حرف حسابت هم پايمال مىشود و ديگر جبران نمىپذيرد ـ ولاقوة الاّ باللّه. حق مشورتكننده39. حق آنكه با تو مشورت مىكند اين است كه اگر رأى صحيحى دارى در خير خواهىاش بكوشى و چيزى را به او پيشنهاد كنى كه اگر خود به جاى او بودى مىكردى، البته با مهربانى و ملايمت؛ كه نرمش، وحشت را مىزدايد و خشونت بر وحشت مىافزايد؛ و اگر رأى و نظرى ندارى، او را نزد كسى كه به رأيش اعتماد دارى و ديدگاهش را مىپسندى راهنمايى كن تا در خيرخواهىاش كوتاهى و در نصيحتش فروگذار نكرده باشى ـ ولاحول ولاقوة الاّ باللّه. حق مشاور40. حق مشاور اين است كه اگر ديدگاهى جز ديدگاه تو عرضه كرد، متّهمش نكنى، كه ديدگاهها گوناگون است و تو در بهكار بستن ديدگاه ناموافق او آزادى و چنانچه شايستهى مشورتش مىدانى، نبايد بر او تهمت روا دارى، بلكه بايد براى اظهارنظر و پذيرش مشورت او را سپاس گويى. اگر رأى موافق داد، بايد خدا را شكر بگويى و از برادرت با تشكر بپذيرى و آماده و گوش به زنگ باشى كه اگر روزى با تو مشورت كرد جبران كنى ـ لاقوة الاّ باللّه. حق اندرزجو41. حق آنكه از تو پند مىخواهد اين است كه او را به راه صحيحى كه مىدانى خواهد پذيرفت، رهنمايى كنى و سخن را نرم و فراخور درك او بگويى؛ زيرا هر عقلى توان ردّ و قبول هر سخنى را ندارد، و بايد با مهربانى رفتار كنى ـ ولاقوة الاّ باللّه. حق اندرزگو42. حق اندرزگو اين است كه در برابرش نرم باشى و دل به او دهى و گوش به او سپارى و سخنش را نيك بكاوى، اگر درست بود و سازوار، خدا را شكر گويى و بپذيرى و قدردانى كنى، و اگر آن را نادرست يافتى، متّهمش نسازى و بدانى كه او در خيرخواهى كوتاهى نكرده؛ بلكه ديدگاهش اشتباه است؛ مگر اينكه سزاوار تهمتش بدانى، كه در اين صورت هرگز نبايد به او اعتنا كنى ـ ولاقوة الاّ باللّه. حق سالخورده43. حق سالخورده اين است كه حرمت پيرىاش را پاس بدارى و اگر پيشينهى فضيلت در اسلام دارد، او را بزرگ و مقدم بدارى. در اختلافات با او نستيزى و در راه بر وى پيشى نگيرى و پيشاپيش او نروى. او را نادان نشمارى و اگر سبكسرى كرد، بردبارى كنى و به مقتضاى پيشينهى مسلمانى و سالمندى او را گرامى دارى؛ زيرا حق سنّ و سال بسان حق اسلام است ـ ولاقوة الاّ باللّه. حق خردسال44. حق خردسال اين است كه با وى از در مهر درآيى و در تعليم و تربيتش بكوشى و از لغزشهايش بگذرى و پردهپوشى كنى و با او بسازى و ياورش باشى و بزههاى كودكانهاش را ناديده انگارى كه اين خود سبب بازگشت اوست. بايد با كودك مدارا كرد و با او درنيفتاد، اين روش براى رشد و هدايت او مناسبتر است. حق سائل45. حق دريوزه اين است كه اگر مىدانى كه راست مىگويد و مىتوانى، حاجتش را برآورى و براى رهايى از آنچه در آن گرفتار شده است دعا كنى و در راه رسيدن به خواستهاش ياريش كنى. اگر در راستگويى او شك دارى بايد مواظب باشى كه مبادا اين بىاعتمادى وسوسهى شيطان باشد كه مىخواهد از اين راه تو را بىنصيبت سازد و نگذارد به پروردگارت تقرّب بجويى. اگر نخواستى به او چيزى بدهى، پردهى آبرويش را مدرى و با زبان خوش او را بازگردانى، و اگر بتوانى بر نفست چيره شوى و با وجود اين وسوسهاى كه به دلت راه يافته است حاجتش را برآورى، كارى پسنديده است. حق كسى كه چيزى از او درخواست مىكنى46. حق كسى كه چيزى از او درخواست مىكنى اين است كه اگر داد، بپذيرى و سپاسگويى و ارجنهى و اگر نداد، عذرى برايش بجويى و خوشگمان باشى و بدانى كه مال خود را دريغ كرده است و نبايد كسى را براى منع مالش سرزنش كرد، گرچه ستمكار باشد، كه «انسان بسيار ستمگر و ناسپاس است». حق خشنودكنندگان47. حق كسى كه خدا به دست او تو را خشنود كرده اين است كه اگر منظورش خشنودى تو بوده است، خدا را شكر گويى و آن مايه كه سزد به او پاداش دهى و در فكر تلافى باشى و مزيّت پيشقدم شدنش را نيز جبران كنى و اگر چنين منظورى نداشته است، باز خدا را سپاس گويى و از او تشكر كنى و بدانى كه اين شادى از جانب خداست؛ و چون او واسطهى نعمت خدا بوده است، دوستش داشته باشى و خيرش را بخواهى؛ چرا كه اسباب نعمت هرجا باشد بركت است، گرچه او قصدى نداشته است ـ ولاقوة الاّ باللّه. حق بدىكنندگان48. حق كسىكه با دست و يا زبانش به تو بد كرده اين است كه اگر آگاهانه بوده، بهتر است از او درگذرى تا هم ريشهى شر برافتد و هم به ادب رفتار كرده باشى اين گذشت بهرههاى اخلاقى بسيار ديگرى نيز دارد. خداوند مىفرمايد: «بر آنها كه چون ستم بينند و انتقام جويند، راه تعرضى نيست... اين نشان كارهاى بسنده است». و نيز مىفرمايد: «اگر مىخواهيد انتقام بگيريد، بايد به قدر ستمى باشد كه بر شما رفته است و اگر صبر كنيد، البته براى صابران بهتر است»؛ و اگر آگاهانه نبوده است، نبايد در فكر انتقام باشى و آگاهانه، كارناآگاهانه را كيفر دهى، بايد با او مدارا كنى و تا مىتوانى با لطف و نرمش او را بازگردانى(2) ـ ولاقوة الاّ باللّه. حق همكيشان49. حق همكيشان اين است كه به فكر آزارشان نباشى و براى آنها مايهى رحمت باشى و با بدرفتاران مدارا كنى و با آنها الفتگيرى و آنان را اصلاح كنى و از نيكرفتاران ـ به تو احسان كرده باشند يا نه ـ تشكر كنى، كه اگر به خود هم احسان كنند، به تو احسان كردهاند؛ زيرا آزارشان را از تو بازداشته و زحمتى برايت فراهم نكرده و خود را از تو نگه داشتهاند؛ پس به همه دعا كن و يارى برسان و مقام هريك را رعايت كن. بزرگان را پدر و كودكان را فرزند و ميانسالان را برادر خود بشمار و با هركسى كه نزدت آمد به لطف و مهربانى رفتار كن و حقوق برادرى را در حقّش بهجا آور. حق ذمّيان
50. حق «ذميّان» (يهود و نصارى و مجوس كه در پناه اسلاماند و به شرايط ذمّه عمل مىكنند) اين است كه آنچه را خدا از آنها پذيرفته است، بپذيرى و پيمان خدا را در حقشان رعايت كنى و آنچه را از آنها خواستهاند و مجبورند عمل كنند از آنها مطالبه كنى و در معاشرتها حكم خدا را دربارهى آنان اجرا كنى و به احترام پيمان الهى و به موجب عهد خدا و رسول، آنها را نيازارى، كه از پيغمبر(ص) روايت شده است: «هركه به كافرى كه در پناه اسلام است ستم كند من دشمن اويم»، پس خدا را در نظر داشته باش. ـ ولاقوة الاّ باللّه. اين پنجاه حق تو را احاطه كرده است؛ و در هيچ حالى از (حلقهى محاصرهى) اين حقوق بيرون نيستى، بايد همه را رعايت كنى و در اداى آنها بكوشى و از خداوند «جل ثناؤه» مددبخواهى ـ و لاقوة الاّ باللّه. والحمدللّه رب العالمين. 1. الحرّانى، ابومحمد حسن على. تحفالعقول، ترجمه احمد جنتى، ص309ـ291، تهران: انتشارات علميه اسلامية، 1363؛ قابل ذكر است كه اين ترجمه را آقاى بهروز رفيعى تصحيح و بازنويسى و ويرايش كرده است. 2. اين قسمت حديث در «مواعظ العدديه» به نحو ديگرى نقل شده است كه مىتواند، به روشنى، جاى عفو و انتقام را بيان كند و تفسير آياتى باشد كه در اين زمينه وارد شدهاند و اما ترجمه آن: حق كسى كه به تو بد كرده اين است كه از او بگذرى، و اگر مىدانى كه عفو به حالش زيان دارد، يعنى موجب چيرگى و دليرى او و گسترش بيشتر ظلم است، انتقام بگيرى، كه خداوند مىفرمايد: «آنها كه چون ستم بينند انتقام گيرند راه تعرّضى بر آنها نيست». (اين مضمون اين شبهه را كه دستور عفو باعث توسعهى ظلم و تربيت افراد ستمكش است، به خوبى دفع مىنمايد). |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 0:7 توسط خادمین اهل بیت |
|
|
شاگردان برجسته
شاگردان برجستهشیخ طوسی در کتاب رجال خویش، ص 81، یکصد و هفتاد نفر از شاگردان و یاران حضرت سجاد علیه السلام را نام برده است که نام برخی از آنان بدین شرح است: 1 . سعید بن مسیب 2 . ابوحمزه ثمالی (ثابتبن دینار) 3 . سعید بن جبیر 4 . ابوخالد کابلی 5 . یحیی بن امطویل، که حجاج بن یوسف ثقفی او را در شهر واسط عراق شهید کرد . 6 . فرزدق، معروف به ابوفراس شاعر 7 . طاووس یمانی 8 . حماد بن حبیب عطار کوفی 9 . زرارة بن اعین شیبانی 10 . حبابه والبیه 11 . جابر بن عبدالله انصاری 12 . محمد بن جبیر بن مطعم 13 . فرات بن احنف 14 . سعید بن جبهان کنانی، مولی امهانی 15 . قاسم بن عوف 16 . اسماعیل بن عبدالله بن جعفر
تربیتشاگردان مجاهد پس از این که امام حسین(ع) به شهادت رسید، خفقان شدیدیبر جامعه حاکم گشت. به گونهای که «مسعودی» مینویسد: «علی بنالحسین(ع)، امامت را به صورت مخفی و با تقیه شدید و در زمانیدشوار عهدهدار گردید.» به این جهت امام(ع) به تربیتانسانهایی همت گمارد که بتوانند با روشنگری و توضیح معارفالهی مسیر اسلام راستین و تشیع سرخ علوی را استمرار بخشند. یکیاز این شاگردان «یحیی بن ام طویل» است که در مسجدپیامبر(ص)، در مدینه، برای مردم سخن میگفت و طرفداران ستمگرانرا این چنین مخاطب قرار میداد:
«ما مخالف شما و منکر راه و روش شما هستیم. میان ما و شمادشمنی آشکار و همیشگی است. هر کس به امام علی(ع) دشنام دهد،لعنتخدا بر او باد و ما از آل مروان و آنچه غیر خدامیپرستید، بیزاریم به همین جهت «حجاج ابن یوسف» دستهاو پاهای او را قطع کرد و این شاگرد مکتب عشق با شهادت، که هنرمردان خدا است، دنیا را وداع کرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 23:50 توسط خادمین اهل بیت |
|
|
سیمای سعید بن جبیر
شاگردان مکتب امامان معصوم علیهمالسلام مانند قلّههاییاند که از فراز آن، پرتو دین، دیانت و تقوا رخ مینماید. آنان همانند چشمه سارانی هستند که فیض چشمه فیضشان، دامن طبیعت را طراوت بخشیده و هم بهار تلاوت را غنا داده است. فضل بن شاذان میگوید: سعید بن جبیر از شاگردان برجسته و از ستارگان آسمان امامت و ولایت امام همام علی بن الحسین علیهماالسلام که در رأس سلسله اصحاب خمسه1 امام زین العابدین قرار داشت. امام صادق علیهالسلام در وصف سعید میفرماید: سعید بن جبیر در صراط مستقیم بود و به علی بن الحسین علیهماالسلام اقتدا کرد و امام سجاد هم از او تعریف مینمود و همین علاقه میان او و امام، باعث شد حجّاج او را شهید نماید.2 خاندانسعید بن جبیر بن هشام اسدی کوفی، معروف به ابومحمد و ابوعبداللّه، از خاندانهای معروف کوفه بود. وی در زهد، تقوا، شبزندهداری، دیانت و فقاهت معروف بود و در تفسیر قرآن، شهرت به سزایی داشت؛ زیرا او را از شاگردان مدرسه تفسیری عبداللّه بن عباس دانستهاند. سعید، بیشترین روایات خود را از وی نقل کرده است.3 زادگاهوی سال 46 ه .ق. در شهر کوفه به دنیا آمد.4 دوران طفولیت و جوانی را همان جا گذراند. بعدها به مدینه رفت و جزو شاگردان امام چهارم علیهالسلام گردید. کنیه و فرزندانمعروفترین کنیههای وی ابوعبداللّه و ابومحمد است. در کتاب مجالس الواعظین آمده است: عبدالملک و عبداللّه، فرزندان سعید بن جبیر اند و از پدر خود روایت نقل نمودهاند.5 استادان و شاگردانسعید بن جبیر سالها از محضر ابن عباس بهره علمی برد. وی شیدای کسب دانش بود؛ خودش میگوید: برای کسب حدیث به محضر ابن عباس میرفتم و به خاطر احترام و ابهتی که او داشت، در جلسه درس از چیزی سؤال نمیکردم. منتظر بودم تا دیگران بپرسند و من یادداشت کنم؛ لذا بیشتر، گوش میدادم و بعد مینوشتم؛ به حدّی که بعضی روزها دفترم پر میشد و روی کفشم مینوشتم و گاهی از کف دستانم به عنوان کاغذ استفاده مینمودم...6 استادان دیگر سعید عبارتند از: عدی بن حاتم و ابوسعید خدری. شاگردان وی نیز عبارتند از: عبدالملک و عبداللّه (دو فرزندش)، یعلی بن حکیم و یعلی بن حلم، ابواسحاق سبیعی و دیگران که از او حدیث نقل کردهاند.7 ادب تدریسسعید بن جبیر همان طور که خود شیفته درس و بحث بود، نسبت به آموزش دانش به شاگردان خویش، توجه ویژه داشت. وی همیشه آنان را به فهم و تفقّه تشویق مینمود و با کنایات، اهمیّت دانش را به آنان گوشزد میکرد. یکی از شاگردانش به نام ایوب میگوید: سعید، حدیثی برای ما بیان کرد و ما از او خواستیم دوباره، بازگو نماید. وی با کنایه فرمود: «لیس کلّ حینٍ احلب فاشرب».8 یعنی همیشه نمیدوشم تا به خوردِ فکر و فهم شما بدهم. پس بایستی هوشیار باشید و از فرصتها بهره بگیرید تا در آینده دچار غصّه و رنج نگردید. فضایلابن عباس به سعید بن جبیر ـ که از شاگردان برجسته وی بود ـ اجازه حدیث و فتوا داد. سعید به استادش گفت: تو باشی و من برای مردم حدیث بگویم! ابن عباس گفت: آیا نقل حدیث و دادن فتوا را نزد من از نعمتهای خدا نمیدانی؟ آیا دوست نداری درحضور من حدیث بخوانی و تو را از اشتباههایت آگاه سازم؟9 بعد از آنکه ابن عباس نابینا شد، وی بر کرسی فتوا نشست و هرچه مردم کوفه از او میپرسیدند، جواب میداد و ابن عباس گفتههای او را تأیید میکرد. ابن عباس بارها گفت: «وکان اماماً، ثقةً حجّةً علی المسلمین، فقیهاً عابداً فاضلاً ورعاً...10؛ سعید بن جبیر پیشوا، مورد اعتماد مسلمانان، دانشمند، عابد، فاضل و پرهیزگار عصر خود بود.» عطا بن ریاح، آشناتر به مناسک و عکرمه آشناتر به سیره و تاریخ و حسن آشناتر به حلال و حرام و سعید بن جبیر آشناتر به علم تفسیر بود. طبری در حقّ او میگوید: «او ثقة، حجّت و پیشوای مسلمین بود». ابن جبّان آورده است: «او فرد مورد اجماع و اتّفاق مسلمانان است. وی بندهای فاضل و پرهیزگار بود.» راهبی در حقّ او گفته: «او از بزرگان تابعان و پیشروان آنان در تفسیر، حدیث و فقه بود.» سیوطی مینویسد: «او اعلم تابعین در علم تفسیر بود.» مرحوم سید حسن صدر نقل کرده است: «او از تربیت یافتگان مکتب علوی بود و همواره میگفت: «اذا ثبت لنا الشییء عن علیٍّ لم نعدل عنه؛ وقتی چیزی از راه علی علیهالسلام برای ما محرز گردیده باشد، هرگز از آن عدول نمیکنیم.» تعبیر خوابابونعیم اصفهانی میگوید: عبدالملک بن مروان، شبی خواب دید که چهار مرتبه در محراب بول کرده است. بنابراین علما را برای تعبیر خواب جمع کرد، اما هیچ یک درست تعبیر نکردند. آنگاه وی سعید را طلبید و او جواب داد: چهار تن از فرزندانت به خلافت میرسند (جهان اسلام را نابود و حقیقت اسلام را وارونه جلوه خواهند داد.) چنین شد و پس از مرگ عبدالملک، فرزندانش سلیمان، یزید، هشام و... بر اریکه قدرت تکیه زدند و بر سر مسلمانان چه بلایی آوردند. قضاوتسعید، مدتی در کوفه به عنوان «قاضیالقضات» انجام وظیفه کرد. آنگاه که حجّاج به ولایت کوفه منصوب گردید، وی حکم تکفیر او را داد. حجّاج به ناچار از کوفه عزل گردید و به مکه رفت. او با عبدالرحمن بن محمد بن اشعث علیه حجّاج قیام کرد که سپاه عبدالرحمن شکست خورد و سعید در اصفهان متواری گردید و از آنجا به آذربایجان فرار کرد. بالاخره سعید آهنگ حرم و قبله مسلمانان نمود. در مکه او را دستگیر نمودند و تحویل حجّاج، دژخیم زمان، دادند.11 در گذر خارستانسعید بن جبیر در یکی از وادیهای مکه پنهان شده بود. خالد، والی مکه، عدهای را برای دستگیری وی فرستاد. مأموران اموی به دیر راهبی رسیدند و از راهب در باره سعید پرسیدند. او گفت: اوصاف او را برایم بگویید. راهب پس از شنیدن نشانهها، پناهگاه سعید را به سربازان خالد بن ولید، نشان داد. مأموران او را در حالی که مشغول راز و نیاز با خالق بینیاز بود، محاصره کردند. آنان گفتند: ما را به دنبال تو فرستادهاند. سعید گفت: چارهای نیست. شب فرا رسید، میخواستند در دیر راهب، شب را به صبح ببرند، اما سعید وارد دیر نشد. گفتند: برای چه؟ سعید گفت: مسلمان هرگز به دیر راهبان پناه نخواهد برد! خدا، حافظ من است. آن شب سعید در حیاط دیر ماند. نگهبانان از داخل دیر مراقب او بودند، ناگاه دیدند شیری فرا روی سعید ایستاده است. گفتند: سعید را خواهد خورد. لحظهای بعد، صحنهای عجیب و دیدنی رخ داد. شیر پیش روی سعید خوابیده، دست و پای او را میبوسید. همه بینندگان مات و مبهوت شدند. راهبان از این حادثه شگفت زده شدند و گفتند: این شخص از اولیای خداست. سعید گفت: خیر، بندهای عاصی بیش نیستم. سرانجام راهبان دیر، همه اسلام آوردند. سربازان او را رها کردند. سعید گفت: از قضای الهی نمیتوان فرار کرد، لذا همراه سربازان آمده، خود را تسلیم سفّاک زمان، حجّاج ملعون نمود.12 مناظره سعید با حجّاج ـ حجّاج: اسمت چیست؟ ـ سعید: سعید بن جبیر. ـ نه، تو شقی بن کثیر هستی. ـ مادرم نام مرا بهتر از تو میدانست. ـ تو و مادرت هر دو شقی هستید! ـ تو عالم به غیب نیستی! ـ دنیای تو را به جهنّم سوزان مبدّل میکنم! ـ اگر میدانستم این کار به دست تو است، تو را به خدایی میپذیرفتم. ـ عقیدهات درباره محمد چیست؟ ـ او پیامبر رحمت و پیشوای امت است. ـ عقیده تو درباره علی چیست؟ او در بهشت است یا در جهنّم (العیاذباللّه)! ـ اگر در بهشت و جهنّم رفتم، آنگاه جواب تو را خواهم داد. ـ عقیدهات در باره خلفا چیست؟ ـ من وکیل مدافع آنان نیستم. ـ کدام یک را بیشتر دوست میداری؟ ـ آنکه خدا از او خشنود و راضی باشد. ـ کدام یک از آنان رضایت خدا را بهتر به دست آورده است؟ ـ العلم عنداللّه؛ او آگاه به اسرار است. ـ نمیخواهی مرا تصدیق کنی؟ ـ دوست ندارم تو را تکذیب کنم. ـ چرا نمیخندی؟ ـ چگونه خندیدن برای مخلوقی که از خاک آفریده شده است و آتش او را میخورد رواست؟ ـ وای بر تو ای سعید! ـ برکسی که از جهنّم بیزار است و وارد بهشت میگردد، باکی نیست.13 بالاخره حجّاج دستور داد او را پای دار بردند. سعید در چنین اوضاع و احوالی دست نیاز برداشته، با خدای خود چنین نجوا میکرد: «اللّهمّ لا تسلّطه علی احد...؛ خدایا این جانی را پس از من بر احدی مسلّط مگردان.»14 دعای سعید در حقّ او مستجاب شد و حجّاج پس از قتل سعید، آب خوش نخورد و در بدترین وضع به درک واصل شد. مکافات عملآوردهاند: حجّاج را در خواب دیدند و از او پرسیدند: خدا با تو چه کرد؟ گفت: در برابر هرکسی که کشتم، یک بار مرا کشتند، اما در برابر سعید بن جبیر، هفتاد بار مرا به قتل رساندند! آوردهاند: چهل روز و یا شش ماه پس از شهادت مظلومانه سعید، حجّاج به هلاکت رسید. تا موقعی که زنده بود، همواره سعید را در خواب میدید، در حالی که گریبانش را گرفته، میگفت: دشمن خدا! چرا مرا کشتی؟ حجّاج در این هنگام از خواب میپرید و میگفت: مالی و لسعید، مالی و لسعید؛ مرا با سعید چکار! حجّاج در حال احتضار نیز مرتب بیهوش میشد و چون به هوش میآمد، میگفت: مالی و لسعید بن جبیر!15
بر سکّوی شهادتپس از آنکه سعید خود را آماده شهادت کرد، حجّاج به او گفت: تو را میکشم، حال نوع کشتن را خودت انتخاب کن! سعید گفت: تو مختاری؛ زیرا به خدا سوگند! به هر نحوی مرا بکشی، خدا هم تو را به بدترین وضع خواهد کشت! حجّاج گفت: منظورت این است که تو را عفو کنم؟ سعید گفت: اگر عفو شدم، خدا بر من منّت نهاده است و تو تبرئه نخواهی شد. حجّاج گفت: او را با شمشیر بکشید! سعید خندید! حجّاج پرسید: برای چه خندیدی؟ ـ از جسارت تو بر خدا و حلم او نسبت به تو خندیدم! ـ هرچه زودتر گردن او را از بدنش جدا کنید. سعید رو به قبله نمود و این آیه مبارکه را زیر لب زمزمه کرد: «وجّهتُ وجهی للذی فطرالسموات و الارض حنیفاً و ما انا من المشرکین»16؛ من روی خود را به سوی کسی کردم که آسمانها و زمین را آفریده؛ من در ایمان خود خالصم و از مشرکان نیستم. حجّاج گفت: او را در جهت مخالف قبله قرار دهید. وقتی صورتش را از قبله برگرداندند، این آیه را تلاوت کرد: «فاینما تولّوا فثمّ وجه اللّه»17؛ و به هرسو رو کنید، خدا آنجاست. حجّاج گفت: صورتش را بر زمین بگذارید. چنین کردند. او نیز این آیه را قرائت کرد: «منها خلقناکم و فیها نعیدکم ومنها نخرجکم تارةً اخری»18؛ شما را از آن (زمین) آفریدیم و در آن باز میگردانیم؛ و بار دیگر (در قیامت) شما را از آن بیرون میآوریم. حجّاج دستور ذبح او را داد. سعید گفت: بعد از شهادتین، جانم را بگیر تا روز قیامت در حالی که دستهایت به خون من آغشته است، مرا ملاقات کنی.19 سرانجام سر سعید را از بدنش جدا کردند. در حالی که سر روی زمین آغشته به خون غلطیده بود، کلمه مبارکه «لا اله الاّ اللّه» را تکرار میکرد. سر ساکت نشد، تا اینکه حجّاج پای روی دهان غرقه به خون سعید نهاد، آنگاه سر سعید از ذکر بازماند!20 آرامگاهدر تاریخ شهادت سعید اختلاف است؛ برخی شهادت وی را دهم ماه رمضان یا شعبان سال 94 یا 95 ق. در 57 سالگی و یا 49 سالگی دانستهاند. آرامگاه وی در منطقه واسط، حوالی شهر حیّ بغداد (محلّ شهادت او به دست حجّاج) است. قاضی نوراللّه شوشتری مینویسد: قبر او در واسط معروف است. عمارت سابق آستانه سعید به عصر صفویه باز میگردد که در قرن یازده هجری احداث شد. این مکان در سال 1378 ق. به تشویق مرحوم آیةاللّه حکیم و به همّت شیخ عبدالامیر نجفی آل منام و اهالی تجدید بنا گردید. این آستانه دارای یک صحن وسیع با چهار دروازه ورودی است. حرم، در وسط صحن قرار گرفته و اطراف حرم، ایوان سرپوشیده و در وسط، آرامگاه قرار دارد. بر بالای مقبره، گنبد زیبایی بنا شده است.21 سخنان حکمت آمیزسعید دارای سخنان گرانمایهای است که ذکر برخی از آنها خالی از لطف نیست؛ لذا در این نوشتار به برخی از آنها اشاره میکنیم: هلال بن جناب گوید: سعید بن جبیر را در مکه ملاقات کردم، پرسیدم: مردم از چه طریق گمراه میگردند؟ فرمود: «مِن قِبَلِ علمائهم؛ از ناحیه دانشمندانشان». راستی چنین است که در روایات هم میخوانیم: «اذا فَسَدالعالِم فسَد العالَم؛ هرگاه دانشمندی فاسد شد، جهانی را به فساد میکشاند.» برعکس: «اذا صلح العالِم صلح العالَم». نیز شخصی از سعید پرسید: خضاب بر روی مرد چطور است؟ سعید گفت: خداوند بندهاش را با سفیدی مو، نورانی میگرداند و تو نور خدا را خاموش میکنی.22 روایاتسعید بن جبیر بیش از 184 مورد23 از امام زین العابدین علیهالسلام و ابن عباس، روایت نقل نموده است. بیشتر روایات وی در موضوع ولایت و فضائل معصومان علیهمالسلام است که به چند نمونه بسنده میکنیم: حادثه روز پنجشنبهسعید بن جبیر میگوید: ابن عباس گفت: روز پنجشنبه چه پنجشنبهای، درد پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شدّت یافته بود؟ حضرت فرمود: «دوات و استخوان کتفی را بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من، هرگز گمراه نگردید.» اطرافیان گفتند: گویا رسول اللّه هذیان میگوید (العیاذباللّه) و سخنان درشت گفتند و مغلطه کردند. آنان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را اندوهناک و منزجر ساختند، لذا فرمود: «اطراف مرا خلوت کنید و مرا تنها گذارید.» و چیزی ننوشت.24 جانشینان پیامبراسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم سعید بن جبیر از ابن عباس نقل میکند که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «خلفای من و حجّتهای الهی بر توده مردم بعد از من دوازده نفرند. اوّلشان برادرم علی و آخرشان فرزندم (مهدی)... است».25 ویژگیهاسعید بن جبیر در شب زنده داری و انس با قرآن، نمونه و بی نظیر بود. وی هر دو شب یک ختم قرآن می نمود، چنانچه خودش می گوید: در مکه قرآن را در دو رکعت نماز ختم کردم. ابن ایاس می گوید: در یکی از شب های ماه رمضان، سعید گفت: قرآن را نگه دار تا من از حفظ بخوانم. چنان کردم و سعید از جایش حرکت نکرد تا این که قرآن را ختم نمود. او در حال عبادت توجه خاص و خشوع عجیبی داشت. سعید بن عبید می گوید: سعید بن جبیر امام جماعت ما بود و چون به آیه مبارکه «اذ الاغلال فی اعناقهم و السلاسل یسحبون»؛ «در آن هنگام که غل و زنجیرها بر گردن آنان قرار گرفته و آنها را می کشند.» می رسید، چند بار تکرار می کرد.26 پینوشتها: 1. اصحاب خمسه امام، عبارتند از: سعید بن جبیر، سعید بن مسیّب، محمد بن جبیر، یحیی بن امّطویل و ابوخالد کابلی. 2. «انّ سعید بن جبیر کان یأتمّ بعلی بن الحسین علیهالسلام و کان علیٌّ علیهالسلام یثنی علیه و ماکان سبب قتل الحجّاج له الاّ علی هذا الامر و کان مستقیماً»؛ (شاگردان مکتب ائمه علیهمالسلام ، ج 2، ص 279). 3. رجال کشّی، ج 1، ص 332. 4. دائرةالمعارف تشیّع، ج 1، ص 94. 5. مجالس الواعظین، ج 3، ص 111. 6. الطبقات الکبری، ج 6، ص 268. 7. مجالس الواعظین، ج 3، ص 111. 8. طبقات الکبری، ج 6، ص 269. 9. همان، ص 26. 10. مجالس الواعظین، ج 3، ص 111 ـ 115؛ روضات الجنّات، ج 4، ص 38 و 39. 11. طبقات مفسران شیعه، بخشایشی، ج 1، ص 353؛ روضات الجنات، ج 4، ص 38 و 39. 12. مجالس الواعظین، ج 3، ص 111 ـ 115. 13. همان؛ وفیات الاعیان، ج 2، ص 372؛ اعلام زرکلی، ج 2، ص 93. 14. رجال کشّی، ج 1، ص 335؛ وفیات الاعیان، ج 2، ص 372. 15. قاموس الرجال، ج 5، ص 86. 16. همان، ص 87؛ وفیات الاعیان، ج 2، ص 374. 17. انعام / 79، ترجمه آیةاللّه مکارم شیرازی. 18. بقره / 115. 19. طه / 55. 20. مروج الذهب، ج 2، ص 167؛ وفیات، ج 2، ص 373. 21. قاموس الرجال، ج 5، ص 87. 22. مجالس الواعظین، ج 3، ص 111؛ دائرةالمعارف تشیّع، ج 1، ص 94. 23. الطبقات الکبری، ج 6، ص 273 و 276. 24. مرکز کامپیوتری دارالشفاء. 25. شاگردان مکتب ائمه علیهمالسلام ، ج 2، ص 286. 26. بحارالانوار، ج 51، ص 71. 27. الطبقات الکبری، ج 6، ص 270 و 271؛ غافر/71 |
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 23:45 توسط خادمین اهل بیت |
|
|
یاران امام زین العابدین (ع)
قاسم بن محمد، حواری امام زین العابدین (ع)
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 23:37 توسط خادمین اهل بیت |
|
|
پرتوی از مبارزات امام سجاد
زندگی آن حضرت همراه با حوادث بسیار حساس و مهمی بود; بویژهدوره سی و پنجساله امامتش که خود نمونهای متعالی از مبارزاتحضرت است. صفات ممتاز و گستره جودیاش در افقی فراتر ازمبارزات و مجاهدتهای اوست. و هیچ بلندنگر تیزپروازی بر ستیغو بلندای عظمت و بزرگواری او نمیتواند دستیابد; اما تامل ودقت در رفتارها، سخنان و موضعگیریهای او میتواند روزنهای بهحیات معقول و نورانیاش بگشاید و این نوشتار سعی دارد پرتوی کمسواز مبارزات آن امام همام را در چهار زمینه یادآور شود. الف- حضور در نهضت کربلاهمراهی آن حضرت در واقعه کربلا را میتوان اولین تجلی چشمگیر درصحنه مبارزات به شمار آورد. زمانی که قیام خونین ابی عبد اللهالحسین(ع) تحقق یافت، جز دوستان خدا و دلهای مطمئنی کسی دیگریارای همراهی حضرت را نداشت. نمیرسید و آن حضرت بیاعتنا بهقدرتها و مظاهر طاغوت جلوههای شگفت از حماسه و ایثار را فرادیدانسانها قرار داد، هنگامی که در روز عاشورا امام حسین(ع)انسانها را به یاری طبید، امام زین العابدین(ع) با اینکه تنیتبدار و شرایطی سخت و جانفرسا داشت، به یاری پدر شتافت و درپاسخ عمهاش «ام کلثوم» که تصمیم داشت او را باز گرداند، فرمود: «ذرینی اقاتل بین یدی ابن رسول الله(ص)»; رهایم کن وبگذار که در دفاع از فرزند رسول خدا مبارزه کنم. (2) رویارویی با عبید اللهاهلبیتحسینی(ع) اگر چه اسیر شدند; اما هیچ گاه ذلیل نشدند. آنان با عزت ایمانی و شهامت علوی، از خون شهیدان به خوبیپاسداری کردند و به رغم خفقان حاکم بر جامعه، دفاعیه الهی ودشمنشکن خود را، حتی در درون کاخهای ستمگران، قرائت نمودند. زمانی که امام زین العابدین(ع) وارد کوفه شد، خطبهای بلیغایراد کرد، به گونهای که پشیمانی سراپای وجود کوفیان را فراگرفت. (3) آنگا که در کاخ، عبید الله زیاد، رویاروی او قرارگرفتبا منطق رسا بطلان سخنان او را آشکار ساخت. عبید الله درآغاز نام امام را پرسید. گفته شد که او «علی بن الحسین» است. عبید الله گفت: مگر خدا علی بن الحسین را نکشت؟ بر خلاف انتظار وتوقع او امام زین العابدین(ع) فرمود: او برادر من بود که مردماو را کشتند. پس از اینکه عبید الله گفت; بلکه خدا او را کشت،حضرت این آیه را قرائت کرد. «خداوند جانها را به هنگام مرگمیگیرد و همین طور جانهای انسانها را به هنگام خواب» (4) به این موضوع اشاره کرد که همه امور از قدرت الهی سرچشمه میگیرد. اما تو و سپاهیان یزید به گناه و ظلم او را به شهادت رساندید. عبیدالله با شنیدن این جواب خشمگین شد و تصمیم به کشتن امامگرفت; حضرت زینب(س) به دفاع برخاست. و آنگاه که امام زینالعابدین(ع) از عمهاش خواست تا آرام بگیرد، رو به عبید اللهزیاد کرد و فرمود: مرا به کشتن تهدید میکنی. «اما علمت انالقتل لنا عاده و کرامتنا الشهاده» مگر نمیدانی کشته شدن درراه خدا سیره و شعار ما و شهادت مایه کرامت و ارجمندی مااست؟ (5) منطق رسای امام در شاممردم شام، پایتختیزید، قلبهاشان آکنده از کینه و دشمنی آلعلی(ع) بود. تبلیغات زهرآگین، سالها قلب و جانشان را از حقایقدور کرده و از آنان پیکرهای بیتپش ساخته بود که با هیچ آوایحقی آشنایی نداشتند و آن روز که فردی از سلاله پیامبر(ص) وارثتمامی خوبیها، بر شهرشان گام گذاشت، بر منبر مسجد جامع دمشققرار گرفت، و گلواژههای حقیقت را نثارشان کرد، شور و حالی درجمع پیدا شد و همانجا نام علی(ع) دلهایی را به خویش جذب کرد. به گونهای که یزید مجبور شد مسوولیتشهادت ابی عبد الله(ع) ویارانش را به عبید الله زیاد نسبت دهد. (6) همان شیوه مکرآمیزیکه سردمداران کفر هنگام خشم حقطلبان انجام میدهند و همینحماسه به شکلی دیگر در کاخ یزید مطرح شد و یزید در رویاروییبا امام زین العابدین(ع) پرسید: حاضری با فرزندم خالد کشتیبگیری؟ حضرت فرمود: «کاردی را به او بده و کاردی را به من،آنگاه با هم مبارزه کنیم.» یزید از آن همه قدرت روحی امامشگفتزده شد و گفت: حقا که فرزند علی بن ابی طالب هستی! (7) ب- ظلمستیزی با دعادومین محور مبارزات امام زین العابدین(ع) سخنان آن بزرگوارپیرامون ظلمستیزی است. فردی که به نیایشهای آن بزرگوار فکرکند، به خوبی میفهمد که چگونه باید از ستمگران بیزاری بجوید وبه یاری مظلومان بشتابد و در این راه حرکتخود را بر اساسامامت امامان راستین قرار دهد. به عنوان نمونه فرازهایی ازدعاهای آن حضرت را مرور میکنیم: نکوهش ستم«خدایا! از تو پوزش میخواهم اگر پیش روی من به کسی ستم شود ومن او را یاری نکنم، یا نعمتی به من ارزانی شود و سپاس آن رابه جا نیاورم، یا گناهکاری از من غذر خواهد و عذر او رانپذیرم، یا نیازمندی چیزی بطلبد و او را بر خود مقدم ندارم،یا حق مرد با ایمانی بر گردنم آید و آن را بزرگ نشمارم. » (8) ستیز با ظالم«خدایا! بر محمد و آل او درود فرست و در مقابل کسی که بر منستم روا دارد، دستی (برای جلوگیری از ستم) و در مقابل کسی کهبا من ستیزه جوید، زبانی (برای روشن ساختن حق) و بر آن که بامن دشمنی کند، پیروزی عنایت فرما و در مقابل آن که در باره منحیله پیشه کند، راه چاره و در برابر آن که بر من آزار رساند،توانایی عطا کن و بر آن که به من ناسزا گوید یا از من عیبجوییکند، قدرت تکذیب و در برابر آن کس که مرا تهدید کند، امنیتعنایت فرما.» (9) معرفی امامت راستینامام سجاد(ع) در دعای روز عرفه، امام راستین را به مسلمانانمعرفی میکند و به جایگاه والای آن متوجه میسازد، آنگاهمیفرماید: «پروردگارا! برپاکیزهترین افراد خاندان پیامبر دورد فرست کهآنان را برای اجرای اوامر خود برگزیدهای و خزانه علم ونگهدارنده دین و جانشین در زمین و حجتخویش بربندگانت قراردادی و به خواست و ارادهات آنان را از هر پلیدی و ناپاکی پاکساختی و وسیله ارتباط با خود و راه بهشتخویش کردی». امام(ع) در بخشی دیگر از همین دعا میفرماید: «بار خدایا! تو دین خودرا در هر زمان و روزگاری به وسیله پیشوایی کمک فرمودهای که اورا راهنمای بندگان و مشعل هدایت در شهرها قرار دادهای، پس ازآنکه او را با وسیله ارتباط غیبی، به خود ارتباط دادی و او راسبب خوشنودی خویش کردی و فرمانبری از او را واجب نمودی و ازنافرمانی او بیم دادی و به فرمانبری فرمانهایش و پذیرش نهی اودستور دادی و فرمودی که هیچ کس از او پیشی نگیرد و هیچ فرد ازپیروی او پس نماند.» (10) ج- مبارزه با عالمان درباری«محمد بن مسلم زهری» که از دانشمندان دینی آن عصر به شمارمیآمد، در زمان حکومت «عبد الملک مروان» جذب دربار شد و تاآخر عمر با دربار بنی امیه همکاری نزدیک داشت. امام سجاد(ع)در نامهای او را توبیخ و سرزنش کرد. به فرازهایی از آن پیامتوجه کنید: 1- در آغاز نامه خطاب به او مینویسد: تو در حالتی قرارگرفتهای که هر کس از این وضع تو اطلاع یابد سزاوار استبه حالتو ترحم کند. 2- بدان کمترین چیزی که کتمان کردی و سبکترین چیزی که بر دوشگرفتی، این است که وحشتستمگر را به آرامش تبدیل کردی و چونبه او نزدیک شدی و دعوت او را اجابت نمودی، راه گمراهی را برایاو هموار ساختی. 3- آنگاه که چیزهایی به تو دادند که حق تو نبود، گرفتی و بهفردی نزدیک شدی که هیچ حقی را به کسی باز نگردانده است وهنگامی که تو را به خود نزدیک ساخت، هیچ باطلی را برطرف نکردیو کسی را که دشمن خداست، به دوستی خویش گزیدی. 4- اینک از تمام منصبهای خویش کنارهگیری کن تا به پاکان وصالحان پیشین ملحق شوی. 5- نزدیکترین وزیران و قویترین یارانشان به قدری که تو فسادآنها را در چشم مردم صلاح جلوه دادی، نتوانستهاند به آنان کمککنند. (11) د- تربیتشاگردان مجاهدپس از این که امام حسین(ع) به شهادت رسید، خفقان شدیدیبر جامعه حاکم گشت. به گونهای که «مسعودی» مینویسد: «علی بنالحسین(ع)، امامت را به صورت مخفی و با تقیه شدید و در زمانیدشوار عهدهدار گردید.» (12) به این جهت امام(ع) به تربیتانسانهایی همت گمارد که بتوانند با روشنگری و توضیح معارفالهی مسیر اسلام راستین و تشیع سرخ علوی را استمرار بخشند. یکیاز این شاگردان «یحیی بن ام طویل» است که در مسجدپیامبر(ص)، در مدینه، برای مردم سخن میگفت و طرفداران ستمگرانرا این چنین مخاطب قرار میداد: «ما مخالف شما و منکر راه و روش شما هستیم. میان ما و شمادشمنی آشکار و همیشگی است. هر کس به امام علی(ع) دشنام دهد،لعنتخدا بر او باد و ما از آل مروان و آنچه غیر خدامیپرستید، بیزاریم. (13) به همین جهت «حجاج ابن یوسف» دستهاو پاهای او را قطع کرد و این شاگرد مکتب عشق با شهادت، که هنرمردان خدا است، دنیا را وداع کرد.» (14) اصولا شخصیت امام زینالعابدین(ع) به عنوان نمونهای متعالی از مبارزه علیه حکومتاموی مطرح بود مردم او را با همین جهتگیری میشناختند. در همینراستا نام و یاد آنان از نظر خلفای بنی امیه جرم محسوب میشد وکسانی که آن حضرت از آنان ستایش و یا تعریف میکرد، به زندانافکند از «بیت المال» محروم میساختند.» چنانکه فرزدق شاعرهمین عاقبت و فرجام را یافت و او که فقط شعری در مدح علی بنالحسین(ع) خواند به زندان افتاد و نامش از دیوان مالی حذف شد. بدین خاطر بود که دشمنان نتوانستند حضرت سجاد(ع) را تحمل کنندو در سال 95 هجری قمری، در سن پنجاه و فتسالگی، به دست هشامابن عبد الملک و به نقلی ولید ابن عبد الملک به شهادت رسید و باغروب غمگینانه خویش جهان تشیع را عزادار ساخت. (15) پینوشتها: 1- نقل دیگر نیمه جمادی الاولی سال36 هجری است. 2- بحار الانوار، علامه مجلسی، ج 45، ص46. 3- احتجاج، طبرسی، ص157; نقل از بحار الانوار، ج 45، ص113. 4- زمر، آیه 42. 5- بحار الانوار، ج 45، ص 118. 6- احتجاج، ص159. 7- همان. 8- صحیفه سجادیه، دعای 38. 9- همان، دعای 20. (مکارم الاخلاق) 10- صحیفه سجادیه فیض الاسلام، دعای47، ص 334. 11- تحف العقول، «سخنان امام زین العابدین(ع). 12- اثبات الوصیه، ص167. 13- کافی، باب مجالسه اهل المعاصی، ج 2، ص379-380. 14- اختیار معرفه الرجال، ص123. 15- وفات حضرت را در دوازدهم، هجدهم یا بیست و پنجم محرم سال95 یا 94 هجری نقل کردهاند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 23:35 توسط خادمین اهل بیت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| زندگانی امام سجاد ع |
سلام بر کسی که قبر خاکی او یاداور جنایتی دیگر در 8 شوال است
سلام بر مظلوم کربلا و اسیر در قل و زنجیر سلام بر اشکهای چشم او سلام بر دل داغدیده او با تشکر از سایت حوزه |
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم آبان 1387 هفته سوم مهر 1387 |
| نویسندگان |
|
خادمین اهل بیت خادم الثقلین |
|
RSS
|